گونووک
موضوع:(وقتی مسته و نمیدونه داره چیکار میکنه)
میدونستی وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی؟
گونووک/ا.ت
ویو نویسنده
امروز قرار بود به دعوت یکی از اعضا برید بار!
زمانی که گونووک این خبر رو بهت داد ازت خواست که زیاد ارایش نکنی و لباس مناسب بپوشی..
میدونستی گونووک رو این چیزا حساسه ولی خب تو امروز شیطنتت گل کرده بود و میخاستی برخلاف همیشه به حرفش گوش ندی..
میدونستی عاقبت خوبی برات نداره اما خب حداقل به دیدن عصبانیت و واکنش گونووک میارزید..
قرار بود ساعت 7 برید پس هنوز چند ساعت وقت داشتی..
رفتی حموم و بعد از بیست دقیقه اومدی بیرون..
نشستی پشت میز ارایشت و اول موهاتو خشک کردی و بعدش شروع کردی به میکاپ کردن..
خودت هم زیاد از میکاپی که خیلی تو چشم باشه خوشت نمیومد پس یه میکاپ معمولی و دخترونه کردی..
رفتی سمت کمد لباس هات و یه لباس مشکی کوتاه و تنگ برداشتی و پوشیدی..
به نگاه به ساعت کردی که ۱۸:۵۵ دقیقه رو نشون میداد..
کفشات رو پوشیدی و عطرت رو زدی و از اتاق خارج شدی..
به محض اینکه به طبقه پایین رسیدی گوشیت زنگ خورد..
گونووک بود..
وقتی جواب دادی بهت گفت که بری بیرون..
از خونه رفتی بیرون و سوار ماشین شدی..
میتونستی نگاه های اتشینش رو روی خودت احساس کنی ولی سعی کردی اهمیتی ندی..
زمانی که رسیدید گونووک ماشین رو پاک کرد..
و سمتت خم شد کمربندش رو باز کرد(کمربند ماشین منحرفا😑)
سرشو برد سمت گردنت و رو ترقوهت و گردنت مارک گذاشت(استغفراللههه اینا چیه که من دارن مینویسمم😃😱)
بعدش شرسو نزدیک گوشت کرد و کنار گوشت لب زد..
گونووک: به حرفم که گوش ندادی پس منم مجبورم اینکارو بکنم
-بعدا سعی نکن کاورش کنی که بدترش میکنم
(این برادر نخورده هم مسته..!😔🤌)
از ماشین پیاده شد و اومد سمتت..
در رو برات باز کرد و وقتی پیاده شدی دستتو دور بازوش حلقه کردی تا باهم وارد بشید..
زیاد به محیط بار عادت نداشتی برای همین به محض ورودت سرفت گرفت..
بعد از چندبار سرفه کردن حالت بهتر شد و کمی به اون محیط عادت کردی..
رفتید سمت پسرا و کنارشون نشستید..
گونووک مشغول صحبت کردن با پسرا بود و همزمان نوشیدنی میخورد..
یکم که گذشت به چهرش نگاه کردی دیدی لپاش کمی قرمز شده..
قشنگ واضح بود که چقدر مسته ولی بازم به خوردن ادامه میداد..
داشت لیوان رو میبرد سمت دهنش که از دستش گرفتی و گذاشتی رو میز..
ا.ت: بسه دیگه نخور
-به اندازه کافی مست شدی
گونووک: چیی نه من هنوز میخام بخورم
ا.ت: غلط کردی عشقم بلند شو
گونووک: کجا پاشم نمیخام
ا.ت: برمیگردیم خونه
گونووک: نمیخاممم
ا.ت: گونووک بلند شو تا بیشتر از این عصبی نشدم!
گونووک: اوو بیبی میدونستی وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی؟
ا.ت: ساکت شو بچهه
گونووک: من بچه نیستم
ا.ت: چرا هستی حالا بلند شو!
گونووک: خیلی خب بابا پاشدم
ا.ت: افرین
با کلی سختی تونستی بلندش کنی و به سمت ماشین ببریش..
البته که تو این مسیر هانبین کمکت کرد چون تنهایی نمیتونستی ببریش..
سوار ماشینش کردی و خودت هم پشت فرمون نشستی و به سمت خونه رانندگی کردی..
زمانی که رسیدید خونه از ماشین پیاده شدی و گونووک رو با کلی سختی پیاده کردی و به سمت در ورودی بردیش..(ماشالا ا.ت یه پا مردیه واسه خودش😔😂)
وارد خونه شدید و گونووک رو روی نزدیک ترین مبل گذاشتی و خودت رفتی تو اشپزخونه تا کمی براش اب بیاری..
داشتی تو لیوان اب میریختی که نفس های گرمی رو کنار گوشت احساس کردی و بعد از اون دستای مردونهای دور کمرت حلقه شد..
ا.ت: بیا اب بخور شاید بهتر شدی
گونووک: میدونستی با این لباس منو دیوونه کردی؟(مامانننننن😱😭)
ا.ت: هیی بچه نکن دستاتو باز کن میخام برم
گونووک: میدونی امروز باید این بچه گفتن هاتو جبران کنم
ا.ت: یاااا
تو کوتاه ترین لحظه برگردوندت سمت خودش و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهت بده لب/اشو گذاشت رو لب/ات و شروع کرد به بوسی/دنت..
اهمیتی به مشت هایی که به قفسه سینش و کناره های بازوش میخورد نمیداد و همچان به کارش ادامه میداد و دستاشو نوازش بار رو کمرت و پهلو هات میکشید..
بخاطر نوازش هاش کمی نرم شدی و باهاش همکاری کردی..
گونووک وقتی این همکاری کردنت رو دید دستاشو برد سمت پاهات و بلندت کرد..
از اشپزخونه بیرون رفت و به سمت اتاق خوابتون حرکت کرد..
وقتی به اتاق رسید تورو گذاشت زمین و در رو بست و قفل کرد..
هلت داد سمت تخت و اومد روت و شروع کرد...
بقیش هم به من ربطی نداره تا همین جاشم که نوشتم سکته کردم☺️
اها فقط این و بگم که شما دوتا نه ماه بعد صاحب یه پسر گوگولی و خوردنی شدید
End.
میدونستی وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی؟
گونووک/ا.ت
ویو نویسنده
امروز قرار بود به دعوت یکی از اعضا برید بار!
زمانی که گونووک این خبر رو بهت داد ازت خواست که زیاد ارایش نکنی و لباس مناسب بپوشی..
میدونستی گونووک رو این چیزا حساسه ولی خب تو امروز شیطنتت گل کرده بود و میخاستی برخلاف همیشه به حرفش گوش ندی..
میدونستی عاقبت خوبی برات نداره اما خب حداقل به دیدن عصبانیت و واکنش گونووک میارزید..
قرار بود ساعت 7 برید پس هنوز چند ساعت وقت داشتی..
رفتی حموم و بعد از بیست دقیقه اومدی بیرون..
نشستی پشت میز ارایشت و اول موهاتو خشک کردی و بعدش شروع کردی به میکاپ کردن..
خودت هم زیاد از میکاپی که خیلی تو چشم باشه خوشت نمیومد پس یه میکاپ معمولی و دخترونه کردی..
رفتی سمت کمد لباس هات و یه لباس مشکی کوتاه و تنگ برداشتی و پوشیدی..
به نگاه به ساعت کردی که ۱۸:۵۵ دقیقه رو نشون میداد..
کفشات رو پوشیدی و عطرت رو زدی و از اتاق خارج شدی..
به محض اینکه به طبقه پایین رسیدی گوشیت زنگ خورد..
گونووک بود..
وقتی جواب دادی بهت گفت که بری بیرون..
از خونه رفتی بیرون و سوار ماشین شدی..
میتونستی نگاه های اتشینش رو روی خودت احساس کنی ولی سعی کردی اهمیتی ندی..
زمانی که رسیدید گونووک ماشین رو پاک کرد..
و سمتت خم شد کمربندش رو باز کرد(کمربند ماشین منحرفا😑)
سرشو برد سمت گردنت و رو ترقوهت و گردنت مارک گذاشت(استغفراللههه اینا چیه که من دارن مینویسمم😃😱)
بعدش شرسو نزدیک گوشت کرد و کنار گوشت لب زد..
گونووک: به حرفم که گوش ندادی پس منم مجبورم اینکارو بکنم
-بعدا سعی نکن کاورش کنی که بدترش میکنم
(این برادر نخورده هم مسته..!😔🤌)
از ماشین پیاده شد و اومد سمتت..
در رو برات باز کرد و وقتی پیاده شدی دستتو دور بازوش حلقه کردی تا باهم وارد بشید..
زیاد به محیط بار عادت نداشتی برای همین به محض ورودت سرفت گرفت..
بعد از چندبار سرفه کردن حالت بهتر شد و کمی به اون محیط عادت کردی..
رفتید سمت پسرا و کنارشون نشستید..
گونووک مشغول صحبت کردن با پسرا بود و همزمان نوشیدنی میخورد..
یکم که گذشت به چهرش نگاه کردی دیدی لپاش کمی قرمز شده..
قشنگ واضح بود که چقدر مسته ولی بازم به خوردن ادامه میداد..
داشت لیوان رو میبرد سمت دهنش که از دستش گرفتی و گذاشتی رو میز..
ا.ت: بسه دیگه نخور
-به اندازه کافی مست شدی
گونووک: چیی نه من هنوز میخام بخورم
ا.ت: غلط کردی عشقم بلند شو
گونووک: کجا پاشم نمیخام
ا.ت: برمیگردیم خونه
گونووک: نمیخاممم
ا.ت: گونووک بلند شو تا بیشتر از این عصبی نشدم!
گونووک: اوو بیبی میدونستی وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی؟
ا.ت: ساکت شو بچهه
گونووک: من بچه نیستم
ا.ت: چرا هستی حالا بلند شو!
گونووک: خیلی خب بابا پاشدم
ا.ت: افرین
با کلی سختی تونستی بلندش کنی و به سمت ماشین ببریش..
البته که تو این مسیر هانبین کمکت کرد چون تنهایی نمیتونستی ببریش..
سوار ماشینش کردی و خودت هم پشت فرمون نشستی و به سمت خونه رانندگی کردی..
زمانی که رسیدید خونه از ماشین پیاده شدی و گونووک رو با کلی سختی پیاده کردی و به سمت در ورودی بردیش..(ماشالا ا.ت یه پا مردیه واسه خودش😔😂)
وارد خونه شدید و گونووک رو روی نزدیک ترین مبل گذاشتی و خودت رفتی تو اشپزخونه تا کمی براش اب بیاری..
داشتی تو لیوان اب میریختی که نفس های گرمی رو کنار گوشت احساس کردی و بعد از اون دستای مردونهای دور کمرت حلقه شد..
ا.ت: بیا اب بخور شاید بهتر شدی
گونووک: میدونستی با این لباس منو دیوونه کردی؟(مامانننننن😱😭)
ا.ت: هیی بچه نکن دستاتو باز کن میخام برم
گونووک: میدونی امروز باید این بچه گفتن هاتو جبران کنم
ا.ت: یاااا
تو کوتاه ترین لحظه برگردوندت سمت خودش و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهت بده لب/اشو گذاشت رو لب/ات و شروع کرد به بوسی/دنت..
اهمیتی به مشت هایی که به قفسه سینش و کناره های بازوش میخورد نمیداد و همچان به کارش ادامه میداد و دستاشو نوازش بار رو کمرت و پهلو هات میکشید..
بخاطر نوازش هاش کمی نرم شدی و باهاش همکاری کردی..
گونووک وقتی این همکاری کردنت رو دید دستاشو برد سمت پاهات و بلندت کرد..
از اشپزخونه بیرون رفت و به سمت اتاق خوابتون حرکت کرد..
وقتی به اتاق رسید تورو گذاشت زمین و در رو بست و قفل کرد..
هلت داد سمت تخت و اومد روت و شروع کرد...
بقیش هم به من ربطی نداره تا همین جاشم که نوشتم سکته کردم☺️
اها فقط این و بگم که شما دوتا نه ماه بعد صاحب یه پسر گوگولی و خوردنی شدید
End.
- ۲۷۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط