{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت

درویشی به دهی رسید. عدّه ای از بزرگان ده را دید که نشسته اند. پیش رفت و گفت: چیزی به من بدهید، وگرنه به خدا قسم با این ده همان کاری را می کنم که با ده قبلی کردم.
آنها ترسیدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسیدند: با ده قبلی چه کردی؟
گفت: از آنها چیزی خواستم، ندادند، آمدم اینجا، شما هم اگر چیزی نمی دادید به ده دیگری می رفتم...😐
دیدگاه ها (۱)

نگارگری شهری بخش اول

حقیقت پنهان پارت ۴ویو بورام :جین هیونگ بود تا منو دید ترسید ...

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۰: «راز...

Seven

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط