وقتی بچدار نمیشدی پارت

وقتی بچدار نمیشدی پارت 8:
وقایع به خونه رسیدم حای لباس هام رو هم عوض نکردم فقط افتادم رو تخت و کلی گریه کردم
(آخه من خودم هم بچه خیلی دوست دارم ولی به اندازه ی کوک نه میخواستم هن آرزوی خودم رو برآورده کنم هم کوک)
فوبیایی که داشتم سرم اومد.
اصلا گذر زمان رو نمی‌فهمیدم انگار زمان برام استپ شده بود.
همینجوری که تو همین فور بود بوسه ی کسی رو پیشونیم کاری کرد پم ساکت شم.
برگشتم اون کوک بود .وااااای چی بهش میگفتم خدایا‌ کمکم گن.
جونگ کوک با حالت استرس آمیزی به من گفت:چی شده چرا داری گریه میکنی.
یونا آروم گفت:چیزی نشده
جونگ کوک که دیکه کلافه شده بود بلند شد و داد زد و گفت:یعنی چی بسه دیگه.من چند روزه دارم میگم حال تو خوش نیست چی شده تو اصلا انکار نع انگار.
منم که. دیگه کلافه شده بودم بلند شدم و با داد گفتم:اااااااه.اصلا به تو مه ربطی داره من هر موقع دلم بخواد گریه میکنم هرموقع نخوام نمیکنم ک به هیچ کس ربطی نداره.
فورا جونگ کوک رو حل دادم و در اتاق دو روش بستمو قفل کروم.
میکوبید به در و هی میگفت:یونا در رو باز کن من باید بدونم چت شده.

بچه ها لطفا عکس هارو چک‌کنید 😘
دیدگاه ها (۰)

وقتی بچدار نمیشدی پارت9وقتی جونگ کوک دید جواب نمیده بیخیال ش...

وقتی بچدار نمیشدی پارت 73روز بعد...تو سرکار مشغول کار کردن ب...

وقتی بچدار نمیشدی پارت:5از خواب بیدار شدم گوشیمو نگاه کردم ا...

وقتی بچدار نمیشدی پارت3:سمت آیفون رفتم دیدم جونگ کوک در رو ب...

وقتی بچدار نمیشدی پارت4:اون جونگ کوک بود.به صورتش برگشتم لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط