{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت/ روشنایی بایزید

#حکایت/ روشنایی بایزید
نقل است که بایزید بسطامی را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست که چراغ نداشت. شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت:«چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که بر سر تاریکی خود باز رویم.» حالی بیامد و مسلمان شد.
تذکرة الاولیا
دیدگاه ها (۱۶)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

تذکره الاولیا عطار ..بایزید بسطامیبر بط نواز ::::::::::نقل ا...

تذکره الاولیاء

نقلی از تذکره الاولیا ء.منکری پیش وی امد <بایزید بسطامی >وگف...

نقلی از تذکره الاولیا ءمرگ بایزید بسطامی .رحمه الله .نقل است...

تذکره الاولیاء..جناب عطار

🌹حکایت کسانی که در زمان غیبت کبری به خدمت امام مهدی(عج) رسیده اند....🌹

تشرف شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی آقای شیخ حیدر علی مدرس اصفهانی...

امروز مصادف است با شهادت شهید یحیی مصلحی شورکی که در تاریخ 2...

داستانی زیبا که امام زمان عج فرمودند :به پدرت بگو ما بی صاحب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط