سرنوشت
سرنوشت
نویسنده: Ha_yun
پارت ۴
ویو ات:
وقتی اعضا رفتن منم خیلی خسته بودم پس گرفتم خوابیدم، باصدای در از خواب بیدار شدم بدو بدو رفتم در رو باز کردم...
ات: سلام
اعضا: سلام
ات: ببخشید خواب بودم صدای در رو نشنیدم.
نامجون: اشکال نداره
جین: ببینم غذا بلدی درست کنی؟
ات: اره چطور؟
جیهوپ: پس یه غذا برامون درست کن ببینیم دستپختت چطوریه
ویو ات:
خیلی مهربون شده بودن، حتما آجوشی بهشون دربارهی زندگیم گفته، غذا رو درست کردم گذاشتم جلوشون..
جین: چقدر خوشمزه شده نه(نگاه ترسناک به کوکی)
جونگکوک: ا..اره..اره
ات: اجوشی درباره ی زندگیم بهتون گفته؟
نامجون: ببخشید
ات: نه...مهم نیست
ویو ات:
بلند شدم و رفتم بیرون یخورده هوا بخورم
نامجون:یعنی ناراحت شد؟
یونگی: معلوم نیست؟
جین: نامجون شاید باید سکوت میکردی و نمیگفتی ببخشید.
نامجون: اره شاید نباید عذرخواهی میکردم
جیهوپ: حالا اشکال نداره برمیگرده، اونجوری که اجوشی میگفت یعنی جایی رو نداره پس اول و آخر برمیگرده همینجا
تهیونگ: اره نگران نباشید برمیگرده
ویو ات:
همه جا تاریک بود، اما من تاریکی رو دوست داشتم، داشتم همینطوری قدم میزدم که نفهمیدم کی ساعت شد یک، بدو بدو رفتم خونه، در زدم و نامجون با نگرانی در رو باز کرد و بغلم کرد:
نامجون: خدارو شکر...خوبی؟
یونگی: کجا بودی؟
ات: رفتم یکم هوا بخورم
جنگکوک: لطفا از این به بعد میری هوا بخوری یه اطلاع بده بعد برو نه اینکه عین..
ات: عین چی عین گاو؟ اصن برا چی باید اطلاع بدم؟ من پچه نیستم که، هرجا برم برمیگردم، در ضمن چطور جرات میکنی بهم بگی گاو؟؟!
جین: کافیه دیگه، جونگکوک مهم اینه الان حالش خوبه
نامجون: ما برای اتاق جونگکوک یه تخت دو طبقه زدیم، میتونی وسایلت رو کلا ببری اونجا و اونجا با جونگکوک باشی
جونگکوک: هیونگ؟!
نامجون: جونگکوک، همین که گفتم
جونگکوک پوکر به نامجون نگاه میکنه و بعد با عصبانیت زیادی به ات نکاه میکنه...
ات آب دهنش رو قورت میده و میره به سمت اتاق تا بخوابه...
نویسنده: Ha_yun
پارت ۴
ویو ات:
وقتی اعضا رفتن منم خیلی خسته بودم پس گرفتم خوابیدم، باصدای در از خواب بیدار شدم بدو بدو رفتم در رو باز کردم...
ات: سلام
اعضا: سلام
ات: ببخشید خواب بودم صدای در رو نشنیدم.
نامجون: اشکال نداره
جین: ببینم غذا بلدی درست کنی؟
ات: اره چطور؟
جیهوپ: پس یه غذا برامون درست کن ببینیم دستپختت چطوریه
ویو ات:
خیلی مهربون شده بودن، حتما آجوشی بهشون دربارهی زندگیم گفته، غذا رو درست کردم گذاشتم جلوشون..
جین: چقدر خوشمزه شده نه(نگاه ترسناک به کوکی)
جونگکوک: ا..اره..اره
ات: اجوشی درباره ی زندگیم بهتون گفته؟
نامجون: ببخشید
ات: نه...مهم نیست
ویو ات:
بلند شدم و رفتم بیرون یخورده هوا بخورم
نامجون:یعنی ناراحت شد؟
یونگی: معلوم نیست؟
جین: نامجون شاید باید سکوت میکردی و نمیگفتی ببخشید.
نامجون: اره شاید نباید عذرخواهی میکردم
جیهوپ: حالا اشکال نداره برمیگرده، اونجوری که اجوشی میگفت یعنی جایی رو نداره پس اول و آخر برمیگرده همینجا
تهیونگ: اره نگران نباشید برمیگرده
ویو ات:
همه جا تاریک بود، اما من تاریکی رو دوست داشتم، داشتم همینطوری قدم میزدم که نفهمیدم کی ساعت شد یک، بدو بدو رفتم خونه، در زدم و نامجون با نگرانی در رو باز کرد و بغلم کرد:
نامجون: خدارو شکر...خوبی؟
یونگی: کجا بودی؟
ات: رفتم یکم هوا بخورم
جنگکوک: لطفا از این به بعد میری هوا بخوری یه اطلاع بده بعد برو نه اینکه عین..
ات: عین چی عین گاو؟ اصن برا چی باید اطلاع بدم؟ من پچه نیستم که، هرجا برم برمیگردم، در ضمن چطور جرات میکنی بهم بگی گاو؟؟!
جین: کافیه دیگه، جونگکوک مهم اینه الان حالش خوبه
نامجون: ما برای اتاق جونگکوک یه تخت دو طبقه زدیم، میتونی وسایلت رو کلا ببری اونجا و اونجا با جونگکوک باشی
جونگکوک: هیونگ؟!
نامجون: جونگکوک، همین که گفتم
جونگکوک پوکر به نامجون نگاه میکنه و بعد با عصبانیت زیادی به ات نکاه میکنه...
ات آب دهنش رو قورت میده و میره به سمت اتاق تا بخوابه...
- ۷۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط