{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

TaLaBkaR

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ
#TaLaBkaR
#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟠
شروع کردم به خوردن که دیدم داره نگام میکنه

گفتم :
_چیشده مثل بز نگاه میکنی

سرد جواب داد
انگاری کاری که دیشب باهات کردم و یادت رفته

با بغض گفتم: عوضی

دوباره سرد جواب داد
فردا شب آماده باشی

بلند گفتم:
_من با تو هیچ جا نمیام

بلند تر گفت:
_غلط میکنی
بعدم رفت
غذامم‌ کوفتم شد
بلند شدمو رفتم اتاقم و خوابیدم

ویو ساعت 9 صبح ____
از خواب بلند شدم
روتینمو‌ انجام دادمو رفتم پاین

اجوما: صبح بخیر دخترم
رایلی: مرسی اجوما‌‌...
نشستم روی صندلی شروع به خودن کردم
خدا رو شکر فعلا اون عوضی رو نمیبینم

که یهو چشمام برغ زد

چییی اون چیکار میکنه مگه نباید الان شرکتش‌ باشه
ای‌خدا نههه

آمد نشست شروع به خوردن کرد ولی من پاشدم که برم که گفت:

«رایلی امشب ساعت 8 آماده باشی »

بلند گفتم: خب دیگه

رفتم اتاقم نشستم روی تخت

_چه روانیه همش دستور میده فک کرده کیه..

صبر کن ببینم.. بهترین موقعیت برايه فراره

«فرار؟»
رومو برگردوندم

با ترس گفتم:
از کی اینجایی..

سرد گفت:
از اول

گفتم: منظورم فرار نبود... راس میگم.. باور کن..

گفت:
جایی که میرم هیچکی قرار نیست کمکت کنه

با گریه گفتم:
چرا ولم نمیکنی.. مگه من چیکار کردم

گفت:
پدرت تو قمار باخت تورو پس زیادی حرف نزن

گفتم: بخدا من بدرد نمی‌خورم

گفت: ب*دنت که میخوره
_لطفا خواهش میکنم دیگه بهم دست نزن

بدون اینکه جوابمو بده رفت

به محض این که رفت
گفتم:
عوضی حالم ازت بهم میخوره
::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شرط
²⁵کامنت
²¹لایک
¹¹ بازنشر
دیدگاه ها (۹)

جونگ کوک>>>>>

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟟 قرص ها رو بهم داد و خوردم و بع...

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟜چند دقیقه همون طوری بودم که به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط