پارت 7
پارت 7
پادشاهی اژدهانمايان
- و یه عده از انسان ها که مثلا خیلی شرافتمند و با اصالتن، میان این اژدهانمایان طرد شده و خانوادشون و میکشن. از قضا این انسان ها خیلی هم مورد توجه مادر و اژدهانمایان سرزمین مادری هستن.
+ کارشون و تحسین میکنم.
فرمانروا زیک می خنده.
- ولی من با همشون فرق داشتم. من با یه انسان جفت گیری کردم و دو به اصطلاح پسر تولید کردم.
دو پسر؟ پس چرا فقط یکیشون اینجاست؟
+ حرومزاده ای دیگه.
- ولی باید اعتراف کنم توی نسلتون تنها پدر قدرتمند و در عین حال خوشمزت بود که تونست تقریبا من و بکشه ولی باز خودش هم خورده شد تا تو و مادرت و کشته نشید.
+ آشغال حرومزاده _
- و اینکه باید بگم این خوردن شما هاست که ما اژدهانمایان طرد شده رو خارج از سرزمین مادری زنده نگه داشته. خب دیگه حرف زدن بسه. پسرم تبدیل شو.
توی یه چشم به هم زدن اون مرد جَوون روی تخت تبدیل به اژدهایی بزرگ و غولپیکر شد. سرش و خم کرد تا بتونه راحت تر بلارز و بخوره ولی همین که نوک دندون اژدها به بلارز خورد گردنبندی که بلارز از پیرزن عتیقه فروش خریده بود برق زد و شناور شد و بعدش توی یک لحظه اژدها تبدیل به خاکستر شد.
- چیییی؟؟؟ نهههه پسرممم...
+ ها؟ الان چیشد؟
- اون گردنبند.. اژدهانمایان طرد شده هر کس رو که این گردنبند گردنش باشه؛ لمس کنن خاکستر میشن. ولی از کجا میدونستی؟ آشغال عوضی.
بلارز می خنده.
+ کص ننت خیکی.
- نگهبانا. این دختر ببندید و به سلول ایان ( eyan ) ببرید. قفل و زنجیر ایان رو هم باز کنید.
نگهبانا اطاعت میکنن و اول دست های بلارز و از پشت با طناب محکم می بندن. بعدشم اونو به زیرزمین میبرن.
پادشاهی اژدهانمايان
- و یه عده از انسان ها که مثلا خیلی شرافتمند و با اصالتن، میان این اژدهانمایان طرد شده و خانوادشون و میکشن. از قضا این انسان ها خیلی هم مورد توجه مادر و اژدهانمایان سرزمین مادری هستن.
+ کارشون و تحسین میکنم.
فرمانروا زیک می خنده.
- ولی من با همشون فرق داشتم. من با یه انسان جفت گیری کردم و دو به اصطلاح پسر تولید کردم.
دو پسر؟ پس چرا فقط یکیشون اینجاست؟
+ حرومزاده ای دیگه.
- ولی باید اعتراف کنم توی نسلتون تنها پدر قدرتمند و در عین حال خوشمزت بود که تونست تقریبا من و بکشه ولی باز خودش هم خورده شد تا تو و مادرت و کشته نشید.
+ آشغال حرومزاده _
- و اینکه باید بگم این خوردن شما هاست که ما اژدهانمایان طرد شده رو خارج از سرزمین مادری زنده نگه داشته. خب دیگه حرف زدن بسه. پسرم تبدیل شو.
توی یه چشم به هم زدن اون مرد جَوون روی تخت تبدیل به اژدهایی بزرگ و غولپیکر شد. سرش و خم کرد تا بتونه راحت تر بلارز و بخوره ولی همین که نوک دندون اژدها به بلارز خورد گردنبندی که بلارز از پیرزن عتیقه فروش خریده بود برق زد و شناور شد و بعدش توی یک لحظه اژدها تبدیل به خاکستر شد.
- چیییی؟؟؟ نهههه پسرممم...
+ ها؟ الان چیشد؟
- اون گردنبند.. اژدهانمایان طرد شده هر کس رو که این گردنبند گردنش باشه؛ لمس کنن خاکستر میشن. ولی از کجا میدونستی؟ آشغال عوضی.
بلارز می خنده.
+ کص ننت خیکی.
- نگهبانا. این دختر ببندید و به سلول ایان ( eyan ) ببرید. قفل و زنجیر ایان رو هم باز کنید.
نگهبانا اطاعت میکنن و اول دست های بلارز و از پشت با طناب محکم می بندن. بعدشم اونو به زیرزمین میبرن.
- ۸۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط