( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۵۰
جول سو : باور کن تیهونگ پسر عزیزم تو واقعا آدم خوبی هستی باور کن
تهیونگ چشم های که حالا غرق به خون بودن را روی جول سو قفل نمود سپس گفت ... ته یونگ: چرا .. پدر
جول سو باری دیگری از لیوانش خورد سپس ابرو بالا انداخت
جول سو : خوب معلومه تو با دختری ازدواج کردی که نمیدونی کجا بود و چیکارا میکرد ... تهیونگ اخم هایش تو هم رفت سپس لیوان شراب اش را سر کشید جلو سو به خوبی فهمید که تهیونگ را تحریک به حرف هایش کرده سپس ادامه داد
جول سو : واقعا من رو مادرت خیلی غیرتی میشدم چون اون دوسم داره وقتی از طرف زن دوست داشتنی نباشه مرد هم غیرتی نمیشه .. خوب تو حالت غیرتی نشدی
لبخندی از سر بدجنسیش سر داد سپس از روی صندلی بلند شد دست رو شانه تهیونگ گذاشت سپس گفت .. جول سو : به خودت فشار نیار اون ازش عصبانیت ترو نداره تو ارزش بهترین ها رو داری پسرم میفهمی ..
لبخندی زد سپس از آن کلاب خارج شد تهیونگ را با هزاران افکارش تنها گذاشت تنها با آن جمله های مزخرف تهیونگ را عصبی و نفرت انگیز کرد لیوان تو دستش را محکم تر چنگ زد سپس آن قطرات کم را هم مزه کرد
نور بسیار زیادی در اتاق بود بخاطر آن دیوار شیشه کله اتاق به نور بخش شده بود پلک از رو هم برداشت سپس رو پهلو چپ چرخید و به جای خالی تهیونگ نگاه میکرد .. کنجکاو بود که دیشب چرا نیومده بود خونه باز هم فکر های بدی به ذهنش رسید ولی سری تکون داد و روی تخت نشست
٫ الکس کافیه دیگه به هیچی فکر نکن مثل سابق زندگی میکنم .. چاره ای ندارم ٫ از روی تخت بلند شد سپس بعد از برداشتن حوله وارد حمام شد مشغول تمیز کردن دندان هایش شد سپس بعد از شستن صورتش را با حمله خشک نمود سپس از حمام خارج شد سری به خودش تکان داد
٫ واقعا که چطور نظافتو فراموش کردم ٫ درست بود که فراموش کرد ولی حالا مشغول مرتب کردن اش شد
تنها یک پیراهنی زیبا قرمز رنگ که حاصل از کت هم گفته میشد را به تند داشت کفش های پاشنه بلند و همچنین موهای که سرشار کشیده و مرتب از روی صندلی بلند شد سپس سمته در چشم دوخت تهیونگ ای که حالا بیشتر یقه اش باز بود و آن چشم های که به خوبی نشان میداد کله شب را زیر الکل گذرانده بود عصبی در اتاق را بست
به خوبی عصبانیت از کله صورت اش میبارید بدونه هیچگونه حرفی سمته تخت رفت و خودش را روی تخت انداخت
الکس نگران چشم دوخته به تهیونگ ولی چگونه ازش میپرسید که حالش خوبه یا نه شاید عصبانی میشد شاید باز هم میزد به سیم آخر از ته دلش آه کشید و از روی صندلی بلند شد و بدون حرفی از اتاق خارج شد و درست به پشت در تکیه داد پلک رو هم گذاشت و ته دلش داغون شده بود با این رفتار های تهیونگ
پارت ۵۰
جول سو : باور کن تیهونگ پسر عزیزم تو واقعا آدم خوبی هستی باور کن
تهیونگ چشم های که حالا غرق به خون بودن را روی جول سو قفل نمود سپس گفت ... ته یونگ: چرا .. پدر
جول سو باری دیگری از لیوانش خورد سپس ابرو بالا انداخت
جول سو : خوب معلومه تو با دختری ازدواج کردی که نمیدونی کجا بود و چیکارا میکرد ... تهیونگ اخم هایش تو هم رفت سپس لیوان شراب اش را سر کشید جلو سو به خوبی فهمید که تهیونگ را تحریک به حرف هایش کرده سپس ادامه داد
جول سو : واقعا من رو مادرت خیلی غیرتی میشدم چون اون دوسم داره وقتی از طرف زن دوست داشتنی نباشه مرد هم غیرتی نمیشه .. خوب تو حالت غیرتی نشدی
لبخندی از سر بدجنسیش سر داد سپس از روی صندلی بلند شد دست رو شانه تهیونگ گذاشت سپس گفت .. جول سو : به خودت فشار نیار اون ازش عصبانیت ترو نداره تو ارزش بهترین ها رو داری پسرم میفهمی ..
لبخندی زد سپس از آن کلاب خارج شد تهیونگ را با هزاران افکارش تنها گذاشت تنها با آن جمله های مزخرف تهیونگ را عصبی و نفرت انگیز کرد لیوان تو دستش را محکم تر چنگ زد سپس آن قطرات کم را هم مزه کرد
نور بسیار زیادی در اتاق بود بخاطر آن دیوار شیشه کله اتاق به نور بخش شده بود پلک از رو هم برداشت سپس رو پهلو چپ چرخید و به جای خالی تهیونگ نگاه میکرد .. کنجکاو بود که دیشب چرا نیومده بود خونه باز هم فکر های بدی به ذهنش رسید ولی سری تکون داد و روی تخت نشست
٫ الکس کافیه دیگه به هیچی فکر نکن مثل سابق زندگی میکنم .. چاره ای ندارم ٫ از روی تخت بلند شد سپس بعد از برداشتن حوله وارد حمام شد مشغول تمیز کردن دندان هایش شد سپس بعد از شستن صورتش را با حمله خشک نمود سپس از حمام خارج شد سری به خودش تکان داد
٫ واقعا که چطور نظافتو فراموش کردم ٫ درست بود که فراموش کرد ولی حالا مشغول مرتب کردن اش شد
تنها یک پیراهنی زیبا قرمز رنگ که حاصل از کت هم گفته میشد را به تند داشت کفش های پاشنه بلند و همچنین موهای که سرشار کشیده و مرتب از روی صندلی بلند شد سپس سمته در چشم دوخت تهیونگ ای که حالا بیشتر یقه اش باز بود و آن چشم های که به خوبی نشان میداد کله شب را زیر الکل گذرانده بود عصبی در اتاق را بست
به خوبی عصبانیت از کله صورت اش میبارید بدونه هیچگونه حرفی سمته تخت رفت و خودش را روی تخت انداخت
الکس نگران چشم دوخته به تهیونگ ولی چگونه ازش میپرسید که حالش خوبه یا نه شاید عصبانی میشد شاید باز هم میزد به سیم آخر از ته دلش آه کشید و از روی صندلی بلند شد و بدون حرفی از اتاق خارج شد و درست به پشت در تکیه داد پلک رو هم گذاشت و ته دلش داغون شده بود با این رفتار های تهیونگ
- ۱۵.۹k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط