Part
Part 61
ات ویو؛ موقع بلند شدن هواپیما....یه ترسی کل وجودمو گرفته بود....دستم مثل ژله می لرزید که یهو شوگا دستاش رو گذاشت رو دستام....با نگاه تعجب بر انگیزی نگاهش کردم....آخه چرا یهو همینجوری دستمو گرفت؟!
شوگا:ات؟!
ات:ها؟!.....بله؟
شوگا:یادمه وقتی بچه تر بودی موقع بلند شدن هواپیما همیشه میترسیدی و گوشات رو می گرفتی....الان هم داری همین کار رو میکنی.....میخوای دستات رو بگیرم....تا حداقل یکم از اون استرست رو کم کنم؟!
ات:اوه....تو هنوز یادت میاد......خب....آره ممنون میشم
(شوگا دستای ات رو آروم فشار میده)
شوگا:از این به بعد از هر چیزی که ترسیدی به خورم بگو باشه؟!
ات:اوکی قبوله.....ولی...
شوگا:چیزی میخوای بگی؟
ات:آره...من ازت هنوز دلخورم....نمیدونی تو این همه سال چه زجری کشیدم...نمیدونی من چقدر سرخورده شده بودم. نمیدونی وقتی بچه های هم سن و سالم رو میدیم که با هم بودن چقدر حسرت میخوردم. که تو اون سال هایی که بیشتر از همه نیازتون داشتم پیشم نبودین..همش امید های تکراری همش روزای پر تکرار...روزای پر از درد...تو کجا بودی تمام این مدت؟..اصن میدونی چی به من گذشته؟ من تو اون سن باید از نوجوانی خودم لذت میبردم. اما....مثل یه جوان ۲۵ ساله فقط کار میکردم و برای زندگیم میجنگیدم. هیچ وقت کارایی رو نکردم که همسن و سالام انجام میدادن....من خودمو گم کرده بودم..هزار بار شکسته شدم،پودر شدم، خورد شدم جلوی چشم خیلی ها...تا اینکه الان اینجام هستم...من...واقعا ازت دلخورم...
ات ویو؛ موقع بلند شدن هواپیما....یه ترسی کل وجودمو گرفته بود....دستم مثل ژله می لرزید که یهو شوگا دستاش رو گذاشت رو دستام....با نگاه تعجب بر انگیزی نگاهش کردم....آخه چرا یهو همینجوری دستمو گرفت؟!
شوگا:ات؟!
ات:ها؟!.....بله؟
شوگا:یادمه وقتی بچه تر بودی موقع بلند شدن هواپیما همیشه میترسیدی و گوشات رو می گرفتی....الان هم داری همین کار رو میکنی.....میخوای دستات رو بگیرم....تا حداقل یکم از اون استرست رو کم کنم؟!
ات:اوه....تو هنوز یادت میاد......خب....آره ممنون میشم
(شوگا دستای ات رو آروم فشار میده)
شوگا:از این به بعد از هر چیزی که ترسیدی به خورم بگو باشه؟!
ات:اوکی قبوله.....ولی...
شوگا:چیزی میخوای بگی؟
ات:آره...من ازت هنوز دلخورم....نمیدونی تو این همه سال چه زجری کشیدم...نمیدونی من چقدر سرخورده شده بودم. نمیدونی وقتی بچه های هم سن و سالم رو میدیم که با هم بودن چقدر حسرت میخوردم. که تو اون سال هایی که بیشتر از همه نیازتون داشتم پیشم نبودین..همش امید های تکراری همش روزای پر تکرار...روزای پر از درد...تو کجا بودی تمام این مدت؟..اصن میدونی چی به من گذشته؟ من تو اون سن باید از نوجوانی خودم لذت میبردم. اما....مثل یه جوان ۲۵ ساله فقط کار میکردم و برای زندگیم میجنگیدم. هیچ وقت کارایی رو نکردم که همسن و سالام انجام میدادن....من خودمو گم کرده بودم..هزار بار شکسته شدم،پودر شدم، خورد شدم جلوی چشم خیلی ها...تا اینکه الان اینجام هستم...من...واقعا ازت دلخورم...
- ۱۲.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط