آن روزها احوال کوچه باغمان ديگرگونه بود
آن روزها احوال کوچه باغمان ديگرگونه بود
مدهوش نظاره ی رقص قاصدک ها در آن تندباد بیداد می دویدم،
بلکه مهربان قاصدک صادقی یابم
از خدا که پنهان نیست!
سیه ایام
دور،دور قاصدکهای دروغ زن بود!
پویش ذهن جهالت در نطفه ی تشویش!
موشکافی راستین قاصدک در لابلای هیاهوی تعجیل باد!
عجب بی پایان شبی بود آن شب
به یاد شورم درکشف قاصدک!
چه درگیری مبهمی در پس نگاه بغض آلوده ام در آن سیه تیره شب مهتابی،نهفته بود!
تلاطم شراره ی شعله های مواج
فروغ شعری بی پایان
طلوع سحرگهی نقره فام
تمییز سحِرانگیز لطافت مقصود!
قاصد شب تار،روشن بود
خیال انگیز وجان پرور
گویا باد زیرک،زان شب،گوی سبقت از باد صبا ربود
عنان از کف داده بود به یقین قاطع
خرامان به سویت روانه شد!
از تطهیر گره نگاهمان
دوست داشتن
تراویدن آموخت
به سخره گرفت جهل قیراندودم را
واگشایی منحنی ملوّنْ کور گره های لاینحل
و من به قاصدک،همان تک قاصد متبلور شده در دریچه ی بطن احساسم
ایمان آوردم!
بدین گونه نگاهم در قاصدک خلاصه گشت
شادمان احوال و مسرور ز لمست
تک قاصد عریان
تمام انتهای بهت دریچه ی چشمانت
لمسی قاصدکین!
حال فهمیدی ریز گردهای درونم را؟!
مدهوش نظاره ی رقص قاصدک ها در آن تندباد بیداد می دویدم،
بلکه مهربان قاصدک صادقی یابم
از خدا که پنهان نیست!
سیه ایام
دور،دور قاصدکهای دروغ زن بود!
پویش ذهن جهالت در نطفه ی تشویش!
موشکافی راستین قاصدک در لابلای هیاهوی تعجیل باد!
عجب بی پایان شبی بود آن شب
به یاد شورم درکشف قاصدک!
چه درگیری مبهمی در پس نگاه بغض آلوده ام در آن سیه تیره شب مهتابی،نهفته بود!
تلاطم شراره ی شعله های مواج
فروغ شعری بی پایان
طلوع سحرگهی نقره فام
تمییز سحِرانگیز لطافت مقصود!
قاصد شب تار،روشن بود
خیال انگیز وجان پرور
گویا باد زیرک،زان شب،گوی سبقت از باد صبا ربود
عنان از کف داده بود به یقین قاطع
خرامان به سویت روانه شد!
از تطهیر گره نگاهمان
دوست داشتن
تراویدن آموخت
به سخره گرفت جهل قیراندودم را
واگشایی منحنی ملوّنْ کور گره های لاینحل
و من به قاصدک،همان تک قاصد متبلور شده در دریچه ی بطن احساسم
ایمان آوردم!
بدین گونه نگاهم در قاصدک خلاصه گشت
شادمان احوال و مسرور ز لمست
تک قاصد عریان
تمام انتهای بهت دریچه ی چشمانت
لمسی قاصدکین!
حال فهمیدی ریز گردهای درونم را؟!
- ۳۷۴
- ۱۷ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط