{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹



Part : ⁴



ویو اِلا___


نفس عمیقی کشیدم، ولی فایده‌ای نداشت…
هوای بار سنگین‌تر از قبل شده بود. یا شاید این من بودم که زیر نگاهش داشتم خفه می‌شدم.
نه از ترس…
از خشم....


الا: من جایی نمیام.


صدام آروم بود، ولی لحنم تیز.
چند نفر از بادیگاردهاش همون لحظه یه قدم جلو اومدن…
اما جونکوک فقط با یه حرکت دست، نگهشون داشت.

بدون اینکه نگاهمو ول کنه، یه قدم اومد جلو.
فاصله‌مون کم شد… خیلی کم.


جونکوک: من ازت اجازه نخواستم.



قلبم یه لحظه تندتر زد، ولی تکون نخوردم.
لعنتی… این مرد حتی لحن حرف زدنشم دستور بود.


الا: اشتباه می‌کنی اگه فکر می‌کنی می‌تونی منو مجبور کنی.


چند ثانیه فقط نگام کرد…
سرد.
بی‌احساس.
خطرناک.
بعد یهو خندید. نه یه خنده معمولی… یه خنده کوتاه، خفه… که بیشتر شبیه تهدید بود تا خنده.


جونکوک: مجبور؟


سرشو کج کرد، انگار داشت چیزی رو سبک‌سنگین می‌کرد.



جونکوک: من وقتی چیزیو بخوام…
می‌گیرمش.



این بار صدای موسیقی هم به گوشم نمی‌رسید…
همه‌چی انگار محو شده بود، جز اون.
دستمو مشت کردم.



الا: من «چیز» نیستم.



یه لحظه سکوت…
بعد خیلی آروم گفت—


جونکوک: نه…
تو از اون چیزایی هستی که به دست آوردنش…
ارزش داره.


لعنتی…
چرا این جمله… اینجوری خورد بهم…؟
سرمو تکون دادم، انگار می‌خواستم فکرمو جمع کنم.


الا: بازی تموم شد. شرط تموم شد.
ولی من هنوز اینجام… و تصمیم آخر با منه.


حرفم که تموم شد، یکی از بادیگاردها جلو اومد، انگار می‌خواست منو بگیره—
اما قبل از اینکه حتی دستش بهم بخوره—
جونکوک با یه صدای سرد گفت:


جونکوک: گفتم دست نزن.


مرد درجا وایستاد.
فضا دوباره ساکت شد.
جونکوک یه قدم عقب رفت، سیگارشو انداخت زمین و با کفشش خاموشش کرد.


جونکوک: من زور الکی نمی‌زنم.


نگاش هنوز روم بود.


جونکوک: یا با پای خودت میای…


یا من کاری می‌کنم که خودت بخوای بیای.
اخم کردم.


الا: تهدید؟

جونکوک: واقعیت.

دندون‌هامو روی هم فشار دادم.
لعنتی… این مرد خطرناکه… خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.
ولی منم الا‌ام…یه راهی باید از دست این کروکدیل پیدا کنم پس مجبورم بگم....


الا: باشه.


چشم‌هاش یه ذره باریک شد.


جونکوک: باشه…؟


نفس عمیقی کشیدم.


الا: میام…
ولی نه به خاطر تو.


یه قدم جلو رفتم، مستقیم تو چشماش نگاه کردم.


الا: به خاطر اینکه هنوز بازی تموم نشده.


چند ثانیه نگام کرد…
بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.


جونکوک: خوبه…
منم از بازی‌های طولانی خوشم میاد.


برگشت سمت خروجی.
بادیگاردها پشت سرش راه افتادن.
چند قدم رفتم…
بعد مکث کردم.
یه نگاه به میز بازی انداختم…
به کارت‌ها… به لیوان خالی… به شب لعنتی‌ای که همه‌چی رو عوض کرد.
زیر لب گفتم:


الا: اینو یادت می‌مونه جونکوک…
من راحت نمی‌بازم.


و بعد…
دنبالش رفتم.
چون می‌دونستم—
این فقط شروع یه بازی خیلی خطرناک‌تره.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³ویو اِلا___دست‌هام بی‌اختیار...

بانوم فالو شه فیک نویسه @vintera_7s

بالاخره پارت دادمممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط