{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعا عاقبت دست و قلم غمگین است

واقعا عاقبت دست و قلم غمگین است
کاغذ از خون همین دست و قلم رنگین است
آمدی تا بروی، کار خدا بود عزیز
سرنوشت منِ تنها به گمانم این است
به خیالم به شکار سِره رفتم اما
دیر فهمید دلم پشتِ دلت شاهین است
آنقدر جای خدا ذکر تو را گفته لبم
همه ی شهر گمان کرده لبم بی دین است
جای من نیست کسی تا که بفهمد دنیا
آن زمانی که به دوشت برسد سنگین است
قند در چای من انداخت، ولی دیگر نیست
چه بگویم که همین غصه خودش شیرین است
دیدگاه ها (۹)

حرفی بزن ستاره ی دنباله دار منگاهی بپرس از من و از کار و بار...

قاب عکسی کهنه ام در گنجه... پیدا کن مرابر غبار صورتم دستی بک...

رفته‌ای چندی‌ست تا خالی شوی از ما و من‌هاخوش ندارم ناخوش احو...

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط