رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غیرمنتظره
بعد از آن روز در کافه، فضای بین تهیونگ و جونگکوک تغییر کرده بود. دیگر آن سردیِ مطلقِ روز اول وجود نداشت، اما هنوز آن دیوارِ نامرئی که تهیونگ دور خودش کشیده بود، کاملاً فرو نریخته بود. با این حال، هر بار که تهیونگ در راهروهای دانشگاه با جونگکوک روبرو میشد، لرزشِ خفیفی را در قلبش حس میکرد؛ لرزشی که نه از ترس، بلکه از یک نوع “ناشناسی” بود.
یک روز عصر، وقتی خورشید در حال غروب کردن بود و نورِ نارنجیرنگی روی ساختمانهای دانشگاه میکشید، جونگکوک با عجله خود را به سالن تمرین موسیقی رساند. او میدانست تهیونگ این وقتها آنجاست.
وقتی در را باز کرد، تهیونگ را دید که با چشمانی خسته اما با تمرکز بالا، در حال تمرین یک قطعهی بسیار سریع و پیچیده بود. انگشتان او روی کلیدها میرقصیدند و سرعتی که داشت، باورنکردنی بود.
جونگکوک بدون اینکه صدایی ایجاد کند، در گوشهای نشست و فقط تماشا کرد. او میدانست که اگر الان حرف بزند، آن جادویِ تمرینِ تهیونگ از بین میرود. اما وقتی موسیقی تمام شد و تهیونگ با نفسی سنگین، سرش را پایین انداخت، جونگکوک دیگر نتوانست طاقت بیاورد.
«تهیونگ…» جونگکوک با صدایی ملایم صدا زد.
تهیونگ با تعجب سرش را بلند کرد. «باز هم تو؟ واقعاً دنبال من میگردی یا فقط خوششانسی؟»
جونگکوک بلند شد و به سمت پیانو آمد. این بار چهرهاش جدیتر از همیشه بود. «تهیونگ، من یه پیشنهاد دارم. یه پیشنهاد که شاید برای هر دو ما خیلی مهم باشه.»
تهیونگ با نگاهی مشکوک گفت: «شنواییِ من از پیشنهادهای تو خیلی زیاده. بگو ببینم.»
«پروژهی نهایی من…» جونگکوک مکث کرد و سعی کرد کلمات را دقیق انتخاب کند. «من میخوام یه نمایشگاهِ عکاسیِ مفهومی راه بندازم. موضوعش “تلاقیِ حواس” هست. میخوام نشان بدم که چطور یک صدا میتواند یک تصویر بسازد، و چطور یک تصویر میتواند صدا داشته باشد. و من… من میخوام تو، تهیونگ، قلبِ این پروژه باشی.»
تهیونگ خشکش زد. «یعنی چی؟»
«یعنی من میخوام از تو عکاسی کنم. اما نه مثل بقیه. من میخوام وقتی داری مینوازی، وقتی توی اون دنیایِ خودت هستی، اون لحظهها رو شکار کنم. من میخوام موسیقیِ تو، تصویرِ من بشه. ما میتونیم با هم همکاری کنیم. موسیقیِ تو، موسیقیِ پسزمینهی نمایشگاه من باشه، و عکسهای من، تجسمِ نوتهای تو.»
تهیونگ سکوت کرد. او همیشه از اینکه مرکز توجه باشد بیزار بود. او از اینکه کسی به درونِ لایههایِ پنهانِ او نگاه کند، میترسید. اما وقتی به چشمانِ پر از امید و اشتیاقِ جونگکوک نگاه کرد، چیزی در وجودش تکان خورد.
«این کار… خیلی خطرناک میتونه باشه، جونگکوک. ممکنه اون چیزی که میخوای ببینی، اصلاً اون چیزی نباشه که فکر میکنی.»
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد. «من به دنبالِ اون چیزی هستم که “هستی”، نه اون چیزی که “فکر میکنی”.»
ادامه دارد....
#رمان_تهکوک#رمان#تهکوک
🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غیرمنتظره
بعد از آن روز در کافه، فضای بین تهیونگ و جونگکوک تغییر کرده بود. دیگر آن سردیِ مطلقِ روز اول وجود نداشت، اما هنوز آن دیوارِ نامرئی که تهیونگ دور خودش کشیده بود، کاملاً فرو نریخته بود. با این حال، هر بار که تهیونگ در راهروهای دانشگاه با جونگکوک روبرو میشد، لرزشِ خفیفی را در قلبش حس میکرد؛ لرزشی که نه از ترس، بلکه از یک نوع “ناشناسی” بود.
یک روز عصر، وقتی خورشید در حال غروب کردن بود و نورِ نارنجیرنگی روی ساختمانهای دانشگاه میکشید، جونگکوک با عجله خود را به سالن تمرین موسیقی رساند. او میدانست تهیونگ این وقتها آنجاست.
وقتی در را باز کرد، تهیونگ را دید که با چشمانی خسته اما با تمرکز بالا، در حال تمرین یک قطعهی بسیار سریع و پیچیده بود. انگشتان او روی کلیدها میرقصیدند و سرعتی که داشت، باورنکردنی بود.
جونگکوک بدون اینکه صدایی ایجاد کند، در گوشهای نشست و فقط تماشا کرد. او میدانست که اگر الان حرف بزند، آن جادویِ تمرینِ تهیونگ از بین میرود. اما وقتی موسیقی تمام شد و تهیونگ با نفسی سنگین، سرش را پایین انداخت، جونگکوک دیگر نتوانست طاقت بیاورد.
«تهیونگ…» جونگکوک با صدایی ملایم صدا زد.
تهیونگ با تعجب سرش را بلند کرد. «باز هم تو؟ واقعاً دنبال من میگردی یا فقط خوششانسی؟»
جونگکوک بلند شد و به سمت پیانو آمد. این بار چهرهاش جدیتر از همیشه بود. «تهیونگ، من یه پیشنهاد دارم. یه پیشنهاد که شاید برای هر دو ما خیلی مهم باشه.»
تهیونگ با نگاهی مشکوک گفت: «شنواییِ من از پیشنهادهای تو خیلی زیاده. بگو ببینم.»
«پروژهی نهایی من…» جونگکوک مکث کرد و سعی کرد کلمات را دقیق انتخاب کند. «من میخوام یه نمایشگاهِ عکاسیِ مفهومی راه بندازم. موضوعش “تلاقیِ حواس” هست. میخوام نشان بدم که چطور یک صدا میتواند یک تصویر بسازد، و چطور یک تصویر میتواند صدا داشته باشد. و من… من میخوام تو، تهیونگ، قلبِ این پروژه باشی.»
تهیونگ خشکش زد. «یعنی چی؟»
«یعنی من میخوام از تو عکاسی کنم. اما نه مثل بقیه. من میخوام وقتی داری مینوازی، وقتی توی اون دنیایِ خودت هستی، اون لحظهها رو شکار کنم. من میخوام موسیقیِ تو، تصویرِ من بشه. ما میتونیم با هم همکاری کنیم. موسیقیِ تو، موسیقیِ پسزمینهی نمایشگاه من باشه، و عکسهای من، تجسمِ نوتهای تو.»
تهیونگ سکوت کرد. او همیشه از اینکه مرکز توجه باشد بیزار بود. او از اینکه کسی به درونِ لایههایِ پنهانِ او نگاه کند، میترسید. اما وقتی به چشمانِ پر از امید و اشتیاقِ جونگکوک نگاه کرد، چیزی در وجودش تکان خورد.
«این کار… خیلی خطرناک میتونه باشه، جونگکوک. ممکنه اون چیزی که میخوای ببینی، اصلاً اون چیزی نباشه که فکر میکنی.»
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد. «من به دنبالِ اون چیزی هستم که “هستی”، نه اون چیزی که “فکر میکنی”.»
ادامه دارد....
#رمان_تهکوک#رمان#تهکوک
- ۱۶۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط