#شکوفه_ی_گیلاس
#شکوفه_ی_گیلاس
هیچکس نمیدونه . حتی گاهی خدا هم از عاقبت بعضیا خبر نداره . از قضا سرنوشت بد برای این پسر رخ داده بود .
روی تخت دراز کشیده بود . صدای همهمه اذیتش میکرد . دلش میخواست با اون دوست بود . دلش میخواست کنارش بود .
شاید اگر میتونست باهاشون ارتباط بگیره اونم باهاش دوست میشد . ساعتش برای مدرسه زنگ خورد در صورتی که کل شب بیدار بود و نیازی به بیدار شدن نداشت .
_ مراقب باش تو راه قند عسلم باشه کوکو ؟
رفت و در رو بست . جونگکوک ، پسری که از دو سال پیش یه نوع بیماری گرفت که دیگه نتونست حرف بزنه . دکترا گفتن میتونن خوبش کنن ولی قیمتش خیلی زیاده .
وارد مدرسه شد . اون روی نیمکت نشسته بود . صورتش زیر نور ماه میدرخشید . اون شبیه یه الهه بود . جوری که جونگکوک دوست داشت هر ثانیه بپرستتش .
به زور کلاس رو گذروند تا بالاخره زنگ تفریح خورد .
بارون گرفت . پسر با دوستاش کف زمین نشسته بودن . جونگکوک برای اینکه پسر خیس نشه رفت و دستشو روی سر پسر گرفت .
پسر برگشت و نگاهش کرد .
+ چیکار میکنی ؟
صدای تقریبا بمی داشت . صورتش جدی بود ولی سعی کرد مهربون تر باشه .
+ نیازی نیست .
و با دوستاش بلند شد و رفت .
جونگکوک ناراحت شد . البته میدونست پسر چون منظور اون رو نفهمیده بهش اهمیت نداد .
دلش گرفت . رفت و روی یه نیمکت نشست . همون موقع یه دختر اومد و کنارش نشست .
_ سلام . اسمت چیه ؟
جونگکوک همیشه یه ورق و خودکار همراهش بود .
+ اسمم جونگکوکه . ( روی ورق )
و ورقو به دختر داد . دختر اون رو خوند .
_ نمیتونی حرف بزنی ؟
+ نه . ( روی ورق )
_ منم نمیتونم خوب صداها رو بشنوم . درکت میکنم . راستی چرا اون پسره پَسِت زد ؟ راستی اسم من لیرا عه . ها لیرا .
+ خشبختم . اون ... دوستم نیست .
_ اها پس چرا هواشو داشتی ؟
جونگکوک نمیدونست چی بگه . تصمیم گرفت حقیقتو بگه .
+ من فقط دوست دارم باهاش دوست شم . و میترسم وقتی بفهمه نمیتونم حرف بزنم نخواد . از طرفی نمیتونم بهش بگم .
_ که اینطور . اوه زنگ خورد . خب جونگکوک خوشحال شدم . بعدا میبینمت .
و رفت . جونگکوک لبخند زد .
End part ☆
خب خب پارت یک چطور بود ؟ 🎀
هیچکس نمیدونه . حتی گاهی خدا هم از عاقبت بعضیا خبر نداره . از قضا سرنوشت بد برای این پسر رخ داده بود .
روی تخت دراز کشیده بود . صدای همهمه اذیتش میکرد . دلش میخواست با اون دوست بود . دلش میخواست کنارش بود .
شاید اگر میتونست باهاشون ارتباط بگیره اونم باهاش دوست میشد . ساعتش برای مدرسه زنگ خورد در صورتی که کل شب بیدار بود و نیازی به بیدار شدن نداشت .
_ مراقب باش تو راه قند عسلم باشه کوکو ؟
رفت و در رو بست . جونگکوک ، پسری که از دو سال پیش یه نوع بیماری گرفت که دیگه نتونست حرف بزنه . دکترا گفتن میتونن خوبش کنن ولی قیمتش خیلی زیاده .
وارد مدرسه شد . اون روی نیمکت نشسته بود . صورتش زیر نور ماه میدرخشید . اون شبیه یه الهه بود . جوری که جونگکوک دوست داشت هر ثانیه بپرستتش .
به زور کلاس رو گذروند تا بالاخره زنگ تفریح خورد .
بارون گرفت . پسر با دوستاش کف زمین نشسته بودن . جونگکوک برای اینکه پسر خیس نشه رفت و دستشو روی سر پسر گرفت .
پسر برگشت و نگاهش کرد .
+ چیکار میکنی ؟
صدای تقریبا بمی داشت . صورتش جدی بود ولی سعی کرد مهربون تر باشه .
+ نیازی نیست .
و با دوستاش بلند شد و رفت .
جونگکوک ناراحت شد . البته میدونست پسر چون منظور اون رو نفهمیده بهش اهمیت نداد .
دلش گرفت . رفت و روی یه نیمکت نشست . همون موقع یه دختر اومد و کنارش نشست .
_ سلام . اسمت چیه ؟
جونگکوک همیشه یه ورق و خودکار همراهش بود .
+ اسمم جونگکوکه . ( روی ورق )
و ورقو به دختر داد . دختر اون رو خوند .
_ نمیتونی حرف بزنی ؟
+ نه . ( روی ورق )
_ منم نمیتونم خوب صداها رو بشنوم . درکت میکنم . راستی چرا اون پسره پَسِت زد ؟ راستی اسم من لیرا عه . ها لیرا .
+ خشبختم . اون ... دوستم نیست .
_ اها پس چرا هواشو داشتی ؟
جونگکوک نمیدونست چی بگه . تصمیم گرفت حقیقتو بگه .
+ من فقط دوست دارم باهاش دوست شم . و میترسم وقتی بفهمه نمیتونم حرف بزنم نخواد . از طرفی نمیتونم بهش بگم .
_ که اینطور . اوه زنگ خورد . خب جونگکوک خوشحال شدم . بعدا میبینمت .
و رفت . جونگکوک لبخند زد .
End part ☆
خب خب پارت یک چطور بود ؟ 🎀
- ۷۲۸
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط