{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه های جاویدان

قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۷
ساعت ۴:۵۰ دقیقه بعدازظهر ، کردستان ، پراید قراضه آقا سپهر ، تژا و دفترش ...
تژایی که مستانه می‌نوشت ، حال دیوانه شده و دگر قلم به دست نمی‌شود . شاید هم او نبود که دیوانه شده ، شاید از مدتها پیش دیوانه بوده و کنون تنها حیران است . او حیرانه به زندگی و روزگارش که سراسر پر شده بود از چیزهایی که خودش نمی‌دانست چه بودند می‌نگریست. شاید آنچه که او به آن خیره مانده بود، هیچ بود . هیچ مطلق ... هیچ و هیچ و هیچ .
آخر چه بود زندگی او ؟ یا بهتر است ویرایش کرد و نوشت : آخر زندگی کنونی او چه در خود داشت ؟
شاید از آنهمه بی معنایی و پوچی خسته شده بود . از آن زندگی حیوانی و غربی نفرت داشت . شاید دلش هوای خانه را کرده بود . شاید به دنبال خانه اش بود ...
چند ساعتی بود که در راه بودند اما تژا حتی نگاهی هم به آن پسری که در صندلی کناری اش نشسته بود نینداخته بود . باید از او تشکر می‌کرد، اما نکرده بود . شاید می‌ترسید که به او نگاه کند و ناگهان از دهنش در رود و از او درباره دفترش سوالی بپرسد . از آن دفتر چرمی که درونش با خطی به شدت ناخوانا نوشته شده بود اما تنها کلمه ای که با خطی خوش نمایان بود ، تژا بود .
به روی خودش نمی آورد اما از درون حس می‌کرد که وجودش در حال روییدن و شکفتن است . گویا قفسه ی سینه اش پر شده بود از گل های میخک ، از آن میخک های آبی . دل و روده اش ستاره میچیدند و مغزش نمی‌توانست از فکر کردن راجع به آن پرهیز کند . حتی بعد از فکر کردن به آن دفتر نمی‌توانست جلوی آن لبخندش را بگیرد. خودش هم باورش نمیشد که از آنکه اسمش داخل دفتر او بود ، چنین ذوق زده شده است .
در همین حال و هوا بود که نزدیک به کوچه ی خانه شدند ، آری ، خانه ! حسی عجیب وجودش را فرا گرفته بود ، حسی که انگار کسی قلبش را چنگ می‌زند ، دلش تنگ شده بود ، دلش حتی برای بوی خانه تنگ شده بود. آن کوچه بوی زندگی می‌داد . گرچه خیلی وقت بود که در آن کوچه خانواده ای از هم گسسته بود . اما هنوز بوی نان که از نانوایی سر کوچه نشعت می‌گرفت ، شاخه هاو برگ هایی که از دیوار خانه ها آویزان بود و پیکان آقا مرتضی که هنوز جلوی خانه شان پارک بود ، جلوه ی زندگی را به آن کوچه باز گردانده بودند .
دیدگاه ها (۳۸)

در خواستی ( پست موقت)

بانو ها ، ۱۰۰۰ تایی شدنمون مبارک ✨✨مرسی بابت تمام حمایت هاتو...

دخترایی که انیمشین مورد علاقشون آقای فاکس شگفت‌انگیزه : اصلا...

هلاکشونم »»>

قهوه‌های جاویدان ☕ قسمت ۱۳استکان چایی را جلویش گذاشت ، استکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط