{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می ترسم

می ترسم
 خودم را در تو گم کنم
در شبی
که
 باران از سقف آسمان می چکید
دلم داد میزد
پس تو کجایی ؟
بغض تنم را می درید
وتمام تنم
یکجا تو را فریاد می زد
شبی که
 باران هم از باریدن خسته بود
خودم را
به تنهایی دستانم گره زدم
و حریر دلتنگی چشمهایم
نفسم را تنگ می کرد
من بودم و
آغوشی که تو را کم داشت
دلم را
برای فردای تو نگه داشتم
اما امان از بی وفاییت ...
تو را کم دارم
میان بی ثباتی ثانیه ...
چند هزار ثانیه
 تا تو شدن باقیست...
صبح شد
ته قصه  اینجا بود
تو را...
 میان دیشب جا گذاشتم
هر روز بی تو
روزیست ناتمام ...
دیدگاه ها (۱)

آذر هم می رود به  یلدای حضورت چیزی نمانده شاید همین یلداکنار...

تنهایم بگذاردرگیر که باشمذهنم مجنون می شودو تو در خیالم زیبا...

واژه اگر واژه بود خودش شعر می شد برای چشمهایت هجا هجا تغزل م...

گفتند عاشق نشو اما میان این دلتنگی خدایی نبود که پرستش کنم چ...

Part10ویو می یونبعد از چند ثانیه بغل کردن پدرم از بغلش در آم...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط