#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.49
به سمت ماشینم رفتمو شرکتو به ارتینو مهران سپردم
اول میخواستم برم الکی دور بزنم تا اعصابم اروم شه ولی نمیدونم چجوری سر از عمارت دراوردم
از ماشین پیاده شدم سرم بشدت درد میکردو نبض میزد دم دمای غروب بود و هوا سوز داشت
در عمارت باز کردم وارد شدم با تینا روبرو شدم که به سمتم اومدو پرید بغلم ولی پسش زدم اعصابم به قدری خورد بود که سعی میکردم هرکی که دور برمه رو از خودم دور کنم مبادا حرفی چیزی بزنم ناراحتشون کنم
تینا یکم چهرهاش درهم شد که اروم گفتم
-ببین ابجی خوشگلم الان اعصابم خورده دور برم نباشی بهتره خب؟
سرشو اروم تکون داد که به سمت اتاقم رفتم وارد شدم اما اتاق خالی بود
با خودم میگفتم حورا کجاست مه نگام به بالکن افتاد
دِرِس بلند که تا زانوهاش بود و موهای باز توی بالکن وایساده بودو
باد موهاشو به رقص دراورده بود...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.49
به سمت ماشینم رفتمو شرکتو به ارتینو مهران سپردم
اول میخواستم برم الکی دور بزنم تا اعصابم اروم شه ولی نمیدونم چجوری سر از عمارت دراوردم
از ماشین پیاده شدم سرم بشدت درد میکردو نبض میزد دم دمای غروب بود و هوا سوز داشت
در عمارت باز کردم وارد شدم با تینا روبرو شدم که به سمتم اومدو پرید بغلم ولی پسش زدم اعصابم به قدری خورد بود که سعی میکردم هرکی که دور برمه رو از خودم دور کنم مبادا حرفی چیزی بزنم ناراحتشون کنم
تینا یکم چهرهاش درهم شد که اروم گفتم
-ببین ابجی خوشگلم الان اعصابم خورده دور برم نباشی بهتره خب؟
سرشو اروم تکون داد که به سمت اتاقم رفتم وارد شدم اما اتاق خالی بود
با خودم میگفتم حورا کجاست مه نگام به بالکن افتاد
دِرِس بلند که تا زانوهاش بود و موهای باز توی بالکن وایساده بودو
باد موهاشو به رقص دراورده بود...
- ۵۶۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط