«Life a mafia »
«Life a mafia »
part:2
ویو جونگکوک
با تهیونگ تو شرکت بودم که پدرم زنگ زد که بیا دفتر کارم (جونگکوک و باباش تو یک شرکتن ولی دفترشون از هم جدا هست)
_به تهیونگ گفتم همینجا باشه و به یسری کارا برسه تا من بیام و خودم رفتم پیش بابام
_تق..تق..تق..تق (مثلا داره در میزنه )😂
پ.ج : بیا تو
_چیکار داشتی پدر ؟
پ.ج : بشین تا بگم (اشاره به صندلی رو به روی میزش )
_خب میشنوم
پ.ج : امشب میریم خونه آقای پارک برای خواستگاری دخترشون
_چرااا؟ من نمی خوام با دختر آقای کیم ازدواج کنم من می خوام با لیا ازدواج کنم
(دوست دختر جونگکوک)
پ.ج : عزیزم این برا شرکت ما منافع زیادی داره
تو باید با اون ازدواج کنی همین که گفتم
_والا من هرچه کنم بازم بابام کار خودشو میکنه پس بهتره بحث رو ول کنم قبول کنم
_پاشدم رفتم تو دفتر کارم و تا عصر درگیر کارای شرکت بودیم دیگه من رفتم عمارتم یک دوش ۱۰ مینی گرفتم لباسام پوشیدم
موهام حالت دادم ادکلن تلخم زدم و کتم رو انداختم رو دستم رفتم سمت عمارت پدرم و مادرم برداشتم رفتیم خونه کیم
ویو ا.ت
مامانم صدام زد منم رفتم بیرون و کنار در عمارت ایستادیم و در باز شد اول آقای جئون وارد شد بعد همسرشون و دیگه بعد از اونا یک پسر خیلی جذاب وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم و رو مبل نشستیم
بادا {خودم }:
همه گرم گفت و گو شده بودن ا.ت و جونگکوک همش یواشکی به هم نگاه میکردن که مادر ا.ت این قضیه رو فهمیده بود گفت
م.ت : بهتر نیست که جونگکوک و ا.ت برن تو اتاق باهم صحبت کنن
همگی موافق بودن و اون دوتا رفتن تو اتاق ا.ت
«ویو تو اتاق » از زبان بادا
جونگکوک نشست رو کاناپه و ا.ت هم نشست روی تختش
_خب خانوم کوچولو بهتره از همین الان به حرفام گوش بدی و اگر نه عاقبت بدی داره و اینکه من دوست دختر دارم و هیچ علاقه ای هم به تو ندارم و اگر با پسری در ارتباطی باهاش قطع ارتباط میکنی
+خب خب حرفات تموم شد بزار من هم صحبت کنم
اولا به من نگو کوچولو ، کوچولو عمته
دوما مثلا من از حرفت سرپیچی کنم می خوای چه گوهی بخوری (گوه خودتی خوشگله 😊😏)
سوما تو غلط میکنی داری ازدواج میکنی دوست دختر داری بعدش من به تو هیچ علاقه ای ندارم مگر خودم تو رو انتخاب کردن که دوست داشته باشم ؟
و من با کسی به غیر از رفیقم در ارتباط نیستم
ادامه ....
خیلی خسته هستم اینم بخاطر اینکه کمی از خماری بیاید بیرون گذاشتم
اسلاید اول (لباس جونگکوک)
اسلاید دومی (لباس خواستگاری ا.ت)
پس لطفا حمایت کنید عشقای من🎀🦋
part:2
ویو جونگکوک
با تهیونگ تو شرکت بودم که پدرم زنگ زد که بیا دفتر کارم (جونگکوک و باباش تو یک شرکتن ولی دفترشون از هم جدا هست)
_به تهیونگ گفتم همینجا باشه و به یسری کارا برسه تا من بیام و خودم رفتم پیش بابام
_تق..تق..تق..تق (مثلا داره در میزنه )😂
پ.ج : بیا تو
_چیکار داشتی پدر ؟
پ.ج : بشین تا بگم (اشاره به صندلی رو به روی میزش )
_خب میشنوم
پ.ج : امشب میریم خونه آقای پارک برای خواستگاری دخترشون
_چرااا؟ من نمی خوام با دختر آقای کیم ازدواج کنم من می خوام با لیا ازدواج کنم
(دوست دختر جونگکوک)
پ.ج : عزیزم این برا شرکت ما منافع زیادی داره
تو باید با اون ازدواج کنی همین که گفتم
_والا من هرچه کنم بازم بابام کار خودشو میکنه پس بهتره بحث رو ول کنم قبول کنم
_پاشدم رفتم تو دفتر کارم و تا عصر درگیر کارای شرکت بودیم دیگه من رفتم عمارتم یک دوش ۱۰ مینی گرفتم لباسام پوشیدم
موهام حالت دادم ادکلن تلخم زدم و کتم رو انداختم رو دستم رفتم سمت عمارت پدرم و مادرم برداشتم رفتیم خونه کیم
ویو ا.ت
مامانم صدام زد منم رفتم بیرون و کنار در عمارت ایستادیم و در باز شد اول آقای جئون وارد شد بعد همسرشون و دیگه بعد از اونا یک پسر خیلی جذاب وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم و رو مبل نشستیم
بادا {خودم }:
همه گرم گفت و گو شده بودن ا.ت و جونگکوک همش یواشکی به هم نگاه میکردن که مادر ا.ت این قضیه رو فهمیده بود گفت
م.ت : بهتر نیست که جونگکوک و ا.ت برن تو اتاق باهم صحبت کنن
همگی موافق بودن و اون دوتا رفتن تو اتاق ا.ت
«ویو تو اتاق » از زبان بادا
جونگکوک نشست رو کاناپه و ا.ت هم نشست روی تختش
_خب خانوم کوچولو بهتره از همین الان به حرفام گوش بدی و اگر نه عاقبت بدی داره و اینکه من دوست دختر دارم و هیچ علاقه ای هم به تو ندارم و اگر با پسری در ارتباطی باهاش قطع ارتباط میکنی
+خب خب حرفات تموم شد بزار من هم صحبت کنم
اولا به من نگو کوچولو ، کوچولو عمته
دوما مثلا من از حرفت سرپیچی کنم می خوای چه گوهی بخوری (گوه خودتی خوشگله 😊😏)
سوما تو غلط میکنی داری ازدواج میکنی دوست دختر داری بعدش من به تو هیچ علاقه ای ندارم مگر خودم تو رو انتخاب کردن که دوست داشته باشم ؟
و من با کسی به غیر از رفیقم در ارتباط نیستم
ادامه ....
خیلی خسته هستم اینم بخاطر اینکه کمی از خماری بیاید بیرون گذاشتم
اسلاید اول (لباس جونگکوک)
اسلاید دومی (لباس خواستگاری ا.ت)
پس لطفا حمایت کنید عشقای من🎀🦋
- ۵۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط