{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.

روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.
آروم گفت: "اومدم که با هم باشیم. شروع کنیم..."
گفتم: اختلاف سنیمون زیاده
شوکه شد. گفت: ینی منو نمیشناسی؟!
خندیدم و گفتم:
"نه اینکه تو بچه باشی، نه! من پیرم....
دیر برگشتی... پیر شدم از نبودنت..."
دیدگاه ها (۳)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟕ولی اونجا هم دخترا همش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

۲پارتی از لینو درخواستی p1 ویو سوا یه ۲ روزی بود که لینو...

پارت هجدهم | رقص. لاراموسیقی کمی بلندتر شد و رُزا دست میچا ر...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان تهیونگ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط