رمان خاطرات زندگی پارت
رمان خاطرات زندگی پارت 3
چن وقتی میگذره
ی روز آفتابی گیو شینوبو همو میبینن و میرن یکم حرف بزنن شینوبو به گیو میگه تومیوکا سان به نظرت وقتی موزان رو شکست بدیم چی میشه؟
به آرامشی که میخواستیم میرسیم ولی ... ما کل زندگیمون رو صرف این کار کردیم گیو گفت باهم ازدواج کنیم؟
شینوبو گفت این مثل مردن میمونه!
ولی ممنون شوخیت حالمو خوب کرد
گیو گفت کوچو...من شوخی نمیکنم
شینوبو گفت اگر جون سالم به در بردیم چرا که نه!
ببخشید کم بود جبران میکنم
ادامه دارد...
چن وقتی میگذره
ی روز آفتابی گیو شینوبو همو میبینن و میرن یکم حرف بزنن شینوبو به گیو میگه تومیوکا سان به نظرت وقتی موزان رو شکست بدیم چی میشه؟
به آرامشی که میخواستیم میرسیم ولی ... ما کل زندگیمون رو صرف این کار کردیم گیو گفت باهم ازدواج کنیم؟
شینوبو گفت این مثل مردن میمونه!
ولی ممنون شوخیت حالمو خوب کرد
گیو گفت کوچو...من شوخی نمیکنم
شینوبو گفت اگر جون سالم به در بردیم چرا که نه!
ببخشید کم بود جبران میکنم
ادامه دارد...
- ۴.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط