★彡 Part 45 彡★
★彡 Part 45 彡★
( تهیونگ )
موقع شام تماما حواسم یه نگاه های زیر زیرکی پدر به رینا بود. اما انگار اون نمیدونست اینجا چه خبره.
منم نمیدونستم.
با این حال کلافه به خوردن غذام ادامه دادم.
اینکه اینقدر یهویی به دیدنم اومده بودن عجیب نبود. اونا لی سوک رو میشناختن و میدونستن که بلاخره یه روز به من حمله میکنه.
اما چیزی که خیلی توجهم رو به خودش جلب کرده اینه که لی سوک هیچ بلایی سرم نیاورد. در واقع رفت سراغ رینا و از اون جایی که لی سوک دایی رینا عه، با خودم احتمال دادم که شاید رینا دختر همون معشوقه ی پدر باشه.
بعد از مرگ مادرم پدرم سراغ لی هانول رفت و وقتی دید که اون زن باهاش مخالفه، بلایی به سرش آورد که نتیجه اش، زندگی سخت امروز رینا عه.
درست دو هفته بعد اعلام خبر دروغ مرگ پدرم، اون با هیوری که نامادری الان منه، ازدواج کرد.
"دختر شیرینی هستی!"
آهی به بحث بین نامادریم و رینا انداختم که خیلی هم مشتاق گوش کردن بهش نبودم. اما از روی اجبار، با لبخندی همراهی شون کردم.
"اون یکی از معروف ترین آدمای صنعت مده."
"باورم نمیشه که افتخار دیدنش رو داشتین!"
هیوری زن ساده و مهربونی بود، رینا هم دقیقا عینش. برای همین به خوبی باهم جور شده بودن.
"تهیونگ پسرم میخوای با رینا چیکار کنی؟ من تنهام و سرگرمی ندارم، نمیشه نگهش داریم؟ یا حتی میتونه بیاد به عمارت پدرت."
"خانوم!"
صدای جدی و پرتحکم پدر لرزی به خونه انداخت.
نفسی کشید و با حالتی که انگار میخواست ناز هیوری رو بکشه شروع کرد به حرف زدن. میدونست هیوری خیلی حساسه و اینکه میدیدم اینقدر باهاش مهربونه واقعا باعث دلگرمیم میشد.
"اما رینا مثل دخترمه."
"آخه زن، ما که نمیتونیم به اجبار توی قفس نگهش داریم."
بیخیال روابط زناشویی این دو نفر نگاهم رو به رینا دوختم که به غذاش ناخونک میزد.
"پرنسس؟"
سرش رو بالا آورد و افتخار داد تا نگاهی بهم بندازه.
گفتم: نمیخوری؟ گشنت نیست؟ چیزی اذیتت میکنه؟
معذب تکونی خورد و آروم گفت: نه فقط، حس میکنم نباید تو این جمع خانوادگی باشم
سرم رو تکون دادم. حق داشت، من هم بودم معذب میشدم.
دستی به کمرش کشیدم.
"چند ساعت دیگه تموم میشه، غذات رو بخور."
سری تکون داد و بیحال به خوردن ادامه ی غذاش پرداخت اما نمیدونم چرا اینقدر بیحال و کسل به نظر میرسید!
( تهیونگ )
موقع شام تماما حواسم یه نگاه های زیر زیرکی پدر به رینا بود. اما انگار اون نمیدونست اینجا چه خبره.
منم نمیدونستم.
با این حال کلافه به خوردن غذام ادامه دادم.
اینکه اینقدر یهویی به دیدنم اومده بودن عجیب نبود. اونا لی سوک رو میشناختن و میدونستن که بلاخره یه روز به من حمله میکنه.
اما چیزی که خیلی توجهم رو به خودش جلب کرده اینه که لی سوک هیچ بلایی سرم نیاورد. در واقع رفت سراغ رینا و از اون جایی که لی سوک دایی رینا عه، با خودم احتمال دادم که شاید رینا دختر همون معشوقه ی پدر باشه.
بعد از مرگ مادرم پدرم سراغ لی هانول رفت و وقتی دید که اون زن باهاش مخالفه، بلایی به سرش آورد که نتیجه اش، زندگی سخت امروز رینا عه.
درست دو هفته بعد اعلام خبر دروغ مرگ پدرم، اون با هیوری که نامادری الان منه، ازدواج کرد.
"دختر شیرینی هستی!"
آهی به بحث بین نامادریم و رینا انداختم که خیلی هم مشتاق گوش کردن بهش نبودم. اما از روی اجبار، با لبخندی همراهی شون کردم.
"اون یکی از معروف ترین آدمای صنعت مده."
"باورم نمیشه که افتخار دیدنش رو داشتین!"
هیوری زن ساده و مهربونی بود، رینا هم دقیقا عینش. برای همین به خوبی باهم جور شده بودن.
"تهیونگ پسرم میخوای با رینا چیکار کنی؟ من تنهام و سرگرمی ندارم، نمیشه نگهش داریم؟ یا حتی میتونه بیاد به عمارت پدرت."
"خانوم!"
صدای جدی و پرتحکم پدر لرزی به خونه انداخت.
نفسی کشید و با حالتی که انگار میخواست ناز هیوری رو بکشه شروع کرد به حرف زدن. میدونست هیوری خیلی حساسه و اینکه میدیدم اینقدر باهاش مهربونه واقعا باعث دلگرمیم میشد.
"اما رینا مثل دخترمه."
"آخه زن، ما که نمیتونیم به اجبار توی قفس نگهش داریم."
بیخیال روابط زناشویی این دو نفر نگاهم رو به رینا دوختم که به غذاش ناخونک میزد.
"پرنسس؟"
سرش رو بالا آورد و افتخار داد تا نگاهی بهم بندازه.
گفتم: نمیخوری؟ گشنت نیست؟ چیزی اذیتت میکنه؟
معذب تکونی خورد و آروم گفت: نه فقط، حس میکنم نباید تو این جمع خانوادگی باشم
سرم رو تکون دادم. حق داشت، من هم بودم معذب میشدم.
دستی به کمرش کشیدم.
"چند ساعت دیگه تموم میشه، غذات رو بخور."
سری تکون داد و بیحال به خوردن ادامه ی غذاش پرداخت اما نمیدونم چرا اینقدر بیحال و کسل به نظر میرسید!
- ۳۹۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط