نفس می کشید زمین را می گویم اما سرفه اش بند نمی آمد گویی

#نفس می کشید زمین را می گویم اما سرفه اش بند نمی آمد گویی که چیزی در گلویش گیر کرده باشد زمین را می گویم حرف نمیزد فقط با چشمانش فهماند که دلش گرفته است باران اشکهایش شروع به باریدن کرد و از چال گونه هایش رودی جاری شد بݝضش را شست و گلویش تازه شد انگار سبک شده بود زمین را می گویم دیگر آدمی روی دلش سنگینی نمیکرد آرام زمزمه میکرد:
مرا دیگر چه سود از ناله کردن
به دنبال غمی یا ڠصه کردن
اگر خواهم که حالم خوب باشد
کنم دل را ز غمها دور کردن #مهران فرهادی
دیدگاه ها (۵)

#پایین دست آبشارهای آبی شوشتر،، #از این زیبایی دنیا،می گفتمب...

#نمایی دیگر از ورودی امامزاده عبدالله در شب #شوشتر

#خوب و بد کم یا زیاد،قضاوت نکنیم،خود به خود با فکر بد،هیچ قض...

#خوب و بد کم یا زیاد،قضاوت نکنیم،خود به خود با فکر بد،هیچ قض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط