TaLaBkaR
ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊܝ
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ:𝟞
ویو صبح___
از خواب بلند شدم دیدم
تو اتاق اونم و خودش نیست .ملافه پر از خـ.ـون
بود
اشکم در اومد
«اون دخترونه گیم رو ازم گرفت»
از رو تخت بلند شدمو لباسامو پوشیدم
«فک کرده با این کارش فرار نمیکنم هه این هنوز اولش مستر جئون»
خواستم از اتاق بیام بیرون که پیرزنی درو باز کرد
گفت: «خانوم کجا میرید ارباب دعواتون میکنه »
گفتم:
« واقعا حالم خوب نیست بزار برم»
گفت:
«میدونم چه کاری انجام داده دخترم متاسفانه همیشه همین کارو میکنه»
اشکام در اومد آخه چطور میتونه یه نفر انقدر بی رحم باشه
رفتم بقل همون پیر زن که گفتم:
«خانوم دلم درد میکنه»
گفت:
«اجوما صدام کن عزیزم. برو تو اتاق خودت تا مسکن برات بیارم»
از اون اتاق لعنتی آمدم بیرون ولی عجیب بود در اتاقش قرمز نبود سیاه بود
«یعنی امکانش هست که... نههه... بابا خل شدم»
وارد اتاقم شدم که بعد از یک ربع اجوما آمد
...........................★★★★★★★★★★★
این پارت رو کم نوشتم ولی اگه این دفعه شرط ها برسه
هدیه میدم
شرط
¹² لایک
¹⁶کامنت
⁶بازنشر
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ:𝟞
ویو صبح___
از خواب بلند شدم دیدم
تو اتاق اونم و خودش نیست .ملافه پر از خـ.ـون
بود
اشکم در اومد
«اون دخترونه گیم رو ازم گرفت»
از رو تخت بلند شدمو لباسامو پوشیدم
«فک کرده با این کارش فرار نمیکنم هه این هنوز اولش مستر جئون»
خواستم از اتاق بیام بیرون که پیرزنی درو باز کرد
گفت: «خانوم کجا میرید ارباب دعواتون میکنه »
گفتم:
« واقعا حالم خوب نیست بزار برم»
گفت:
«میدونم چه کاری انجام داده دخترم متاسفانه همیشه همین کارو میکنه»
اشکام در اومد آخه چطور میتونه یه نفر انقدر بی رحم باشه
رفتم بقل همون پیر زن که گفتم:
«خانوم دلم درد میکنه»
گفت:
«اجوما صدام کن عزیزم. برو تو اتاق خودت تا مسکن برات بیارم»
از اون اتاق لعنتی آمدم بیرون ولی عجیب بود در اتاقش قرمز نبود سیاه بود
«یعنی امکانش هست که... نههه... بابا خل شدم»
وارد اتاقم شدم که بعد از یک ربع اجوما آمد
...........................★★★★★★★★★★★
این پارت رو کم نوشتم ولی اگه این دفعه شرط ها برسه
هدیه میدم
شرط
¹² لایک
¹⁶کامنت
⁶بازنشر
- ۱.۳k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط