سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
## 🌌 در آغوشِ ممنوعهیِ شب ⛓️
هر دکمهای که از لباسِ خوابِ ناروتو باز میشد، فضایِ اتاق رو گرمتر میکرد. ساسوکه دیگه نمیتونست فقط به نگاه کردن اکتفا کنه؛ انگار که اون بدنِ برنزه و لرزان، تنها نقشهیِ راهی بود که برایِ زنده موندن در اون شبِ ابدی نیاز داشت. 🫦
ناروتو، با نفسهایی که حالا به هقهقهایِ کوتاه و لذتبخش تبدیل شده بود، دستاش رو با شیطنت و اشتیاقِ جوونانه، تویِ موهایِ سیاه و ابریشمی ساسوکه فرو برد و اون رو بیشتر به خودش فشرد. ساسوکه، با نیشخندی که حالا کمی وحشیانهتر شده بود، مسیرِ بوسههاش رو به سمتِ پایینتر ادامه داد، جایی که پوستِ گندمی ناروتو زیرِ نورِ نقرهایِ ماه، میدرخشید. ✨
ساسوکه با هر بوسه، ردی از مالکیتِ خودش رو رویِ اون پوستِ اسکینی و ظریف حک میکرد؛ کیسمارکهایِ کبود و عمیق، که حالا امضایِ او رویِ بدنِ محبوبش بود. ناروتو، با پاهایی که بیقرار رویِ ابریشمهایِ قرمزِ تخت کشیده میشد، سرش رو به عقب برد و کمرش رو قوس داد و نالهای از سرِ تسلیم و لذت سر داد: «هااااه... س-ساسوکه...آااههححح» 💦
خونآشامِ مغرور، برایِ لحظهای مکث کرد. شارینگان های سرخش که حالا در تاریکیِ اتاق مثلِ دو تا یاقوتِ گداخته میدرخشید، تویِ چشمهایِ آبیِ ناروتو قفل شد. اونجا، تویِ اون نگاه، تمامِ ناگفتههایِ سالهایِ تنهاییشون رو میشد خوند. ساسوکه آروم، با انگشتهایِ کشیدهاش، ردِ اشکی که از گوشهیِ چشمِ ناروتو جاری شده بود رو پاک کرد و با صدایی بم و خشدار که لرزه به اندامِ ناروتو میانداخت، دمِ گوشش زمزمه کرد:
«ناروتو... تو همیشه... خورشیدِ منی... حتی تویِ سیاهترین شبهایِ من...» ⛓️🥀
و بعد، دوباره با ولعِ یک تشنه به سمتِ لبهایِ ناروتو هجوم برد. اینبار بوسههاشون طعمِ **خون و اشک** و اشتیاقِ بیپایان داشت؛ بوسههایی که انگار میخواست مرزِ بینِ روحِ اون دو نفر رو از بین ببره و اونها رو در هم ذوب کنه. ساسوکه با دستهایِ قدرتمندش، پارچههایِ مزاحمِ باقیمونده رو از بدن خودش و خورشیدش کنار زد و اون بدنِ لرزان رو کامل به خودش چسبوند. حسِ پوست به پوست، حسِ گرمایِ حیاتِ ناروتو در برابرِ خنکیِ ابدیِ بدنِ ساسوکه... اونها در این رقصِ ممنوعه، در این پیوندِ خونین و عاشقانه...🌌🩸💜
***
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
## 🌌 در آغوشِ ممنوعهیِ شب ⛓️
هر دکمهای که از لباسِ خوابِ ناروتو باز میشد، فضایِ اتاق رو گرمتر میکرد. ساسوکه دیگه نمیتونست فقط به نگاه کردن اکتفا کنه؛ انگار که اون بدنِ برنزه و لرزان، تنها نقشهیِ راهی بود که برایِ زنده موندن در اون شبِ ابدی نیاز داشت. 🫦
ناروتو، با نفسهایی که حالا به هقهقهایِ کوتاه و لذتبخش تبدیل شده بود، دستاش رو با شیطنت و اشتیاقِ جوونانه، تویِ موهایِ سیاه و ابریشمی ساسوکه فرو برد و اون رو بیشتر به خودش فشرد. ساسوکه، با نیشخندی که حالا کمی وحشیانهتر شده بود، مسیرِ بوسههاش رو به سمتِ پایینتر ادامه داد، جایی که پوستِ گندمی ناروتو زیرِ نورِ نقرهایِ ماه، میدرخشید. ✨
ساسوکه با هر بوسه، ردی از مالکیتِ خودش رو رویِ اون پوستِ اسکینی و ظریف حک میکرد؛ کیسمارکهایِ کبود و عمیق، که حالا امضایِ او رویِ بدنِ محبوبش بود. ناروتو، با پاهایی که بیقرار رویِ ابریشمهایِ قرمزِ تخت کشیده میشد، سرش رو به عقب برد و کمرش رو قوس داد و نالهای از سرِ تسلیم و لذت سر داد: «هااااه... س-ساسوکه...آااههححح» 💦
خونآشامِ مغرور، برایِ لحظهای مکث کرد. شارینگان های سرخش که حالا در تاریکیِ اتاق مثلِ دو تا یاقوتِ گداخته میدرخشید، تویِ چشمهایِ آبیِ ناروتو قفل شد. اونجا، تویِ اون نگاه، تمامِ ناگفتههایِ سالهایِ تنهاییشون رو میشد خوند. ساسوکه آروم، با انگشتهایِ کشیدهاش، ردِ اشکی که از گوشهیِ چشمِ ناروتو جاری شده بود رو پاک کرد و با صدایی بم و خشدار که لرزه به اندامِ ناروتو میانداخت، دمِ گوشش زمزمه کرد:
«ناروتو... تو همیشه... خورشیدِ منی... حتی تویِ سیاهترین شبهایِ من...» ⛓️🥀
و بعد، دوباره با ولعِ یک تشنه به سمتِ لبهایِ ناروتو هجوم برد. اینبار بوسههاشون طعمِ **خون و اشک** و اشتیاقِ بیپایان داشت؛ بوسههایی که انگار میخواست مرزِ بینِ روحِ اون دو نفر رو از بین ببره و اونها رو در هم ذوب کنه. ساسوکه با دستهایِ قدرتمندش، پارچههایِ مزاحمِ باقیمونده رو از بدن خودش و خورشیدش کنار زد و اون بدنِ لرزان رو کامل به خودش چسبوند. حسِ پوست به پوست، حسِ گرمایِ حیاتِ ناروتو در برابرِ خنکیِ ابدیِ بدنِ ساسوکه... اونها در این رقصِ ممنوعه، در این پیوندِ خونین و عاشقانه...🌌🩸💜
***
- ۲.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط