کله پوک صورتی
کله پوک صورتی ✨️
پارت ۳۹
ایون : اهم اهم ارباب دامیان جدی میخواین برین خونه ی اون دهاتی ها؟
امیل : واییی نه مادرتون بنظرتون به جه جیزی فکر میکنه
دامیان : بهتون میگم به هیجکس نگین خوش گذرونی
ایون: آره بابا
امیل : جند ساعت باد اونجا باشی ؟
دامیان: نخیر من نمیرم فقط میشه لباسم یکیتون اتو بزنه
ایون :ارباببب شما گفتین نمیرین
دامیان " خب نمیرم فقط میخوام با جیوز برم مادرم و ببینم و بیا همین 《دروغ محض》
دامیانتوی ذهنش:ای بابا من جی دارم میگم من تویله ی اون دهاتی های عجیب غریب نمیرم خل شدم جدی جدی فقط میرم مادرم و میمینم
دامیان داشت فکر میکرد
امیل : ارباب دامیان ارباب دامیان ارباااااب دامیااااان《آخری رو با داد گفت 》
دامیان : ارباب دامیان و زهر مار زهر ترک ترکم کردی گفتم وقتی دارم فکر مینم حرف نزنننن《 با داد》
ویو انیا خانه ی فورجر ها:
یور : این بود کل داستان میخواستم از شما اجازه بگیرم لوید و اگه انیا رازی باشه
لوید توی ذهنش : صددرصد دوباره هم هردو نقشه باهم من عمرا نمیتونم روان بخشکی بعد از این که یور رفت دوباره بر میگردم نباید گنج اطلاعاتی و از دست بدم
انیا توی ذهنش : بابا فقط به فکر معموریت صبر کن ببینم انیا هم باید به فکر معموریت باشه اگه به فکر معموریت نباشه بس به جی فکر کنه
یور توی ذهنش : آخیی این فرصت خوبه تا انیا دوست های بهتری بیدا کنه و خب منم با ملیندا دارم صمیمی تر میشم و این عالیه که مثل خانم های بجه دار و شوهر دار عادی رفتار کنم
هر سه به فکر معموریت بودن که ملیندا دامیان اومدن و لوید هم رفت ولی اون نرفته بود و بالای سقف داشت تماشا میکرد تا زمانی که یور و ملیندا برن بعد سریع برگرده خونشون
یور : ام خوش اومدی دامیان انیااا دامیان هم اومده
دامیان قرمز میشه توی ذهنش خیلی خجالت اوره
انیا : سلام بیسر دوم
ملیندا توی ذهنش : واقعا به دامیان میگه بیسر دوم
دامیان : خب باشه اگه فکر کردی میخوای سو استفاده کنی خود دانی
یور :از جی
انیا : یواش تر کسی نمیدونه
ملیندا : جی رو نمیدونه ؟
دامیان :ام هیجی
ملیندا خوی ذهنش : یک جیزی بین انیا و دامیانه اشکالی نداره ..
اون جیز معموریت لوید است
ملیندا :، یور بیا بریم خداحافظ دامیان خداحافظ انیا خوش بگذره
دامیان : به من خوش نمیگذره فقط به شما خوش میگذره اون ها خداحافظی کردن
انیا : بیسر دوم مگه بهت نگفتم هیجکس در اون قضیه جیزی نمیدونه
دامیان :باشه باشه توهم من داخل نمیام
لوید سریعا رفت بیش انیا و دامیان .......
•°•°•°•°•••°°°•••°°•°•°
ببخشید کم بود ویسگون ارسال نمیکرد جند بار امتحان کردم
پارت ۳۹
ایون : اهم اهم ارباب دامیان جدی میخواین برین خونه ی اون دهاتی ها؟
امیل : واییی نه مادرتون بنظرتون به جه جیزی فکر میکنه
دامیان : بهتون میگم به هیجکس نگین خوش گذرونی
ایون: آره بابا
امیل : جند ساعت باد اونجا باشی ؟
دامیان: نخیر من نمیرم فقط میشه لباسم یکیتون اتو بزنه
ایون :ارباببب شما گفتین نمیرین
دامیان " خب نمیرم فقط میخوام با جیوز برم مادرم و ببینم و بیا همین 《دروغ محض》
دامیانتوی ذهنش:ای بابا من جی دارم میگم من تویله ی اون دهاتی های عجیب غریب نمیرم خل شدم جدی جدی فقط میرم مادرم و میمینم
دامیان داشت فکر میکرد
امیل : ارباب دامیان ارباب دامیان ارباااااب دامیااااان《آخری رو با داد گفت 》
دامیان : ارباب دامیان و زهر مار زهر ترک ترکم کردی گفتم وقتی دارم فکر مینم حرف نزنننن《 با داد》
ویو انیا خانه ی فورجر ها:
یور : این بود کل داستان میخواستم از شما اجازه بگیرم لوید و اگه انیا رازی باشه
لوید توی ذهنش : صددرصد دوباره هم هردو نقشه باهم من عمرا نمیتونم روان بخشکی بعد از این که یور رفت دوباره بر میگردم نباید گنج اطلاعاتی و از دست بدم
انیا توی ذهنش : بابا فقط به فکر معموریت صبر کن ببینم انیا هم باید به فکر معموریت باشه اگه به فکر معموریت نباشه بس به جی فکر کنه
یور توی ذهنش : آخیی این فرصت خوبه تا انیا دوست های بهتری بیدا کنه و خب منم با ملیندا دارم صمیمی تر میشم و این عالیه که مثل خانم های بجه دار و شوهر دار عادی رفتار کنم
هر سه به فکر معموریت بودن که ملیندا دامیان اومدن و لوید هم رفت ولی اون نرفته بود و بالای سقف داشت تماشا میکرد تا زمانی که یور و ملیندا برن بعد سریع برگرده خونشون
یور : ام خوش اومدی دامیان انیااا دامیان هم اومده
دامیان قرمز میشه توی ذهنش خیلی خجالت اوره
انیا : سلام بیسر دوم
ملیندا توی ذهنش : واقعا به دامیان میگه بیسر دوم
دامیان : خب باشه اگه فکر کردی میخوای سو استفاده کنی خود دانی
یور :از جی
انیا : یواش تر کسی نمیدونه
ملیندا : جی رو نمیدونه ؟
دامیان :ام هیجی
ملیندا خوی ذهنش : یک جیزی بین انیا و دامیانه اشکالی نداره ..
اون جیز معموریت لوید است
ملیندا :، یور بیا بریم خداحافظ دامیان خداحافظ انیا خوش بگذره
دامیان : به من خوش نمیگذره فقط به شما خوش میگذره اون ها خداحافظی کردن
انیا : بیسر دوم مگه بهت نگفتم هیجکس در اون قضیه جیزی نمیدونه
دامیان :باشه باشه توهم من داخل نمیام
لوید سریعا رفت بیش انیا و دامیان .......
•°•°•°•°•••°°°•••°°•°•°
ببخشید کم بود ویسگون ارسال نمیکرد جند بار امتحان کردم
- ۱۲.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط