𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟽
( ویو کاترینا ویتمور )
اومدن این مرد از همون اول بوی خوبی بهم نمیداد.
اگه همین الان بیرونش نکنم ممکنه برام دردسر بشه.
وقتی بهش گفتم مدیرعامل منم حالت چشماش تغییر کرد.
یه جور ترس خاصی از چشماش دیدم.
یه قدم عقب رفت و دوباره با تردید زمزمه کرد:
ـ چ...چی گفتی؟
دیدن همچین آدمایی حالمو بهم میزد.
ـ اخبار یک بار میگه جناب.
چند لحظه بیحرکت موند.
تعجب کرده بود جوری که انگار مطمئن نبود گوشاش درست شنیده.
یه دستی با ترس به صورتش کشید و دوباره گفت:
ـ چیز...چ..چیز م..من ف.....فقط اومدم شمارو بب..ببینم.
سریع گفتم:
ـ منو ببینید؟
یه خنده کوتاه کردم و ادامه دارم:
ـ اگه دیدن من انقدر واجب بود چرا دست رو یه دختر بیگناه دراز کردید؟
میتونستین خودتون شخصا به دفترم بیایید.
چشماش یه لحظه از چشمام جدا نمیشد.
مردک ندیده.
دوباره جوابی نداد..انگار داشت به جوابم فکر میکرد.
صدایی از سالن شنیده نمیشد.
انگار کارمندا برای بیسروصدایی نفسهاشون رو هم قطع کرده بودن.
بعد چند ثانیه دوباره نگاهشو از من گرفت و به کف سفید سالن داد همزمان هم گفت:
ـ م..من بهش چ..چیزی نگفتم ف..فقط..
ـ فقط چی؟
فقط میخواستین یه سیل درست حسابی بهش بزنین؟!!
نفس لرزونشو بیرون داد و دوباره بهم نگاه کرد.
از نگاهش اصلا حس خوبی نمیگرفتم.
نگاهش منو یاد گذشته میداد.
گذشته تلخم.
مرد دوباره جوابمو با لکنت زبانی داد:
ـ ن..نه م..من فق..فقط ب..بهش گفت..م ب..بره ش..شمارو ب..بیاره.
ـ با سیل زدن؟
ولی...طبق سابقه هایی که دارم اون دست باید برای من دراز میشد..مگه نه؟
چشماش گرد شد و سلول استرس روی بدنش رقصیدن.
یکم به خودش تکونی داد و زمزمه کرد:
ـ نه ن..نه من غ..غلط بک..بکنم همچ..همچین کاری انج..ام ب..بدم.
ـ مگه شما نبودین بهم فحش دادین؟؟!
رنگ از صورتش پرید.
یکم مضطرب شد و آب دهنشو قورت داد.
دیگه برای رسیدنم به جلسه امروز دیر میشد.
باید سریعتر میرفتم چون جلسه امروز نسبت به بقیه جلسه ها مهمتر بود.
بدون اینکه چشم از اون مرد جدا کنم گفتم:
ـ بیرونش کنید!
بعدش پشت بهش کردم و چند قدم از اونجا دور شدم.
مرد داد و بیداد میکرد و پشت سرم میدوید دنبالم.
ولی من بیتوجه به حرفاش به راهم ادامه میدادم.
ـ من معذرت میخوام...لطفا به حرفام گوش کنید..لطفاااا.
فقط برام سوال بود..
چرا هیچ محافظ یا بادیگاردی این اطراف نبود؟
معمولاً برای همچین اتفاق هایی اینجا میبودن و جلوگیری میکردن.
امروز یه چیزایی درست نیست.
اینکه نمیتونم حل کنم امروز چه چیزایی درست نیست داره دیوونم میکنه.
اون مرد که پشت سرم هی داد و بیداد میکرد یهو دستشو روی شونم گذاشت.
حس خوشایندی نگرفتم و همون لحظه وایستادم.
یه تکونی به شونم دادم تا دستشو بندازه.
ولی باز دستش روی شونم بود.
این مرتیکه با چه حقی لمسم میکنه؟
چشمامو عصبی بستم و همزمان گفتم:
ـ دستتو بردار!
باز دستشو برنداشت.
از همه عجیب تر هم این بود که صدایی از خودش در نمیآورد.
آروم برگشتم.
و کلارا رو دیدم.
همین که چشمم به کلارا افتاد یکم آرومتر شدم.
اگه اون مرد بود یکی حواله صورتش میکردم.
کلارا آروم دستشو برداشت و دم گوشم زمزمه کرد:
ـ رئیس...ولی اون میخواد یه چیز مهمی بهتون بگه.
ادام ه دارد..
جوری که گفتم اگه این پارت و پارت های قبلی ۱۰۰ لایک تا شنبه نخوره میرم!!
جدی بگیرید چون چصناله نیس!!
اصلا هم نگید در یک روز چجوری ۱۰۰ لایک بخوره چون پارت یک و دو این فیک در یک روز بیشتر ۱۰۰ لایک خوردن..
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟽
( ویو کاترینا ویتمور )
اومدن این مرد از همون اول بوی خوبی بهم نمیداد.
اگه همین الان بیرونش نکنم ممکنه برام دردسر بشه.
وقتی بهش گفتم مدیرعامل منم حالت چشماش تغییر کرد.
یه جور ترس خاصی از چشماش دیدم.
یه قدم عقب رفت و دوباره با تردید زمزمه کرد:
ـ چ...چی گفتی؟
دیدن همچین آدمایی حالمو بهم میزد.
ـ اخبار یک بار میگه جناب.
چند لحظه بیحرکت موند.
تعجب کرده بود جوری که انگار مطمئن نبود گوشاش درست شنیده.
یه دستی با ترس به صورتش کشید و دوباره گفت:
ـ چیز...چ..چیز م..من ف.....فقط اومدم شمارو بب..ببینم.
سریع گفتم:
ـ منو ببینید؟
یه خنده کوتاه کردم و ادامه دارم:
ـ اگه دیدن من انقدر واجب بود چرا دست رو یه دختر بیگناه دراز کردید؟
میتونستین خودتون شخصا به دفترم بیایید.
چشماش یه لحظه از چشمام جدا نمیشد.
مردک ندیده.
دوباره جوابی نداد..انگار داشت به جوابم فکر میکرد.
صدایی از سالن شنیده نمیشد.
انگار کارمندا برای بیسروصدایی نفسهاشون رو هم قطع کرده بودن.
بعد چند ثانیه دوباره نگاهشو از من گرفت و به کف سفید سالن داد همزمان هم گفت:
ـ م..من بهش چ..چیزی نگفتم ف..فقط..
ـ فقط چی؟
فقط میخواستین یه سیل درست حسابی بهش بزنین؟!!
نفس لرزونشو بیرون داد و دوباره بهم نگاه کرد.
از نگاهش اصلا حس خوبی نمیگرفتم.
نگاهش منو یاد گذشته میداد.
گذشته تلخم.
مرد دوباره جوابمو با لکنت زبانی داد:
ـ ن..نه م..من فق..فقط ب..بهش گفت..م ب..بره ش..شمارو ب..بیاره.
ـ با سیل زدن؟
ولی...طبق سابقه هایی که دارم اون دست باید برای من دراز میشد..مگه نه؟
چشماش گرد شد و سلول استرس روی بدنش رقصیدن.
یکم به خودش تکونی داد و زمزمه کرد:
ـ نه ن..نه من غ..غلط بک..بکنم همچ..همچین کاری انج..ام ب..بدم.
ـ مگه شما نبودین بهم فحش دادین؟؟!
رنگ از صورتش پرید.
یکم مضطرب شد و آب دهنشو قورت داد.
دیگه برای رسیدنم به جلسه امروز دیر میشد.
باید سریعتر میرفتم چون جلسه امروز نسبت به بقیه جلسه ها مهمتر بود.
بدون اینکه چشم از اون مرد جدا کنم گفتم:
ـ بیرونش کنید!
بعدش پشت بهش کردم و چند قدم از اونجا دور شدم.
مرد داد و بیداد میکرد و پشت سرم میدوید دنبالم.
ولی من بیتوجه به حرفاش به راهم ادامه میدادم.
ـ من معذرت میخوام...لطفا به حرفام گوش کنید..لطفاااا.
فقط برام سوال بود..
چرا هیچ محافظ یا بادیگاردی این اطراف نبود؟
معمولاً برای همچین اتفاق هایی اینجا میبودن و جلوگیری میکردن.
امروز یه چیزایی درست نیست.
اینکه نمیتونم حل کنم امروز چه چیزایی درست نیست داره دیوونم میکنه.
اون مرد که پشت سرم هی داد و بیداد میکرد یهو دستشو روی شونم گذاشت.
حس خوشایندی نگرفتم و همون لحظه وایستادم.
یه تکونی به شونم دادم تا دستشو بندازه.
ولی باز دستش روی شونم بود.
این مرتیکه با چه حقی لمسم میکنه؟
چشمامو عصبی بستم و همزمان گفتم:
ـ دستتو بردار!
باز دستشو برنداشت.
از همه عجیب تر هم این بود که صدایی از خودش در نمیآورد.
آروم برگشتم.
و کلارا رو دیدم.
همین که چشمم به کلارا افتاد یکم آرومتر شدم.
اگه اون مرد بود یکی حواله صورتش میکردم.
کلارا آروم دستشو برداشت و دم گوشم زمزمه کرد:
ـ رئیس...ولی اون میخواد یه چیز مهمی بهتون بگه.
ادام ه دارد..
جوری که گفتم اگه این پارت و پارت های قبلی ۱۰۰ لایک تا شنبه نخوره میرم!!
جدی بگیرید چون چصناله نیس!!
اصلا هم نگید در یک روز چجوری ۱۰۰ لایک بخوره چون پارت یک و دو این فیک در یک روز بیشتر ۱۰۰ لایک خوردن..
- ۵.۸k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط