{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹


Part : ⁶


ویو اِلا___


در که پشت سرم بسته شد، صدای سنگینش توی کل عمارت پیچید…
یه جورایی انگار راه برگشت همون‌جا قطع شد.
چشم‌هامو چرخوندم.
فضای داخل… تاریک، شیک، و بیش از حد ساکت بود.


دیوارهای بلند، نور کم، و اون حس لعنتی‌ای که می‌گفت اینجا هیچ‌چیز عادی نیست.
قدم‌هام روی زمین مرمری صدا می‌داد.
پشت سر جونکوک راه می‌رفتم، اما این بار نگاهم ازش جدا نمی‌شد.

لعنتی… این مرد خودش یه معماست.
یهو ایستاد.
نزدیک بود بخورم بهش.


الا: اوف—


قبل از اینکه تعادلمو از دست بدم، دستش محکم دور مچم پیچید.
گرم… قوی… کنترل‌گر.
چشم‌هام ناخودآگاه رفت سمت دستش.
بعد به صورتش.

بدون هیچ احساسی نگام می‌کرد.


جونکوک: حواستو جمع کن.


مچمو از دستش کشیدم بیرون.


الا: خودم بلدم راه برم.


یه لحظه فقط نگام کرد…
بعد بی‌تفاوت برگشت.


جونکوک: معلومه.


حرصم گرفت.
دستم مشت شد، ولی چیزی نگفتم.
نه الان…
نه جلوی اون.
چند قدم جلوتر، یکی از بادیگاردها نزدیک شد.



بادیگارد: رئیس، همه‌چی آماده‌ست.


آماده…؟
اخم کردم.


الا: آماده چی؟


هیچ‌کس جواب نداد.
جونکوک فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت.


جونکوک: خودت می‌فهمی.
دندون‌هامو روی هم فشار دادم.
این مرد عاشق اینه که اعصابمو خورد کنه.
از یه راهرو طولانی رد شدیم…
تا رسیدیم جلوی یه در بزرگ.
در باز شد.
و—


چشم‌هام برای یه لحظه گشاد شد.
یه اتاق بزرگ…
با لباس سفید…
شمع‌ها…
و چند نفر که منتظر ایستاده بودن.
قلبم یه لحظه ایستاد.


الا: تو… جدی بودی…؟


صدام آروم‌تر از چیزی بود که می‌خواستم.
جونکوک وارد اتاق شد.


جونکوک: من هیچ‌وقت شوخی نمی‌کنم.


چند قدم رفتم عقب.


الا: نه… نه صبر کن…


برای اولین بار، قدم‌هام خودشون عقب رفتن.
این دیگه بازی نبود…
این واقعی بود.


الا: این… این دیوونگیه!


یکی از زن‌ها نزدیک شد، لبخند مصنوعی زد.


زن: لطفاً خانم، بیاین آماده بشین—


دستشو کنار زدم.


الا: به من دست نزن!


همه ساکت شدن.
چشم‌هام مستقیم روی جونکوک قفل شده بود.


الا: تو حق نداری همچین کاری کنی!


چند ثانیه سکوت…
بعد آروم برگشت سمتم.
اون نگاه…
همون نگاه سرد و بی‌رحم.


جونکوک: حق؟


یه قدم اومد جلو.


جونکوک: تو باختی.


یه قدم دیگه…


جونکوک: و این… نتیجه‌شه.


اشکام نزدیک بود جمع بشه…
نه از ترس…
از عصبانیت.


الا: این یه شرط مسخره بود!
هیچ‌کس همچین چیزی رو جدی نمی‌گیره!


یه لحظه مکث کرد…
بعد خیلی آروم، ولی خطرناک گفت—


جونکوک: من می‌گیرم.


سکوت…
همه‌چی سنگین شد.
دستم لرزید… ولی سریع جمعش کردم.


الا: من… قبول ندارم.


چشم‌هاش باریک شد.


جونکوک: مهم نیست.


نفس عمیقی کشیدم.
نه…
نه…
من الا‌ام…
من نمی‌بازم… حتی الان.
سرمو بالا گرفتم.


الا: اگه فکر می‌کنی اینجوری می‌تونی منو بشکنی…
اشتباه می‌کنی.


چند ثانیه فقط نگام کرد…
بعد یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ زد.


جونکوک: پس نشکن.


قلبم تند زد.
چی…؟


جونکوک: ببین چقدر دوام میاری.


همون لحظه فهمیدم—
این فقط ازدواج نیست…
این یه بازی جدیده.
و من—
تازه واردش شدم.


ادامه دارد ......

نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیدددد🔪🔪
دیدگاه ها (۴)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁵ویو اِلا___درِ بار که باز شد...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁴ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم، ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³ویو اِلا___دست‌هام بی‌اختیار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط