{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆دونفر در یک قلب پارت ((5)) ☆

☆دونفر در یک قلب پارت ((5)) ☆

یومه: میشع خریدارو بزاریم خونه و بریم پارک؟

اسمایلی: حتما

هاروکا: من کار دارم پس نمیتونم بیام

یوما: اسمایلی امروز یه جلسه با گنگ والهالا داشتیم

انگیری: راس میگه

یومه: چه بد (با ناراحتی)

اسمایلی: اما وقتی برگشتیم قول میدم بریم شهربازی

انگیری: اره اونموقع حدودا میشه گفت ساعت۸ برمیگردیم زمان خوبیه بریم

هاروکا: اما من کار دارم

یومه: ببینم تو چیکار داری ها؟

هاروکا: کاره کارر

یوما: احتمالا منم نتونم بیام

یومه: تو چرا؟

یوما: قراره یه قرار داد ببندم با گنگ... مایکی سپردتش به من


یومه: چه بد


انگیری: پس تو میری خونه؟

یومه: اره

اسمایلی: دیرمون شده ما بریم


☆اسمایلی و انگیری و یوما رفتن، هاروکا هم با یومه رفت خونه و بعد از مدتی اونم رفت یومه حوصله اش سر رفته بود و یه فیلم دید به ساعت نگاه کرد ساعت ۶بود پس لباساش رو پوشید و رفت پیاده روی که صدای داد زدنای چند تا مرد به گوشش رسید وقتی رفت دید که هاروکا داره با تفنگ به اون مرد شلیک میکنه و بعد از کشتنش متوجه یومه میشه که خیلی ترسیده و میلرزه به سمتش رفت ☆


هاروکا: ای بابا فهمیدی که قاتلم چه بد شد

یومه: ت تو چ چ چرا کشتیش؟(با ترس)

هاروکا: زیرا که اون اولش قصد جون منو کرده بود

یومه: نم نمیفهمم ت تو یه ق قاتلی ا ام اما چرا؟

هاروکا: شغل من اینه میدونم ترسناکه اما من فقط ادمای بد رو میکشم

یومه: خیلی و وحشتناکه

هاروکا: تو الان بدجوری ترسیدی الان غش میکنی به خودت بیا

هاروکا رفت و یومه رو بغل کرد اما یه دستمال اورد و گذاشت تو دهن یومه و بیهوش شد هاروکا اونو کول کرد و برد خونه یوما و یومه، چون از قبل یوما بهش کلید داده بود درو باز کرد و وارد خونه شد و یومه رو برد تو اتاقش و اونو انداخت رو تخت و روش پتو کشید و منتظر شد اون بیدار بشه، یه جورایی یکم دارویه فراموشی هم ریخته بود پس وقتی بیدار شد..

هاروکا: حالت خوبه؟

یومه: هاروکا من کجام؟(با سردرگمی)

هاروکا یه نفس عمیق کشید و..

هاروکا: خونه ای عزیزم (با لبخند سرد)

یومه : عجیبه تو لبخند هم میزنی؟!

هاروکا: بعضی وقتا راستی حالت خوبه؟

یومه : خوبم، فقط یادم میاد که توی خونه بودم و بعد از فیلم دیدم وارد اتاقم شدم و بقیه اشو یادم نمیاد


هاروکا: یهو بیهوش شدی پس گذاشتمت رو تخت

یومه: اهان حالا چرا بیهوش شدم


هاروکا: نمیدونم

یومه: چرا دستت خونیه؟(با ترس)


هاروکا: ها این راستش میخواستم چیزی درست کنم زخمی شد (ماشاالله چقدر میتونه ادم دروغ بگه 🎀🗿)


یومه: زوباشش برو دستتو تمیز کن ممکنه عفونت کنه

هاروکا: باشه باشه رفتمم





این فن فیک رو فک کنم تا پارت ۶نوشتم 🎀🗿
دیدگاه ها (۰)

اوسی دیمن اسلایر

#چندپارتیموضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)تا ابد و یک، دوست دارم!ج...

گمشده در روشنایی. P 4

نویسنده: ریندو ا/ت رو به خونه اش دعوت کرد و به ران گفت که ا...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط