{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود

شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود
که هرلحظه دلم بی تاب آن چشمان رنگین بود

نباریدم ،فروخوردم تمام گریه هایم را
اگرچه حنجره بی تو پراز بغضی غم آگین بود

دوچشمت را درون قابی از احساس پیچیدم
مرورهر نگاهت بردلی آشوب تسکین بود

به گوشم خوانده بودی قصه تلخ جدایی را
برایم باور این بی وفایی ها چه سنگین بود

برای آنکه یادت از دلم بیرون شود این بار
سرسجاده ام برلب دعا و ذکر آمین بود

اگرچه خط زدم یک شب تمام خاطراتت را
ولیکن شعر من لبریز آن احساس دیرین بود
دیدگاه ها (۷)

شعر بسیار زیبا :ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ” ﺁ ” ﺭﺍﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴ...

یک شاخه گل کوچک مریم طلب منصد تا طلب توست یکی هم طلب منبگذار...

انگار نه انگار که ما عاشقِ اوئیمیعقوبِ گرفتار ، به پیراهنِ ب...

سالها بازیچه تقدیر بودن ساده نیستمثل یک دیوانه در زنجیر بودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط