{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم وقتی که می‌گیرد تو می‌آیی به دیدارم

دلم وقتی که می‌گیرد تو می‌آیی به دیدارم
به من آهسته می‌گویی "عزیزم دوستت دارم"

سرم بر شانه‌ات، باور ندارم پیش من باشی
تو را در خواب می‌بینم؟ بگو! یا اینکه بیدارم؟

نوازش می‌کنی با مهربانی گونه‌هایم را
چه رقصی دارد انگشتت به روی بغض تبدارم

کنار لحظه‌های تو دو فنجان قهوه می‌ریزم
اگرچه تلخ، شیرین است با لبخند هر بارم

کتابی می‌گذاری روی میزم، مهربان من
و می‌گویی به آرامی که: این هم آخرین کارم

غروب شنبه‌ای دیگر برایم شعر می‌خوانی
تمام هفته را من از هوای عشق سرشارم

من از شبهای برف‌آلوده‌ی این شهر بیزارم

دلم ابری‌ست از دست تمام بی‌تو بودن‌ها
اگر باران بیاید، باز می‌آیی بدیدنم
دیدگاه ها (۶)

نگو چگونه‌ای که لاجرم بگویم عالی‌امبگو کجای قصه‌ای؟ بگویم ای...

گاه دلم میگیرد ازصداقتم که نمیدونم لایق کیست...گاه دلم تنگ م...

میدانم اینجا نیستی،اما صدایت میکنمبا غربت شبهای خود،من آشنا...

انسانیت ملاک پیچیده ای ندارد !همینکه درمیان مردم زندگی کنیم ...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط