{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟔

جونگکوک:پس چرا خودم متوجه این بو نمیشم.
تهیونگ:نمیدونم، ولی خیلی خوشبویی( لبخند همینطور که موهاشو ناز میکنه)

جونگکوک به سمت تهیونگ چرخید و به سقف خیره شد، تو اینه انعکاس خودشو تهیونگ رو دید که تهیونگ داشت موهاشو نوازش میکرد لبخندی زد و به تهیونگ خیره شد، تهیونگ چش شده بود خودش چش شده بود، تهیونگ بقیه مواقع انقدر متفاوت نبود رفتار و اخلاق سردی داشت و بی حوصله بود، حتی زیاد صحبت نمیکرد، ولی الان چرا داشت جونگکوک رو اینطور نوازش میکرد.

سوالای زیادی تو سرش چرخ میزد، دریغ حتی از یک جواب درست.

تهیونگ دستشو گزاشت رو چونه ی کوک و اروم گونه ش رو ناز کرد، همین حرکت کافی بود تا جونگکوک از افکارش بیاد بیرون و از روی پاهای تهیونگ بلند شه.
تهیونگ گیج نگاهش کرد و جونگکوک هم اونطرف کاناپه مثل تهیونگ نشست و به پاهاش اشاره کرد که اینبار تهیونگ بیاد سرشو بزاره رو پاش.

جونگکوک:اینطوری نگام نکن اینبار نوبت توعه، بدو بیا.

تهیونگ سری تکون داد و سرشو اروم گزاشت روی پاهای کوک و بهش زل زد، این پسر چقدر میتونه زیبا و خواستنی باشه.

جونگکوک اروم موهای جلوی تهیونگ رو کنار زد و سرشو ناز کرد.

جونگکوک:هیونگ؟
تهیونگ:هوم
جونگکوک:تو چرا انقدر موهات نرمه؟
تهیونگ:نمیدونم، اگه فهمیدی به منم بگو
جونگکوک:باشه( خنده)

سکوت دلنشینی توی خونه رو فرا گرفته بود تنها صدایی که شنیده میشد صدای نفس های گرمشون بود.
جونگکوک اروم خم شد و موهای تهیونگ رو بویید از بوی خوبش عومی گفت و اروم ولی واضح همونجا رو بو.سید.

تهیونگ از حرکت جونگکوک ضربان قلبش شدت گرفت و خنده ای کرد.
تهیونگ از وقتی که کوک به زندگیش اومده بود حسای عجیبی بهش دست میداد و کسی بود که برای تهیونگ اهمیت داشت و مهم بود، جونگکوک شده بود یکی از ادمای مهم زندگیه کیم تهیونگ سرد و جدی و این جونگکوک بود که کمی رنگ به دنیای سیاه تهیونگ داده بود و تهیونگ رو کمی عوض کرده بود.

تهیونگ وقتی اون خنده ی خرگوشیه کوکی رو میدید میخاست تا خود صبح قربون صدقش بره و برای دوباره دیدنش جون بده، وقتی اون لجبازی های کیوت پسر رو میدید میخاست تسلیم نشه و بیشتر حرصش رو دربیاره، وقتی اون تغییر مود و شخصیت جونگکوک رو میدید براش زانو میزد و دودستی جونش رو فدا میکرد.
واقعا چش شده بود، از کی تاحالا یک نفر انقدر براش مهم شده بود که بخاد جونشم براش بده تا اون عذابی نبینه.
از کی تاحالا یک نفر اونم پسر براش خاص شده بود.

با بو.سه ی یک دفعه ایه جونگکوک رو پیشونیش از افکارش دراومد و مات نگاش کرد اون الان بو.سش کرده بود.

تو قلبش پروانه ها جشن گرفته بودند.

جونگکوک سرشو انداخت پایین بدون اینکه ببینه گونه هاش رنگ گرفتن.

تهیونگ:میشه امشب کنارم بخوابی( نگاه مظلوم)

جونگکوک بهت زده سرشو اورد بالا و به چشمای تهیونگ گیج نگاه کرد.

تهیونگ:بعد از مرگ مادرم تاحالا کسی اینطور منو ناز نکرده بود یا بو.سم نکرده بود( کمی بغض)

تهیونگ هیچ وقت با هیچکس حتی نامجون که حکم برادر یا حتی بیشتر رو براش داشت درمورد مادرش صحبت نکرده بود نمیخواست در این مورد با کسی حرف بزنه ولی انگار جونگکوک اولین و خاص ترین فردی بوده که میتونسته درمورد مادر تهیونگ بشنوه.

جونگکوک کمی تو فکر فرو رفت و بعد سری تکون داد.

جونگکوک:باشه.
تهیونگ:ممنونم.
تهیونگ:میدونی تو اولین کسی هستی که درمورد مادرم میدونی و فهمیدی، من تا الان درمورد مامانم با کسی حرفی نزدم چون نمیخام خاطراتم دوباره برام زنده بشه.

جونگکوک که حال ته رو درک میکرد سعی کرد کمی دلداریش بده.
بو.سه ی دیگه ای رو هم رو موهاش زد پرسید.

جونگکوک:مگه چه خاطراتی با مادرت داشتی.

تهیونگ خودش رو کامل به کوک چسبوند و ل.ب زد.

تهیونگ:.......
دیدگاه ها (۷)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟕تهیونگ:وقتی بچه بودم مامانم همیشه منو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟓. تهیونگ اروم موهاشو نوازش میکرد، ولی ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟓جونگکوک چهار چشمی نگاهش رو رمز بود و و...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟑جونگکوک تهیونگ رو بلند کرد و بردتش روی...

فیک Findingپارت 12(B):*به به پسر خوشگله چخبرا؟ خیلی وقته ندی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط