bear town
bear town
part 19
ا/ت
وقتی بچهای ما پاشون روی یخ گذاشتن عین فشنگ دور سالن میچرخیدند و دنبال ما میگشتن
بنی طبق معمول تا چشمش به من افتاد یک چشمک زد و برام قلب گرفت منم خندیدم
آنا: چه قدر لوس
ا/ت: ببخشید که بچم رمانتیکه
آنا: رمانتیک؟.. آمات بعد از هر مسابقه واسم گل و شکلات میارع
ا/ت: اووو چه خوشگل
آنا: مرسی
ا/ت: آخخ..چرا اینقدر بد لگد میزنه
مایا: مثل باباش دست و بزن دارع *خنده*
تس: بیا خوراکی بخور
ا/ت:باشع
*مسابقه شروع شد*
ا/ت
هوادار ها چنان هوار میکشیدن که گوشام اذیت میشد
من خودم از صدای بلند خوشم نمیاد مخصوصا الان که حاملع ام
از صدای موسیقی خوشم میاد که بلند باشع حتی اگه گوشام حساس باشع ولی..اینطوری نه که جیغ میکشن
به بچها گفتم میرم نزدیک پلکسی گلاس اونجا صدا کمتره
وقتی رفتم اونجا مردم تا منو دیدن شناختن
پنج پیرمرد و پیرزن که باهم زن و شوهر بودن منو کنار خودشون جا دادن
خوشحال بودم که منو نشناختن
پیرزن ۱: دخترم چند ماهه ای؟..(اشاره به شکمم)
ا/ت:از فردا وارد هفت ماهگی میشم
پیرزن۱: چقدر خوب
پیرمرد۲: خانوم مگه جا ندارید که اومدید اینجا..امکان اسیب دیدنتون هست!
ا/ت: میدونم..اون بالا صدا زیاده منم گوشام حساسع به صدای بلند..مجبور شدم بیام اینجا
پیرزن ۵: مگه شوهرتون باهاتون نیست؟
ا/ت:... شوهرم داره بازی میکنه *همه شون شکه شدن*
پیرمرد۴: صبر کن ببینم تو مال کدوم یکیشونی
پیرزن ۳: نگو که مال بنیامین اوویچی
ا/ت: خودشم *خنده*
پیرزن ۲: همون پاتیناژ کار معروف؟!
ا/ت: آره *خنده*
پیرمرد۱:میتونم بپرسم بچه جنسیتش چیه؟
پیرمرد۳: آخه احمق نشنیدی همه میگن "پرنسس اوییچ" یعنی دختره دیگه
ا/ت: *خندیدن*
پیرزن۴: یک دختر خوشگل مثل مامان و باباش میشه
پیرمرد۵: هی نگاه کنید ۴_۵ جلوییم
*این ست تموم شد*
ا/ت: ببخشیذ من باید برم رختکن پیشش
پیرزن۳: برو دخترم..زود برگرد
شرط: تمامی پارت ها حداقل ۳۰ تا کامنت داشتع باشه
part 19
ا/ت
وقتی بچهای ما پاشون روی یخ گذاشتن عین فشنگ دور سالن میچرخیدند و دنبال ما میگشتن
بنی طبق معمول تا چشمش به من افتاد یک چشمک زد و برام قلب گرفت منم خندیدم
آنا: چه قدر لوس
ا/ت: ببخشید که بچم رمانتیکه
آنا: رمانتیک؟.. آمات بعد از هر مسابقه واسم گل و شکلات میارع
ا/ت: اووو چه خوشگل
آنا: مرسی
ا/ت: آخخ..چرا اینقدر بد لگد میزنه
مایا: مثل باباش دست و بزن دارع *خنده*
تس: بیا خوراکی بخور
ا/ت:باشع
*مسابقه شروع شد*
ا/ت
هوادار ها چنان هوار میکشیدن که گوشام اذیت میشد
من خودم از صدای بلند خوشم نمیاد مخصوصا الان که حاملع ام
از صدای موسیقی خوشم میاد که بلند باشع حتی اگه گوشام حساس باشع ولی..اینطوری نه که جیغ میکشن
به بچها گفتم میرم نزدیک پلکسی گلاس اونجا صدا کمتره
وقتی رفتم اونجا مردم تا منو دیدن شناختن
پنج پیرمرد و پیرزن که باهم زن و شوهر بودن منو کنار خودشون جا دادن
خوشحال بودم که منو نشناختن
پیرزن ۱: دخترم چند ماهه ای؟..(اشاره به شکمم)
ا/ت:از فردا وارد هفت ماهگی میشم
پیرزن۱: چقدر خوب
پیرمرد۲: خانوم مگه جا ندارید که اومدید اینجا..امکان اسیب دیدنتون هست!
ا/ت: میدونم..اون بالا صدا زیاده منم گوشام حساسع به صدای بلند..مجبور شدم بیام اینجا
پیرزن ۵: مگه شوهرتون باهاتون نیست؟
ا/ت:... شوهرم داره بازی میکنه *همه شون شکه شدن*
پیرمرد۴: صبر کن ببینم تو مال کدوم یکیشونی
پیرزن ۳: نگو که مال بنیامین اوویچی
ا/ت: خودشم *خنده*
پیرزن ۲: همون پاتیناژ کار معروف؟!
ا/ت: آره *خنده*
پیرمرد۱:میتونم بپرسم بچه جنسیتش چیه؟
پیرمرد۳: آخه احمق نشنیدی همه میگن "پرنسس اوییچ" یعنی دختره دیگه
ا/ت: *خندیدن*
پیرزن۴: یک دختر خوشگل مثل مامان و باباش میشه
پیرمرد۵: هی نگاه کنید ۴_۵ جلوییم
*این ست تموم شد*
ا/ت: ببخشیذ من باید برم رختکن پیشش
پیرزن۳: برو دخترم..زود برگرد
شرط: تمامی پارت ها حداقل ۳۰ تا کامنت داشتع باشه
- ۴۷۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط