روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.
روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.
آروم گفت: "اومدم که با هم باشیم. شروع کنیم..."
گفتم: اختلاف سنیمون زیاده
شوکه شد. گفت: ینی منو نمیشناسی؟!
خندیدم و گفتم:
"نه اینکه تو بچه باشی، نه! من پیرم....
دیر برگشتی... پیر شدم از نبودنت..."
آروم گفت: "اومدم که با هم باشیم. شروع کنیم..."
گفتم: اختلاف سنیمون زیاده
شوکه شد. گفت: ینی منو نمیشناسی؟!
خندیدم و گفتم:
"نه اینکه تو بچه باشی، نه! من پیرم....
دیر برگشتی... پیر شدم از نبودنت..."
- ۳۵۹
- ۱۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط