{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنیدم جوانی پلید و شرور

شنیدم جوانی پلید و شرور
به مادر همی تاختی از غرور
***
ز سیلی بیازرد رخصار او
زدی ضربه بر جسم بیمار او
***
جوان پاره سنگی گرفتی بدست
سر مادر بینوا را شکست
***
پس آنگاه اورا بگرفت به دوش
به صحرا ببرد با جوش و خروش
***
تنی را که احسان دیرینه داشت
به بالای کوه بلندی گذاشت
***
که تا طعمه گرگ صحرا شود
پسر عیش و نوشش مهيا شود
***
چنین خواست برگردد تیره بخت
در آن حال مادر بنالید سخت
***
کای کردگار حکیم و بزرگ
نگردد جوانم گرفتار گرگ
***
خدایا ز فرزند من دست گیر
که سالم از این کوه آید بزیر
دیدگاه ها (۵)

بهلول و امير كوفه اسحق بن محمد بن صباح امير كوفه بود . زوجه...

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایشبه من م...

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کردروزی مردی نزد او آمد و در...

کفش کودکي را دریا برد. کودک روی ساحل نوشت: دریای دزد ... آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط