دیدار سرنوشت
☆دیدار سرنوشت☆
par: 9
دیدم که خدمتکار داره صدام میکنه.
خدمتکار: خانم، شما باید آماده بشید.
نفس عمیقی کشیدم.
ک: باشه.
و بعد رفتم داخل عمارت. یه دوش چند مینی گرفتم و موهام رو درست کردم، لباسم رو پوشیدم و عطر زدم. یه آرایش لایت کردم و رفتم پایین. تهیونگ اومده بود و منتظرم ایستاده بود.
لبخند زدم و به سمتش رفتم.
ک: تهیونگ!
ویو تهیونگ"
اومدم عمارت. جلوی در، دست به سینه منتظر کاترین ایستادم تا بیاد. که یهو دیدم صدام کرد.
ک: تهیونگ!
با دیدنش چند لحظه ای محوش شدم. واقعا هم این لباسی که براش خریدم بهش میومد.
چند مین چیزی نگفتم تا اینکه کاترین لب زد.
ک: نمیریم؟ (کیوت، تعجب)
ته: ها.. آها. آره، بریم. (لحن خجالت زده ای که سعی میکنه پنهانش کنه)
دستمو بردم جلوش و اون دستمو گرفت. با همین تماس کوچیک قلبم تند تند میزد. من چم شده...(هیچی عاشق شدی)
در ماشین رو برای کاترین باز کردم. لبخندی به روم زد و سوار شد. من هم کنارش نشستم و به راننده اشاره کردم تا حرکت کنه.
ویو کاترین"
استرس دارم. میترسم همه چیز رو خراب کنم. با اینکه تو عمارت بار ها تمرین کردم ولی بازم احساس میکنم قراره یه اتفاقی بیفته.
خونسرد باش، کاترین. خونسرد باش. چیزی نمیشه.. امیدوارم...
از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم بودم و تو ذهنم آشوبی بود. تا اینکه یه دست گرم رو روی دستم که روی رونم گذاشته بودم، احساس کردم.
به دستامون با تعجب نگاه کردم و بعد به صورت تهیونگ که به من خیره شده بود.
ته: نترس، چیزی نمیشه.
لبخندی زدم.
ک: انقدر ضایع بودم؟
تهیونگ پوزخندی میزنه و سرش رو برمیگردونه به سمت پنجره ماشین.
ته: آره. باید بگم تو دروغگوی افتضاحی هستی.
ک: ایشش..
بعد از یک ساعت بالاخره میرسیم به عمارت پدر تهیونگ، یا بهتره بگم پدرشوهرم.....
_________________________☆
ادامه دارد....
میدونم قرار بود دیشب بزارم ولی اینترنتم به فاک رفته بود برای همین نتونستم😂 دیگه به بزرگی خودتون ببخشید💖
عکس لباس کاترین رو هم گذاشتم
و اینکه تو پارت های بعدی قراره یه اتفاقایی بیفته برای کاترین و تهیونگ قصمون😂
par: 9
دیدم که خدمتکار داره صدام میکنه.
خدمتکار: خانم، شما باید آماده بشید.
نفس عمیقی کشیدم.
ک: باشه.
و بعد رفتم داخل عمارت. یه دوش چند مینی گرفتم و موهام رو درست کردم، لباسم رو پوشیدم و عطر زدم. یه آرایش لایت کردم و رفتم پایین. تهیونگ اومده بود و منتظرم ایستاده بود.
لبخند زدم و به سمتش رفتم.
ک: تهیونگ!
ویو تهیونگ"
اومدم عمارت. جلوی در، دست به سینه منتظر کاترین ایستادم تا بیاد. که یهو دیدم صدام کرد.
ک: تهیونگ!
با دیدنش چند لحظه ای محوش شدم. واقعا هم این لباسی که براش خریدم بهش میومد.
چند مین چیزی نگفتم تا اینکه کاترین لب زد.
ک: نمیریم؟ (کیوت، تعجب)
ته: ها.. آها. آره، بریم. (لحن خجالت زده ای که سعی میکنه پنهانش کنه)
دستمو بردم جلوش و اون دستمو گرفت. با همین تماس کوچیک قلبم تند تند میزد. من چم شده...(هیچی عاشق شدی)
در ماشین رو برای کاترین باز کردم. لبخندی به روم زد و سوار شد. من هم کنارش نشستم و به راننده اشاره کردم تا حرکت کنه.
ویو کاترین"
استرس دارم. میترسم همه چیز رو خراب کنم. با اینکه تو عمارت بار ها تمرین کردم ولی بازم احساس میکنم قراره یه اتفاقی بیفته.
خونسرد باش، کاترین. خونسرد باش. چیزی نمیشه.. امیدوارم...
از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم بودم و تو ذهنم آشوبی بود. تا اینکه یه دست گرم رو روی دستم که روی رونم گذاشته بودم، احساس کردم.
به دستامون با تعجب نگاه کردم و بعد به صورت تهیونگ که به من خیره شده بود.
ته: نترس، چیزی نمیشه.
لبخندی زدم.
ک: انقدر ضایع بودم؟
تهیونگ پوزخندی میزنه و سرش رو برمیگردونه به سمت پنجره ماشین.
ته: آره. باید بگم تو دروغگوی افتضاحی هستی.
ک: ایشش..
بعد از یک ساعت بالاخره میرسیم به عمارت پدر تهیونگ، یا بهتره بگم پدرشوهرم.....
_________________________☆
ادامه دارد....
میدونم قرار بود دیشب بزارم ولی اینترنتم به فاک رفته بود برای همین نتونستم😂 دیگه به بزرگی خودتون ببخشید💖
عکس لباس کاترین رو هم گذاشتم
و اینکه تو پارت های بعدی قراره یه اتفاقایی بیفته برای کاترین و تهیونگ قصمون😂
- ۶.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط