{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگو چگونه‌ای که لاجرم بگویم عالی‌ام

نگو چگونه‌ای که لاجرم بگویم عالی‌ام
بگو کجای قصه‌ای؟ بگویم این حوالی‌ام

تو بی‌نصیبی از من و من از تو بی‌نصیب‌تر
که من زنی نشسته کنجِ خانه‌ای خیالی‌ام

بیا به پشتِ شیشه‌ی اتاق رو به کوچه تا
به چشم خود ببینی‌ام که بی تو در چه حالی‌ام

دلیلِ سبز بودنم! کجای دشت گم شدی؟
که بی تو حدس می‌زنم نماد خشکسالی‌ام

تو را که کم می‌آورم، دوباره آه می‌کشم
در اوج قله‌ای و من، شبیه دره خالی‌ام
هزار و یک شب است که، اسیر دیو غصه‌ام
بگو کجای قصه‌ای؟ بگویم این حوالی‌ام..!
دیدگاه ها (۴)

گاه دلم میگیرد ازصداقتم که نمیدونم لایق کیست...گاه دلم تنگ م...

میان تاریکیترا صدا کردمسکوت بود و نسیمکه پرده را می برددر آس...

دلم وقتی که می‌گیرد تو می‌آیی به دیدارمبه من آهسته می‌گویی "...

میدانم اینجا نیستی،اما صدایت میکنمبا غربت شبهای خود،من آشنا...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط