{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت⁸

پارت⁸

همون سفر، شب دوم. بارون می‌اومد بیرون. صدای قطره‌ها روی سقف شیروانی. توی اتاق فقط نور شمع روشن بود. یونگی و سویون کنار هم روی تخت نشسته بودن.

سویون پاهاش رو جمع کرده بود زیر خودش. داشت با گوشه‌ی پتو بازی می‌کرد. یه کم مردد به نظر می‌رسید.

یونگی متوجه شد: «چی شده؟ ناراحتی؟»

سویون: «نه... فقط...»

مکث کرد. نگاهش کرد.

سویون: «دیشب و پریروز... هر دو بار از پشت بود. من دوست داشتم. واقعاً. ولی...»

یونگی نزدیکتر شد: «ولی چی؟»

سویون: «می‌خوام یه بارم... روبه‌رو باشیم. ببینمت. صورتتو ببینم. چشماتو.»

یونگی دستش رو گذاشت رو صورتش. «منم می‌خوام. ولی می‌دونی که... اون شکلش یه کم...»

سویون: «می‌دونم. درد داره. مخصوصاً اولین بار.»

یونگی: «نمی‌خوام اذیت بشی.»

سویون لبخند زد: «من اذیت شدن رو می‌تونم تحمل کنم. مخصوصاً اگه آخرش توی بغلت باشم.»

یونگی خندید و بوسیدش رو پیشونی‌اش. «تو خطرناکی می‌دونی؟»

سویون: «تو ساختی‌ام دیگه.» 😏

---

نیم ساعت بعد، توی تاریکی، روبه‌روی هم نشسته بودن. یونگی دستش رو گذاشت روی کمر سویون. آروم کشیدش سمت خودش.

سویون دستاش رو حلقه کرد دور گردنش. نفسش‌تندتر.نفسش تندتر شده بود. ولی یه ذره خجالت توی نگاهش بود. وقتی یونگی خواست لباسش رو دربیاره، سویون دستش رو گرفت.

سویون با صدای گرفته: «چراغا رو خاموش بذار...»

یونگی: «چرا؟»

سویون نگاهش کرد پایین: «نمی‌خوام ببینیم. هنوز... از بدنم خجالت می‌کشم.»

یونگی دستش رو گذاشت زیر چونه‌اش و بلند کرد صورتش رو: «تو قشنگ‌ترینی. هر جای بدنت. ولی اگه دوست نداری، خاموش می‌ذارم.»

سویون لبخند زد: «مرسی.»

یونگی آروم گفت: «اگه درد گرفت، بگو. وایمیستیم.»

سویون: «باشه.»

یونگی آروم پیش رفت. لب هاش رو گذاشت روی لب سویون. بوسه آرومی. بعد یه بوسه عمیق‌تر. همزمان دستش رو پایین برد.

سویون نفسش رو حبس کرد. صورتش رو فرو کرد توی گردن یونگی.

یونگی: «راحت باش عزیزم. من آروم می‌رم.»

سویون با صدای لرزون: «برو... می‌تونم.»

یونگی آروم پیش رفت. یه لحظه سویون بدنش سفت شد. ناخناش فرو رفت توی کتف یونگی. یه صدای کوتاه از گلوش دراومد.

یونگی ایستاد: «صبر کن. نفس عمیق بکش.»

سویون نفس عمیقی کشید. صورتش رو بلند کرد. توی چشمای یونگی نگاه کرد. «برو. می‌خوام کامل باشم برات.»

یونگی بوسیدش. یه بوسه طولانی. همزمان آروم جلو رفت.
این بار سویون جیغ کوتاهی کشید. بدنش لرزید. اشک از گوشه چشماش اومد بیرون.

یونگی ایستاد. صورتش پر از نگرانی: «درد داره؟»

سویون با صدای شکسته: «آره... ولی ادامه بده. نایست.»

یونگی: «نه. صبر می‌کنم تا عادت کنی.»

چند ثانیه سکوت. فقط صدای نفس‌هاشون. یونگی پیشونی‌اش رو گذاشت روی پیشونی سویون.

یونگی: «دوستت دارم. اگه بخوای وایمیستم.»

سویون دستش رو گذاشت رو صورت یونگی: «نمی‌خوام وایسی. می‌خوام تمومش کنی.»

یونگی آروم ادامه داد. سویون لبش رو گاز گرفت. چند لحظه بعد، یونگی ایستاد. پایین رو نگاه کرد. یه کم خون روی ملافه افتاده بود.

یونگی: «تموم شد. پرده‌ات پاره شد.»

سویون نگاه کرد پایین. لبخند زد. با صدای خسته: «دیگه مال توام. کامل.»

یونگی بوسیدش رو لبش. آروم. «تو همیشه مال خودت بودی. من فقط امانتدارش شدم.»

سویون خندید: «بازم قشنگ حرف زدی.»

یونگی: «برای تو یاد گرفتم.»

سویون سرش رو گذاشت رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش خط می‌کشید.

سویون با صدای آروم: «می‌دونی... من دیگه پرده‌ام رو باختم.»

یونگی دستش رو کشید توی موهاش: «می‌دونم.»

سویون: «حس عجیبیه. یه چیزی بود که هجده سال همراهم بود

یونگی: «پشیمونی؟»

سویون سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد: «اصلاً. چون به کسی دادم که دوستش دارم. نه یه آدم غریبه توی یه شب بی‌معنی.»

یونگی بوسیدش رو لبش. «این بهترین چیزی بود که می‌تونستی بهم بدی. و من تا آخر عمرم قدردانش می‌مونم.»

سویون خندید: «قشنگ حرف می‌زنی ها.»

یونگی: «برای تو یاد گرفتم.»

سویون دوباره سرش رو گذاشت رو سینه‌اش. «یونگی...»

«جان؟»

«از این به بعد، هر وقت خواستم... می‌تونم هر جوری که دوست دارم باشم؟»

یونگی: «هر جور که دوست داری. از پشت. روبه‌رو. هر چی دوست داشته باشی.»

سویون: «حتی اگه یهو وسط روز هوس کنم؟»

یونگی خندید: «حتی اگه وسط خیابون باشه. می‌برمت خونه.» 😎

سویون زد تو سینه‌اش: «دیوونه!»

---

بعد از اون شب، رابطه‌شون فرق کرد. دیگه فقط دو تا آدم عاشق نبودن. یه چیزی عمیق‌تر بینشون بود. یه اعتماد. یه امنیت.

سویون دیگه خجالت نمی‌کشید... خب، نه کامل. هنوز بعضی وقتا وقتی یونگی می‌خواست توی نور نگاهش کنه، صورتش رو برمی‌گردوند. هنوز بعضی وقتا وقتی لباساش درمیومد، دستش رو می‌ذاشت جلوی سینه‌اش.

ولی یونگی همیشه دستش رو میگرفت و میگف
نترس من عاشق تک تک سلولای وجودتم
دیدگاه ها (۱)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁸تهیونگ با سرعت سمتش جست زد و وقتی...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁷ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدا...

پارت ⁷چند روز بعد از اون شب، یونگی و سویون رفتن یه سفر کوتاه...

پارت ⁶همون شب، بعد از اون حرف، یونگی نتونست بخوابه. تا صبح ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط