{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_42

یونا چند لحظه هیچ نگفت.

انگار مغزش نمی‌خواست این جمله را بپذیرد.

«مسخره نکن.»

«شوخی نمی‌کنم.»

«یعنی چی؟»

«یعنی پدرت قبل از مرگش از تو هم می‌ترسید… یا نگران تو بود. هنوز نمی‌دونم کدوم.»

یونا عقب رفت، انگار حرفش سیلی بود. «نه… نه، این نمی‌تونه درست باشه.»

«درست نیست که پدرت اسم تو رو در کنار یه هشدار نوشته باشه؟ یا درست نیست که این عمارت سال‌هاست آدم‌ها رو می‌بلعه؟»

یونا نمی‌خواست باور کند. نه پدرش، نه خودش، نه این زندگی، هیچ‌کدام نباید به چنین نقطه‌ای می‌رسید.

در همان لحظه، صدای درِ بیرونی بلند شد.

بعد یک ضربه‌ی محکم.

و یک صدای مردانه:

«یونا. در رو باز کن.»

یونا به سمت صدا برگشت. «کیه؟»

جه‌هون صورتش را جمع کرد. «دیر شد.»

در دوباره کوبیده شد.

این‌بار محکم‌تر.

«یونا!»

یونا رنگش پرید. آن صدا را می‌شناخت.

مین‌جه بود.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_43جه‌هون فوراً چراغ اتاق را خام...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_44قبل از اینکه یونا اعتراض کند،...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_41یونا خشک شده بود.جه‌هون در آس...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_40یونا به او نگاه کرد. برای لحظ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_30یونا به او نگاه کرد.«یعنی چی؟...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_26بعد از صبحانه، یونا از سالن ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط