#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#فصل_۲
#پارت_۱۰
یونگی با درد چشماشو باز کرد . روی یه صندلی بود . دست و پاهاش بسته بود . توی یه کلبه ی چوبی بود . یهو شخصی اومد . دختر بود . موهای نقره ای ، چشمای دو رنگ ، دندون نیش ، گوش های گرگ . اون چه موجودی بود ؟
( یونگی ) : تو ... کی هستی ؟
یهو یونگی حس کرد نمیتونه حرف بزنه و انگار داره از داخل منفجر میشه .
_ اینجا فقط من حرف میزدم .
یونگی داشت بیهوش میشد که احساس آزادی کرد .
_ اسمت چیه ؟
( یونگی ) : اسمم یونگیه .
_ ترجیح میدی پخته بشی یه اول تیکه تیکه شی ؟
یونگی ترسید . سعی کرد فرار کنه . هی تکون میخورد تا شاید بتونه دستشو باز کنه ولی بی فایده بود . دختر به اون داشت نزدیک میشد .
( جیمین ) : یونگی ... تو اون تویی ؟؟
جیمین به این کلبه اومده بود . دختر نیشخند زد .
_ پس الان هم ناهار دارم هم شام .
( یونگی ) : نه ... جیمیننننن !!!
وقتی جیمین اومد تو دختر چاقوییرو در شکمش فرو کرد . جیمین روی زمین افتاد و از درد تو خودش پیچید .
( یونگی ) : جیمین نه ... خواهش میکنم ...
( جیمین ) : یونگی ... متاسفم ...
( یونگی ) : نههههه ... قبوله ... منو بکش ... ولی به اون اسیبی نزن ... لطفا ... اون همه چیز منه ... نمیخوام از دستش بدم . ( گریه )
جیمین بیهوش شد . دختره دودل شد . دلش برای اون پسر گربه نما سوخت . خیلی مظلوم و شکسته به نظر میرسید .
با یه بشکن دست و پای یونگی رو باز کرد . یونگی رو دو زانوش و دستاش افتاد .
_ اسم من دایونه . من رئیس همه ی خون آشاما و گرگینه هام . برا همینه که دو رگم .
و دستشو رو شکم جیمین گذاشت . زخمش از بین رفت و خوب شد .
_ من هم مثل شما اینجا گیر کردم . پس درک میکنم .
( یونگی ) : من با دوستام کمکت میکنم .
( دایون ) : چرا کمکم میکنید ؟
( یونگی ) : چون جیمین میگه باید جوری رفتار کنیم که تو ضاتمونه .
دایون دستشو روی شونه ی یونگی گذاشت .
( دایون ) : اون خوب میشه ... قول میدم . باید امتحانش کنم ...
( یونگی ) : چی رو ؟
( دایون ) : دوستاتو ....
...
( هوسوک ) : حالا چیکار کنیمممم ؟؟؟؟ نباید تنهایی جیمینو میفرستادیم دنبالش . وای منم باید باهاش میرفتم .
( نامجون ) : هوسوک آروم باش اونا حالشون خوبه .
( یونگی ) : بچه ها ...
( جونگکوک ) : یونگی...
و پرید و بغلش کرد . ولی یهو چشمش به دایون خورد .
( جونگکوک ) : عام ایشون کیه ؟
( یونگی ) : دوستم دایونه .
( نامجون ) : چی ؟!
( یونگی ) : نگران نباش چیزی نیست .
( * روز بعد * )
دایون دارو رو به جین تزریق کرد و جین دیگه خوناشام نبود . دیگه هیچکدومشون نبودن . راه خونه رو پیدا کردن . اینم عالی بود .
( جیمین ) : خب دیگه تمومه .
و رو به جنگل برگشت که همین الان ازش خارج شده بود .
( یونگی ) : پس بیاید خداحافظی کنیم .
( نامجون ) : همه با هم ..
خداحافظ :)
بیشتر داستانا ممکنه سد اند باشه . ولی داستان این چند نفر فرق داشت . حالا که همه چی یه خوبی و خوشی تموم شد ... بابای تهیونگ چیشد ؟ خب اون رو همون شب گرگ خورد . دیگه نیازی به نگرانی نیست . و این شد پایان داستان ☆
End roman ♡
#فصل_۲
#پارت_۱۰
یونگی با درد چشماشو باز کرد . روی یه صندلی بود . دست و پاهاش بسته بود . توی یه کلبه ی چوبی بود . یهو شخصی اومد . دختر بود . موهای نقره ای ، چشمای دو رنگ ، دندون نیش ، گوش های گرگ . اون چه موجودی بود ؟
( یونگی ) : تو ... کی هستی ؟
یهو یونگی حس کرد نمیتونه حرف بزنه و انگار داره از داخل منفجر میشه .
_ اینجا فقط من حرف میزدم .
یونگی داشت بیهوش میشد که احساس آزادی کرد .
_ اسمت چیه ؟
( یونگی ) : اسمم یونگیه .
_ ترجیح میدی پخته بشی یه اول تیکه تیکه شی ؟
یونگی ترسید . سعی کرد فرار کنه . هی تکون میخورد تا شاید بتونه دستشو باز کنه ولی بی فایده بود . دختر به اون داشت نزدیک میشد .
( جیمین ) : یونگی ... تو اون تویی ؟؟
جیمین به این کلبه اومده بود . دختر نیشخند زد .
_ پس الان هم ناهار دارم هم شام .
( یونگی ) : نه ... جیمیننننن !!!
وقتی جیمین اومد تو دختر چاقوییرو در شکمش فرو کرد . جیمین روی زمین افتاد و از درد تو خودش پیچید .
( یونگی ) : جیمین نه ... خواهش میکنم ...
( جیمین ) : یونگی ... متاسفم ...
( یونگی ) : نههههه ... قبوله ... منو بکش ... ولی به اون اسیبی نزن ... لطفا ... اون همه چیز منه ... نمیخوام از دستش بدم . ( گریه )
جیمین بیهوش شد . دختره دودل شد . دلش برای اون پسر گربه نما سوخت . خیلی مظلوم و شکسته به نظر میرسید .
با یه بشکن دست و پای یونگی رو باز کرد . یونگی رو دو زانوش و دستاش افتاد .
_ اسم من دایونه . من رئیس همه ی خون آشاما و گرگینه هام . برا همینه که دو رگم .
و دستشو رو شکم جیمین گذاشت . زخمش از بین رفت و خوب شد .
_ من هم مثل شما اینجا گیر کردم . پس درک میکنم .
( یونگی ) : من با دوستام کمکت میکنم .
( دایون ) : چرا کمکم میکنید ؟
( یونگی ) : چون جیمین میگه باید جوری رفتار کنیم که تو ضاتمونه .
دایون دستشو روی شونه ی یونگی گذاشت .
( دایون ) : اون خوب میشه ... قول میدم . باید امتحانش کنم ...
( یونگی ) : چی رو ؟
( دایون ) : دوستاتو ....
...
( هوسوک ) : حالا چیکار کنیمممم ؟؟؟؟ نباید تنهایی جیمینو میفرستادیم دنبالش . وای منم باید باهاش میرفتم .
( نامجون ) : هوسوک آروم باش اونا حالشون خوبه .
( یونگی ) : بچه ها ...
( جونگکوک ) : یونگی...
و پرید و بغلش کرد . ولی یهو چشمش به دایون خورد .
( جونگکوک ) : عام ایشون کیه ؟
( یونگی ) : دوستم دایونه .
( نامجون ) : چی ؟!
( یونگی ) : نگران نباش چیزی نیست .
( * روز بعد * )
دایون دارو رو به جین تزریق کرد و جین دیگه خوناشام نبود . دیگه هیچکدومشون نبودن . راه خونه رو پیدا کردن . اینم عالی بود .
( جیمین ) : خب دیگه تمومه .
و رو به جنگل برگشت که همین الان ازش خارج شده بود .
( یونگی ) : پس بیاید خداحافظی کنیم .
( نامجون ) : همه با هم ..
خداحافظ :)
بیشتر داستانا ممکنه سد اند باشه . ولی داستان این چند نفر فرق داشت . حالا که همه چی یه خوبی و خوشی تموم شد ... بابای تهیونگ چیشد ؟ خب اون رو همون شب گرگ خورد . دیگه نیازی به نگرانی نیست . و این شد پایان داستان ☆
End roman ♡
- ۳۹۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط