سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت هشتم: شاهزاده؟ خب که چی؟
چند ثانیه از آن سکوت عجیب گذشت.
سکوتی که بعد از اولین نگاه میانشان ایجاد شده بود.
اما خیلی دوام نیاورد.
چون ساسوکه بالاخره به خودش آمد.
اخمش برگشت.
دست به سینه ایستاد.
و با همان لحن رسمی همیشگی گفت:
ـ «خب.»
ناروتو پلک زد.
ـ «خب چی؟»
ـ «حالا که فهمیدی من چه کسی هستم...»
ـ «نفهمیدم.»
ـ «...»
ـ «...»
رگ روی پیشانی ساسوکه پرید.
ـ «من شاهزادهی خاندان اوچیها هستم👑.»
چند ثانیه سکوت.
ناروتو خیره نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ «عاممم.»
ـ «...»
ـ «باشه.»
ـ «باشه؟!»
ـ «آره خب، باشه دیگه.👁👄👁»
ساسوکه احساس کرد چیزی در وجودش شکست.
این دقیقاً واکنشی نبود که انتظارش را داشت.
ـ «فقط باشه؟!»
ـ «خب باید چیکار کنم؟»
ـ «حداقل بابت رفتارت معذرتخواهی کنی!☝️»
ـ «هااااا؟!»
صدای ناروتو در برج پیچید.
ـ «چرا؟!»
ـ «چون تمام این مدت داشتی با یک شاهزاده اینطوری صحبت میکردی!»
ـ «ما که همسنیم!»
ـ «این ربطی ندارد!»
ـ «خیلی هم ربط داره!»
ـ «ندارد!»
ـ «داره! داتهبایو!😠😤»
...
چند دقیقه بعد...
دعوا بدتر شده بود.
خیلی بدتر.
ـ «و تازه!»
ناروتو انگشتش را سمت ساسوکه گرفت.
ـ «تو اول دعوا را شروع کردی!🫵»
ـ «من؟!»
ـ «آره!»
- «تو به برج من حمله کردی!»
ـ «من حمله نکردم!»
ـ «کفش گلی آوردی!🥾»
ـ «اون یه بار بود!»
ـ «کاهو ریختی!🥬»
ـ «گفتم مال کوراما بود!🦊»
ـ «پس به کوراما بگو معذرتخواهی کند!»
...
پایین برج.
کوراما سرش را بلند کرد.
و به آسمان نگاه کرد.
انگار از خجالت میخواست سیاره را ترک کند.🤦🏻♀️
...
بالا.
دعوا همچنان ادامه داشت.
ـ «اصلاً تو خیلی مغروری!»
ـ «و تو خیلی پرسروصدایی!»
ـ «تو خیلی اخمویی!»
ـ «تو خیلی شلختهای!»
ـ «تو شبیه پیرمردهای چهل ساله دستور میدی!»
ـ «و تو مثل بچههای پنج ساله رفتار میکنی!»
ـ «دوازده سالمه!»
ـ «فرق چندانی ندارد! حداقل من یه سال ازت بزگترم!»
ـ «هااااااااا؟!»
...
چند لحظه بعد هر دو ساکت با اخم به یکدیگر نگاه میکردن.
انگار یک جنگ کامل را پشت سر گذاشته بودند.
باد شبانه از پنجره وارد برج شد.
موهای طلایی ناروتو را به هم ریخت.
ساسوکه بیاختیار نگاهش کرد.
...
و همان لحظه ناروتو هم نگاهش به ساسوکه افتاد.
به چشمان تیرهاش.
به موهای مشکی مرتبش.
و به اخمی که هنوز روی صورتش بود.
...
هر دو سریع نگاهشان را برگرداندند.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار هیچکدام چند ثانیه اضافه به دیگری خیره نشده بودند.
...
ـ «خلاصه...»
ساسوکه گلویش را صاف کرد.
ـ «این برج مال من است.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
...
کوراما از پایین برج غرشی کرد... یعنی خفه شید🦊
...
ناروتو دستهایش را پشت سرش قلاب کرد.
ـ «خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
ـ «من روزهای فرد اینجا میآیم.»
ـ «منم روزهای زوج.»
ـ «و؟»
ـ «هیچ مشکلی وجود نداره!»
ـ «هیچی؟»
ـ «هیچی.»
...
سکوت.
...
ـ «فقط...»
ناروتو لبخند کوچکی زد.
ـ «فکر نمیکردم شاهزادهها به یه همچین جایی بیان...»
...
ساسوکه برای لحظهای چیزی نگفت.
و برای اولین بار آن شب...🌌
اخمش کمی کمتر شد.
خیلی کم.
آنقدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد.
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت هشتم: شاهزاده؟ خب که چی؟
چند ثانیه از آن سکوت عجیب گذشت.
سکوتی که بعد از اولین نگاه میانشان ایجاد شده بود.
اما خیلی دوام نیاورد.
چون ساسوکه بالاخره به خودش آمد.
اخمش برگشت.
دست به سینه ایستاد.
و با همان لحن رسمی همیشگی گفت:
ـ «خب.»
ناروتو پلک زد.
ـ «خب چی؟»
ـ «حالا که فهمیدی من چه کسی هستم...»
ـ «نفهمیدم.»
ـ «...»
ـ «...»
رگ روی پیشانی ساسوکه پرید.
ـ «من شاهزادهی خاندان اوچیها هستم👑.»
چند ثانیه سکوت.
ناروتو خیره نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ «عاممم.»
ـ «...»
ـ «باشه.»
ـ «باشه؟!»
ـ «آره خب، باشه دیگه.👁👄👁»
ساسوکه احساس کرد چیزی در وجودش شکست.
این دقیقاً واکنشی نبود که انتظارش را داشت.
ـ «فقط باشه؟!»
ـ «خب باید چیکار کنم؟»
ـ «حداقل بابت رفتارت معذرتخواهی کنی!☝️»
ـ «هااااا؟!»
صدای ناروتو در برج پیچید.
ـ «چرا؟!»
ـ «چون تمام این مدت داشتی با یک شاهزاده اینطوری صحبت میکردی!»
ـ «ما که همسنیم!»
ـ «این ربطی ندارد!»
ـ «خیلی هم ربط داره!»
ـ «ندارد!»
ـ «داره! داتهبایو!😠😤»
...
چند دقیقه بعد...
دعوا بدتر شده بود.
خیلی بدتر.
ـ «و تازه!»
ناروتو انگشتش را سمت ساسوکه گرفت.
ـ «تو اول دعوا را شروع کردی!🫵»
ـ «من؟!»
ـ «آره!»
- «تو به برج من حمله کردی!»
ـ «من حمله نکردم!»
ـ «کفش گلی آوردی!🥾»
ـ «اون یه بار بود!»
ـ «کاهو ریختی!🥬»
ـ «گفتم مال کوراما بود!🦊»
ـ «پس به کوراما بگو معذرتخواهی کند!»
...
پایین برج.
کوراما سرش را بلند کرد.
و به آسمان نگاه کرد.
انگار از خجالت میخواست سیاره را ترک کند.🤦🏻♀️
...
بالا.
دعوا همچنان ادامه داشت.
ـ «اصلاً تو خیلی مغروری!»
ـ «و تو خیلی پرسروصدایی!»
ـ «تو خیلی اخمویی!»
ـ «تو خیلی شلختهای!»
ـ «تو شبیه پیرمردهای چهل ساله دستور میدی!»
ـ «و تو مثل بچههای پنج ساله رفتار میکنی!»
ـ «دوازده سالمه!»
ـ «فرق چندانی ندارد! حداقل من یه سال ازت بزگترم!»
ـ «هااااااااا؟!»
...
چند لحظه بعد هر دو ساکت با اخم به یکدیگر نگاه میکردن.
انگار یک جنگ کامل را پشت سر گذاشته بودند.
باد شبانه از پنجره وارد برج شد.
موهای طلایی ناروتو را به هم ریخت.
ساسوکه بیاختیار نگاهش کرد.
...
و همان لحظه ناروتو هم نگاهش به ساسوکه افتاد.
به چشمان تیرهاش.
به موهای مشکی مرتبش.
و به اخمی که هنوز روی صورتش بود.
...
هر دو سریع نگاهشان را برگرداندند.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار هیچکدام چند ثانیه اضافه به دیگری خیره نشده بودند.
...
ـ «خلاصه...»
ساسوکه گلویش را صاف کرد.
ـ «این برج مال من است.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
ـ «نه.»
ـ «بله.»
...
کوراما از پایین برج غرشی کرد... یعنی خفه شید🦊
...
ناروتو دستهایش را پشت سرش قلاب کرد.
ـ «خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
ـ «من روزهای فرد اینجا میآیم.»
ـ «منم روزهای زوج.»
ـ «و؟»
ـ «هیچ مشکلی وجود نداره!»
ـ «هیچی؟»
ـ «هیچی.»
...
سکوت.
...
ـ «فقط...»
ناروتو لبخند کوچکی زد.
ـ «فکر نمیکردم شاهزادهها به یه همچین جایی بیان...»
...
ساسوکه برای لحظهای چیزی نگفت.
و برای اولین بار آن شب...🌌
اخمش کمی کمتر شد.
خیلی کم.
آنقدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد.
- ۷۱۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط