{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

for me

part: 30
+:نه نه خواهش میکنم پادشاه من
پادشاه: خفه شو، نگهبانان این زن دیوانه رو ببرید و سرش را از تنش جدا کنید
+:خواهش میکنم پادشاه، بهم فرصت دوباره بدین

خواستم از دست نگهبانا فرار کنم و برم که یدفه بلند شدم نشستم رو تخت
خواب بود؟
وای قلبم
میخواستن سرمو بزنن، دیونه منم یا شما

توی همون موقع در یدفه باز شد و جونگکوک با یه لیوان اب اومد داخل

÷:اه بیدار شدی؟
+:وای اره، خواب دیدم میخان سرمو بزنن از خواب پریدم
÷:خیلی ترسیدی؟
+:اره دیگه...چرا اونطوری نگاه میکنی

جونگکوک با لبخند مرموزانه یدفه اب رو خالی کرد تو صورتم

÷:عزیزم اب زدم به صورتت حالت بهتر بشه

اب از سر و روم چکه میکرد و با قیافه پوکر داشتم جونگکوک رو نگاه میکردم و یدفه خیز برداشتم به سمتش که رفت بیرون از اتاق و در قفل کرد

این الان چه غلطی کرد؟
داره از من تقلید میکنه؟

+:جونگکوک در رو باز کنن
÷:شرمنده ابجی جون
+:باز کن جونگکوک بخدا بلای جونت میشما
÷:همین الانش هم هستی

صدای پای جونگکوک اوند و فهمیدم رفت طبقه پایین و از حرص مشتی کوبیدم به در

+:فکردی من کم میارم جناب جئون؟ ناسلامتی خودمم جئونم

رفتم سمت تراس اتاقم و از بالا پایین رو دیدم

خببببببب، اتاق من طبقه دوم بود و خیلی ارتفاع نداشت ولی بازم قابل توجه بود.. سمت راست تراش اتاقم یه درخت تنومند بزرگ بود که بچه بودمم روش میرفتم

رفتم سمت درخت و سعی کردم از رو درخت پایین برم
و بلاخره بعد از کلی سختی و چنتا خراش کوچیک رو دستام اومدم بیرون

سالن از سمت حیاط پشتی فقط شیشه و در شیشه ای بود و کلا به داخل دید داشت

جونگکوک داشت صبحونه میخورد مامانمم داشت باهاش حرف میزد
باید یه نقشه درست حسابی بکشم

داشتم به این فکر میکردم که چیکار کنم که تلفن جونگکوک زنگ خورد و گوشیش رو برداشت اومد سمت حیاط پشتی
دیدگاه ها (۰)

for me

for me

1 : 45 a clook

#بهترین_حس#پارت_3از زبون چویا:خوابم برده بود که یهو یه گلوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط