پارت ۱۵
پارت ۱۵
پشت غرورت
اِما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
پیام رو دوباره خوند.
«فکر نکن چون سارا زندانه، همهچیز تموم شده.»
دستش رفت سمت گوشی.
میخواست به لیام زنگ بزنه.
اما مکث کرد.
با خودش گفت:
«چرا باید به اون زنگ بزنم؟»
چند ثانیه بعد...
گوشی خودش زنگ خورد.
لیام.
اِما سریع جواب داد.
«الو؟»
صدای لیام آروم بود.
«پیام رو دیدی؟»
اِما جا خورد.
«از کجا فهمیدی؟»
«چون همون پیام برای منم اومده.»
اِما ساکت شد.
«پس چی کار کنیم؟»
لیام گفت:
«فردا با هم میریم یه جا.»
«کجا؟»
«یه نفر رو میشناسم که شاید بتونه بفهمه این پیامها از کجا میان.»
اِما گفت:
«باشه.»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«و اِما؟»
«هوم؟»
«امشب در رو قفل کن.»
اِما لبخند کوچیکی زد.
«باشه، آقای دستوردهنده.»
لیام خندید.
«خوبه که هنوز میتونی شوخی کنی.»
تماس قطع شد.
اِما چند ثانیه به گوشی خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
«چرا وقتی صدای خندهش رو میشنوم، حالم بهتر میشه؟»
روز بعد، اِما و لیام توی یک کافه نشسته بودن.
لیام مشغول بررسی پیامها بود.
اِما گفت:
«تو اصلاً استراحت نمیکنی؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون یه نفر باید حواسش بهت باشه.»
اِما خواست جواب بده، ولی چیزی پیدا نکرد.
همون لحظه یه دختر از کنار میز رد شد.
لیام برای چند ثانیه به سمتش نگاه کرد.
اِما بیاختیار اخم کرد.
لیام متوجه شد.
«چی شد؟»
«هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
لیام لبخند زد.
«پس چرا اخم کردی؟»
اِما سریع گفت:
«اخم نکردم.»
«کردی.»
«نه.»
لیام خندید.
اِما نگاهش رو برگردوند.
ولی خودش هم نمیفهمید چرا از اینکه لیام به یه دختر دیگه نگاه کرده بود، ناراحت شده.
چند دقیقه بعد، لیام گوشی رو روی میز گذاشت.
«پیداش کردم.»
اِما جلو اومد.
«چی رو؟»
«منبع پیامها.»
اِما با هیجان گفت:
«کیه؟»
لیام نگاهش کرد.
«هنوز نمیدونم.»
اِما با تعجب گفت:
«پس چی پیدا کردی؟»
لیام گوشی رو به سمتش گرفت.
«پیامها از یه مکان مشخص ارسال میشن.»
اِما آدرس رو دید.
«این که...»
لیام گفت:
«دقیقاً.»
اِما بهش نگاه کرد.
«همون دانشگاه ماست.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
لیام گوشی رو برداشت.
«فردا میریم اونجا.»
اِما گفت:
«با هم؟»
لیام نگاهش کرد.
«مگه میخوای تنها بری؟»
اِما لبخند زد.
«نه.»
لیام هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
ولی هر دو کمکم فهمیده بودن...
این فقط یه همکاری ساده نبود.
خوشگلای من قشنگام چشمام و انگشتام درد گرفت انقد نوشتم عشقای من پارت های بعد برای فردا قربونتون برم قول میدم فردا چهارتا پارت بزارم🦋💞🎀🫀🫶🏻🥹💓
پشت غرورت
اِما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
پیام رو دوباره خوند.
«فکر نکن چون سارا زندانه، همهچیز تموم شده.»
دستش رفت سمت گوشی.
میخواست به لیام زنگ بزنه.
اما مکث کرد.
با خودش گفت:
«چرا باید به اون زنگ بزنم؟»
چند ثانیه بعد...
گوشی خودش زنگ خورد.
لیام.
اِما سریع جواب داد.
«الو؟»
صدای لیام آروم بود.
«پیام رو دیدی؟»
اِما جا خورد.
«از کجا فهمیدی؟»
«چون همون پیام برای منم اومده.»
اِما ساکت شد.
«پس چی کار کنیم؟»
لیام گفت:
«فردا با هم میریم یه جا.»
«کجا؟»
«یه نفر رو میشناسم که شاید بتونه بفهمه این پیامها از کجا میان.»
اِما گفت:
«باشه.»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«و اِما؟»
«هوم؟»
«امشب در رو قفل کن.»
اِما لبخند کوچیکی زد.
«باشه، آقای دستوردهنده.»
لیام خندید.
«خوبه که هنوز میتونی شوخی کنی.»
تماس قطع شد.
اِما چند ثانیه به گوشی خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
«چرا وقتی صدای خندهش رو میشنوم، حالم بهتر میشه؟»
روز بعد، اِما و لیام توی یک کافه نشسته بودن.
لیام مشغول بررسی پیامها بود.
اِما گفت:
«تو اصلاً استراحت نمیکنی؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون یه نفر باید حواسش بهت باشه.»
اِما خواست جواب بده، ولی چیزی پیدا نکرد.
همون لحظه یه دختر از کنار میز رد شد.
لیام برای چند ثانیه به سمتش نگاه کرد.
اِما بیاختیار اخم کرد.
لیام متوجه شد.
«چی شد؟»
«هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
لیام لبخند زد.
«پس چرا اخم کردی؟»
اِما سریع گفت:
«اخم نکردم.»
«کردی.»
«نه.»
لیام خندید.
اِما نگاهش رو برگردوند.
ولی خودش هم نمیفهمید چرا از اینکه لیام به یه دختر دیگه نگاه کرده بود، ناراحت شده.
چند دقیقه بعد، لیام گوشی رو روی میز گذاشت.
«پیداش کردم.»
اِما جلو اومد.
«چی رو؟»
«منبع پیامها.»
اِما با هیجان گفت:
«کیه؟»
لیام نگاهش کرد.
«هنوز نمیدونم.»
اِما با تعجب گفت:
«پس چی پیدا کردی؟»
لیام گوشی رو به سمتش گرفت.
«پیامها از یه مکان مشخص ارسال میشن.»
اِما آدرس رو دید.
«این که...»
لیام گفت:
«دقیقاً.»
اِما بهش نگاه کرد.
«همون دانشگاه ماست.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
لیام گوشی رو برداشت.
«فردا میریم اونجا.»
اِما گفت:
«با هم؟»
لیام نگاهش کرد.
«مگه میخوای تنها بری؟»
اِما لبخند زد.
«نه.»
لیام هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
ولی هر دو کمکم فهمیده بودن...
این فقط یه همکاری ساده نبود.
خوشگلای من قشنگام چشمام و انگشتام درد گرفت انقد نوشتم عشقای من پارت های بعد برای فردا قربونتون برم قول میدم فردا چهارتا پارت بزارم🦋💞🎀🫀🫶🏻🥹💓
- ۵۰۸
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط