قهوههای جاویدان
قهوههای جاویدان ☕
قسمت ۱۳
استکان چایی را جلویش گذاشت ، استکان کمر باریک بود . پسرک لبخندی زد و گفت :« این عوض اون شبه نه ؟ قهوه از من ، چایی از تو ، فرقش همینه »
دختر گفت :« خب ، آره . ولی قصدم از اینکه بیای بالا این نبود »
پسر تکانی به خودش داد و سرش را به علامت « گوش میدهم » تکان داد .
تژا آهی کشید و لب به سخن باز کرد :« اقا باهام میای کردستان ؟»
پسر نگاهی کرد :« حتی نام من رو هم از یاد برده ای نه ؟ »
تژا حتی نگاه هم نکرد :« باز شروع کردی ؟»
پسر نگاهی عجیب به او انداخت ، نگاهی دردمندانه. تژا دلش به حال او سوخت . خیلی وقت بود اورا دور انگشتان خود میچرخاند . او خودش هم را حال خود خبر دار نبود ، به فکر حال دیگران باشد ؟ ولی با خود فکر می کرد که چقدر نامرد است . چقدر نامردانه با او رفتار میکرده و میکند .
تژا دوباره گفت :« بهتره بپرسم ، باز شروع کردی سپهر؟»
سپهر سرش را بالا گرفت. میدانست و از تصمیم خود آگاه بود :« باهات میام . فردا ساعت دو ، خوبه ؟» همین که این را گفت چایی اش را خورده نخورده و بدون خدا حافظی در را باز کرد و رفت .
تژا نمیدانست ، هیچ چیز نمیدانست . آنقدر نمیدانست که نمیدانست چه کند ، حتی کجا بنشیند .حس بدی داشت گویا خودش هم نمیدانست کار درستی کرده یا خیر اما با رفتن او احساس تنهایی عجیبی کرد ، خانه خالی بود . آری ، آن خانه همیشه خالی بود ، ولی با رفتن او گویی تهی تر از قبل بود .
کف زمین بنشست و به سقف خانه خیره ماند . نفسی پر از اه و افسوس کشید . دلش میخواست مانند قبل بنشیند و کاری کند که حالش را خوب میکند . اما میدانست که آن موقع هیچ چیز در این دنیا حالش را خوب نمیکرد . جز یک چیز . اما خودش هر وقت آن یک چیز را میدید جوری دلش را میشکست که از قبل تا امیدوار شود . اما اینبار این کار را نکرد . خودش هم گیج شده بود . دلش به حال آن روزهایی که با دیدن قسمت جدید سریال روزی روزگاری حالش خوب میشد تنگ شده بود . راستش دلش برای خیلی چیزها تنگ شده بود ، آنقدر تنگ که احساس خفگی میکرد .
قسمت ۱۳
استکان چایی را جلویش گذاشت ، استکان کمر باریک بود . پسرک لبخندی زد و گفت :« این عوض اون شبه نه ؟ قهوه از من ، چایی از تو ، فرقش همینه »
دختر گفت :« خب ، آره . ولی قصدم از اینکه بیای بالا این نبود »
پسر تکانی به خودش داد و سرش را به علامت « گوش میدهم » تکان داد .
تژا آهی کشید و لب به سخن باز کرد :« اقا باهام میای کردستان ؟»
پسر نگاهی کرد :« حتی نام من رو هم از یاد برده ای نه ؟ »
تژا حتی نگاه هم نکرد :« باز شروع کردی ؟»
پسر نگاهی عجیب به او انداخت ، نگاهی دردمندانه. تژا دلش به حال او سوخت . خیلی وقت بود اورا دور انگشتان خود میچرخاند . او خودش هم را حال خود خبر دار نبود ، به فکر حال دیگران باشد ؟ ولی با خود فکر می کرد که چقدر نامرد است . چقدر نامردانه با او رفتار میکرده و میکند .
تژا دوباره گفت :« بهتره بپرسم ، باز شروع کردی سپهر؟»
سپهر سرش را بالا گرفت. میدانست و از تصمیم خود آگاه بود :« باهات میام . فردا ساعت دو ، خوبه ؟» همین که این را گفت چایی اش را خورده نخورده و بدون خدا حافظی در را باز کرد و رفت .
تژا نمیدانست ، هیچ چیز نمیدانست . آنقدر نمیدانست که نمیدانست چه کند ، حتی کجا بنشیند .حس بدی داشت گویا خودش هم نمیدانست کار درستی کرده یا خیر اما با رفتن او احساس تنهایی عجیبی کرد ، خانه خالی بود . آری ، آن خانه همیشه خالی بود ، ولی با رفتن او گویی تهی تر از قبل بود .
کف زمین بنشست و به سقف خانه خیره ماند . نفسی پر از اه و افسوس کشید . دلش میخواست مانند قبل بنشیند و کاری کند که حالش را خوب میکند . اما میدانست که آن موقع هیچ چیز در این دنیا حالش را خوب نمیکرد . جز یک چیز . اما خودش هر وقت آن یک چیز را میدید جوری دلش را میشکست که از قبل تا امیدوار شود . اما اینبار این کار را نکرد . خودش هم گیج شده بود . دلش به حال آن روزهایی که با دیدن قسمت جدید سریال روزی روزگاری حالش خوب میشد تنگ شده بود . راستش دلش برای خیلی چیزها تنگ شده بود ، آنقدر تنگ که احساس خفگی میکرد .
- ۱۲.۹k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط