«Life a mafia»
«Life a mafia»
part:1
ویو ا.ت
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم بعد از اینکه کلی تو تخت وول خوردم بلند شدم و رفتم دستشوی و کارای لازم انجام دادم رفتم پایین همه سر میز نشسته بودن
+صبح بخیر مامان صبح بخیر بابا
پ.ت :صبح بخیر پری زاد
م.ت : صبح بخیر عروسک مامان
+همگی درحال خوردن صبحانه بودیم که بابام گفت
پ.ت : امشب مهمون داریم
+حالا مهمون کی هست ؟
پ.ت : آقای جئون و همسر ، پسرشون امشب ساعت ۸میان برا خاستگاری ا.ت
+همین که جمله خواستگاری رو شنیدم غذا تو گلوم پرید
+ولی بابا من نمیخوام ازدواج کنم (از خداتم باشه )
پ.ت : رو حرف من حرف نزن [کمی داد]
+ولی بابا...[با بغض ]
پ.ت : بهت چی گفتم رو حرف من حرف نزن [کمی داد]
+بغض کرده بودن سریع رفتم سمت اتاقم و خودمو انداختم رو تخت سرم فرو کردم تو بالشت و تا تونستم جیغ کشیدم گریه کردم
ویو بعد از ظهر
+انقدر گریه کرده بودم چشام قرمز شده بود یهو به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۵ به جنا زنگ زدم
+سلام جنا
/سلام چطوری انتر
+حالم اصلا خوب نیست
/چرا عشقم
+همه چیز براش تعریف کردم و گفتم میشه الان بیایی دنبالم بریم لباس بخریم
/حتما گوزو چند دقیقا دیگه جلو درتونم
+خب منتظرم خداحافظ
+بلند شدم یک لباس پوشیدم و زیر چشم رو با کمی کانسیلر و آرایش کاور کردم رفتم پایین که دیدم جنا جلو در عمارت هست و سوار ماشین شدیم رفتیم سمت پاساژ
/کلی تو پاساژ گشتیم ولی لباس پسند ا.ت نمیشد که خسته شدیم رفتیم تو یک کافه نشستیم که یدفعه
+عههه جنا نگاه کن چقدر این لباس قشنگه
/وایییی ا.ت خیلی قشنگه بیا بریم پرو کن
/رفتیم داخل مغازه و ا.ت لباس پرو کرد خیلی بهش میومد حساب کردیم که ا.ت گفت
+وایییی جنا ساعت ۷:۳۰ ساعت ۸ مهمونا میان من باید برم
بعد سوار ماشین شدیم رفتیم سمت خونه
/خداحافظ عزیزم ،
+خدا حافظ عشقم
رفتم داخل عمارت و رفتم سمت اتاقم یک دوش ۵ مینی گرفتم اومدم بیرون موهام خشک کردم یک آرایش ملایم انجام دادم و لباسم پوشیدم و ادکلنی که عاشقش بودم زدم که مامانم صدام زد
ادامه دارد .......
لطفا حمایت کنید عشقای من 🎀🦋
part:1
ویو ا.ت
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم بعد از اینکه کلی تو تخت وول خوردم بلند شدم و رفتم دستشوی و کارای لازم انجام دادم رفتم پایین همه سر میز نشسته بودن
+صبح بخیر مامان صبح بخیر بابا
پ.ت :صبح بخیر پری زاد
م.ت : صبح بخیر عروسک مامان
+همگی درحال خوردن صبحانه بودیم که بابام گفت
پ.ت : امشب مهمون داریم
+حالا مهمون کی هست ؟
پ.ت : آقای جئون و همسر ، پسرشون امشب ساعت ۸میان برا خاستگاری ا.ت
+همین که جمله خواستگاری رو شنیدم غذا تو گلوم پرید
+ولی بابا من نمیخوام ازدواج کنم (از خداتم باشه )
پ.ت : رو حرف من حرف نزن [کمی داد]
+ولی بابا...[با بغض ]
پ.ت : بهت چی گفتم رو حرف من حرف نزن [کمی داد]
+بغض کرده بودن سریع رفتم سمت اتاقم و خودمو انداختم رو تخت سرم فرو کردم تو بالشت و تا تونستم جیغ کشیدم گریه کردم
ویو بعد از ظهر
+انقدر گریه کرده بودم چشام قرمز شده بود یهو به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۵ به جنا زنگ زدم
+سلام جنا
/سلام چطوری انتر
+حالم اصلا خوب نیست
/چرا عشقم
+همه چیز براش تعریف کردم و گفتم میشه الان بیایی دنبالم بریم لباس بخریم
/حتما گوزو چند دقیقا دیگه جلو درتونم
+خب منتظرم خداحافظ
+بلند شدم یک لباس پوشیدم و زیر چشم رو با کمی کانسیلر و آرایش کاور کردم رفتم پایین که دیدم جنا جلو در عمارت هست و سوار ماشین شدیم رفتیم سمت پاساژ
/کلی تو پاساژ گشتیم ولی لباس پسند ا.ت نمیشد که خسته شدیم رفتیم تو یک کافه نشستیم که یدفعه
+عههه جنا نگاه کن چقدر این لباس قشنگه
/وایییی ا.ت خیلی قشنگه بیا بریم پرو کن
/رفتیم داخل مغازه و ا.ت لباس پرو کرد خیلی بهش میومد حساب کردیم که ا.ت گفت
+وایییی جنا ساعت ۷:۳۰ ساعت ۸ مهمونا میان من باید برم
بعد سوار ماشین شدیم رفتیم سمت خونه
/خداحافظ عزیزم ،
+خدا حافظ عشقم
رفتم داخل عمارت و رفتم سمت اتاقم یک دوش ۵ مینی گرفتم اومدم بیرون موهام خشک کردم یک آرایش ملایم انجام دادم و لباسم پوشیدم و ادکلنی که عاشقش بودم زدم که مامانم صدام زد
ادامه دارد .......
لطفا حمایت کنید عشقای من 🎀🦋
- ۱۸۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط