{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهایم بگذار

تنهایم بگذار
درگیر که باشم
ذهنم مجنون می شود
و تو در خیالم
زیبا می شوی
فاصله میگیری
از چشمانم
حس نیاز من
به واژه ای جادویی
 و تسلیم تب تو شدن
مرا رسوای تنهایی می کند
از نگاهم فاصله بگیر
تو را که می بیند
احساس در او ریشه میکند
خسته شد
 این بازی دودوی چشمانت
با دل من
بگذار و برو
زیبا که می شوی
میترسم
می ترسم
که روزگار ترا
از دستانم بدزدد
و من با لحظه های خالی
تصویر تو را
بر سرسرای دلم
تندیس کنم
تنهایم بگذار
دلواپس نبودنت هستم...!
دیدگاه ها (۴)

همه شب زنی در میان بازوان تنهاییپشت شیشه های انتظار هزار بار...

از اینجا تا بوسه هایت چندخیابان فاصله است چند کوچه تا حریر گ...

آذر هم می رود به  یلدای حضورت چیزی نمانده شاید همین یلداکنار...

می ترسم خودم را در تو گم کنم در شبی که باران از سقف آسمان می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط