{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PT/1                                

PT/1                                



مرد روی میز کارش نشسته بود و چشمای خوابالودش بین صفحهٔ لپتاب و برگه ها می چرخید گاهی هم خودکار داخل دستش رو به شیوه ی خاص خودش می چرخوند عینکی که زده بود باعث شده بود صد برابر زیبا بشه و چهره بی نقصش و استایل شیکش همه چیز رو کامل می کرد 

مرد همینطور که مشغول کار بود با صدای ارومی گفت : بیبی داری چی کار می کنی ؟

صدایی نشنید دوباره گفت

مرد این بار با صدای بلند تری فقط صداش کرد : بیبی

و دوباره مثل قبل فقط سکوت

مرد بلندتر از دفعات قبل : بیبی

فقط سکوت بود که فضای اتاق رو پر کرده بود

اخم کوچیکی روی پیشونی مرد نشست و سرشو  بلند کرد و خودکار داخل دستش رو روی میز گذاشت و نگاهش رو به دخترک کوچولوش که کاملا غرق در صفحهٔ گوشیش بود و انگار با کسی چت می کرد و می خندید و اصلا حواسش به اطراف نبود داد از روی صندلیش بلند شد و به سمت مبل حرکت کرد و حالا رو به روی مبل بود دستاشو بغل کرد

و خیلی بلند و با صدای تیز و اخم غلیظی که حالا نه تنها پیشونیش بلکه تمام صورتش رو در بر گرفته بود گفت : ات.... با تو ام اتتتتتت

با صدای یونگی ات به خودش اومد و نگاهشو به مرد رو به روش داد و با دیدن قیافیهٔ ترسناکش لرزه ای توی بدنش افتاد و با صدای تیکه تیکه ای گفت

ات :جونم... ببخشید ..اصلا متوجه نشدم

یونگی با صورت و لحنی که داد می زد چقدر عصبیه گفت : می دونی چند بار صدات زدم ؟ کجا بودی چی تا این حد حواستو از من پرت کرده بود ؟

ات شکی بهش وارد شد و اب دهنش رو صدا دار قورت داد با اینکه یه چت ساده و دوستانه بود اما به خوبی می دونست یونگی چیزی از اینا حالیش نمی شه و اون خیلی حساسه و اگه بفهمه معلوم نیست چی کار کنه

پس با خودش یه چند ثانیه فکر  کرد :( اگه دروغ بگم بهش می فهمه اگه راستشو بگم اتیش به پا می کنه و... اها فهمیدم نه دروغ می گم و نه همه چیزو می گم فقط کمی از حقیقت)

و با صدای لرزون نگاهشو از یونگی گرفت به دستش داد و همینطور که با دستاش بازی می کرد اروم و با لرز گفت : داشتم ... چت ..می کردم

یونگی یه نفس حرصی کشید و سعی کرد اروم باشه اما انگار فایده ای نداشت عصبی تر از قبل  گفت : اونو که خودم دیدم منظورم این بود کی حواستو از من پرت کرده ؟

ات کمی سکوت کرد

مرد در عصبی ترین حالت ممکن بود اینکه عشقش با یه نفر دیگه حرف بزنه و بخنده و حواسش ازش دور بمونه خیلی ازارش می داد و فقط می خواست بدونه اون کیه امیدوار بود مادرش یا دوست صمیمیش باشه کسی که ارزشش رو داشته باشه : جواب نمی دی ؟ باشه خودم نگاه می کنم

ات با استرس : نه ..نه .. می گم ولی ترو خدا اروم باش من فقط نمی تونم دو جا ...

که حرفش توسط مرد بی تحملی که فقط می خواست یه اسم بشنوه قطع شد : فقط اسمشو بگو...

ات صدا دار اب دهنش رو قورت داد با لحن خیلی ترسیده ای لب زد : ..خب... چشماشو بست سریع گفت ..جونگ ون ، پسر داییم

یونگی دندون قروچه ای کرد و روشو از ات برگردوند و بلند غرید : «از جلو چشام گمشو »

ات برای لحظه ای بخاطر صدای بلند یونگی چشماشو بست بعد اردم بازشون کرد  و با ترس و استرسی که تمام وجود شو فرا گرفته بود لب زد : عزیزم ..

یونگی این دفعه بلند تر غرید : «صداتو نشنوم فقط گمشو...» و با دستش به در اتاق اشاره کرد

ات که بیشتر از این نمی تونست نا فرمانی کنه با ترس بلند شد و با تردید از اتاق خارج شد
در اتاق رو بست نفس هاش از استرس تند شده بود از همون اولم اشتباه بود نباید با وجود حساسیت های یونگی و قانون هاش شمارشو به پسر داییش می داد اما اون فقط پسر داییش بود که خیلی ادم بامزه ای بود و همیشه ات رو بخنده وادار می کرد و ات ازش وایب خوبی می گرفت و بچگیشم با اون گذرونده بود و اونا فقط یه مکالمه ساده داشتن و حتی اون خودش دوست دختر داره و مکالمشونم درباره دوست دختر اون بود ولی خب یونگی که اینا رو نمی فهمه اون الان خیلی عصبیه و وقتی عصبیه نمیشه باهاش دو کلمه حرف زد و الان امکان داره حتی منو هم بکشه که با صدای شکستن وسایل و برخوردشون به سرامیک دختر از افکارش بیرون اومد حتما یونگی بود ات از استرس پوست دستش رو می گزید دم در اتاق ایستاده بود که یونگی در رو محکم باز کرد

یونگی با عربده : ات

ات سریع از پشت در بیرون اومد و با صدای ضعیف و که می لرزید گفت : بله ..

یونگی دوباره غرید لحنش ترسناک بود :« گمشو داخل اتاق خواب »
دیدگاه ها (۰)

سلام به قند عسلای من 🖐🏻😉 خوبین؟ خوشین؟  سلامتین؟ اینو از چت ...

PT/2 مرد که از حالت دختر فهم...

PT/1 ویو ات نفس عمیقی کشیدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط