#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_16
یونا با شنیدن این سوال، نفسش حبس شد.
«من… من نکشتمش!»
جههون با جدیت گفت:
«پس چرا هر بار که اسم پدرت میاد، اینقدر عصبانی میشی؟ چرا شبیهِش هستی؟»
یونا به چشمان جههون خیره شد.
«من… من بابام رو دوست داشتم. اون تنها کسی بود که بهم اهمیت میداد. چطور میتونم اونو کشته باشم؟»
جههون سرش را به سمت بالا گرفت.
«این تنها راه بود که بتونی انتقامش رو بگیری. قدرت، همیشه یه قیمتی داره.»
یونا دستهایش را مشت کرد.
«من قدرت نمیخوام! من فقط حقیقت رو میخوام!»
جههون به سمت یکی از قفسهها رفت و پروندهای دیگر بیرون کشید.
«این پروندهی شرکت «سُونگ-ه» است. پدرت قبل از مرگش، داشت روی اون تحقیق میکرد. به نظر میرسه این شرکت، پوششی برای خیلی کارای غیرقانونی بوده.»
یونا محفظه را گرفت.
«چی؟ همون شرکتی که…»
«دقیقاً.» جههون حرفش را قطع کرد. «ولی یه چیزی هست که پدرت نفهمیده بود.»
یونا منتظر ماند.
«اونها فقط از این شرکت استفاده نمیکردن. اونها خودشون رو پشتش قایم کرده بودن.»
«منظورت چیه؟»
جههون پرونده را روی میز گذاشت.
«یعنی کسانی که به اون شرکت دستور میدادن، کسانی بودن که این قدرت رو در خانوادهی چئون ایجاد کردن.»
یونا با ناباوری پرسید:
«یعنی… یعنی یکی از اعضای خانوادهی خودمون؟»
جههون به او نگاه کرد.
«دقیقاً. و پدرت داشت به ریشهی این ماجرا نزدیک میشد.»
یونا احساس کرد سرش دارد از سنگینی این اطلاعات میچرخد.
مرگ پدرش، پروژهی چئونسان، شرکت سُونگ-ه، و حالا یکی از اعضای خانواده…
ظ
«پس… پس کی این کار رو کرده؟»
جههون با چشمانی سرد گفت:
«فکر میکنم جوابش رو توی این پرونده پیدا کنی.»
و بعد، آهسته به سمت در رفت.
«ولی مراقب باش، یونا. حقیقت، گاهی از خودِ مرگ هم خطرناکتره.»
یونا تنها در کتابخانهی پنهان ماند.
دور تا دورش را قفسههای پر از راز احاطه کرده بودند.
و در میان آن همه راز، یک راز بزرگتر از همه وجود داشت: قاتل پدرش.
# part_16
یونا با شنیدن این سوال، نفسش حبس شد.
«من… من نکشتمش!»
جههون با جدیت گفت:
«پس چرا هر بار که اسم پدرت میاد، اینقدر عصبانی میشی؟ چرا شبیهِش هستی؟»
یونا به چشمان جههون خیره شد.
«من… من بابام رو دوست داشتم. اون تنها کسی بود که بهم اهمیت میداد. چطور میتونم اونو کشته باشم؟»
جههون سرش را به سمت بالا گرفت.
«این تنها راه بود که بتونی انتقامش رو بگیری. قدرت، همیشه یه قیمتی داره.»
یونا دستهایش را مشت کرد.
«من قدرت نمیخوام! من فقط حقیقت رو میخوام!»
جههون به سمت یکی از قفسهها رفت و پروندهای دیگر بیرون کشید.
«این پروندهی شرکت «سُونگ-ه» است. پدرت قبل از مرگش، داشت روی اون تحقیق میکرد. به نظر میرسه این شرکت، پوششی برای خیلی کارای غیرقانونی بوده.»
یونا محفظه را گرفت.
«چی؟ همون شرکتی که…»
«دقیقاً.» جههون حرفش را قطع کرد. «ولی یه چیزی هست که پدرت نفهمیده بود.»
یونا منتظر ماند.
«اونها فقط از این شرکت استفاده نمیکردن. اونها خودشون رو پشتش قایم کرده بودن.»
«منظورت چیه؟»
جههون پرونده را روی میز گذاشت.
«یعنی کسانی که به اون شرکت دستور میدادن، کسانی بودن که این قدرت رو در خانوادهی چئون ایجاد کردن.»
یونا با ناباوری پرسید:
«یعنی… یعنی یکی از اعضای خانوادهی خودمون؟»
جههون به او نگاه کرد.
«دقیقاً. و پدرت داشت به ریشهی این ماجرا نزدیک میشد.»
یونا احساس کرد سرش دارد از سنگینی این اطلاعات میچرخد.
مرگ پدرش، پروژهی چئونسان، شرکت سُونگ-ه، و حالا یکی از اعضای خانواده…
ظ
«پس… پس کی این کار رو کرده؟»
جههون با چشمانی سرد گفت:
«فکر میکنم جوابش رو توی این پرونده پیدا کنی.»
و بعد، آهسته به سمت در رفت.
«ولی مراقب باش، یونا. حقیقت، گاهی از خودِ مرگ هم خطرناکتره.»
یونا تنها در کتابخانهی پنهان ماند.
دور تا دورش را قفسههای پر از راز احاطه کرده بودند.
و در میان آن همه راز، یک راز بزرگتر از همه وجود داشت: قاتل پدرش.
- ۸۱
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط