{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت سوم: در میانِ بخار و رایحه
دو روز از آن برخورد در سالن موسیقی گذشته بود. تهیونگ سعی کرده بود آن تصویرِ پسرِ دوربین‌به‌دست را از ذهنش پاک کند، اما هر بار که در خلوت خود به موسیقی فکر می‌کرد، انگار صدای شاتر دوربین و آن لبخندِ جسورانه، مثل یک نویزِ آزاردهنده در ذهنش می‌پیچید.

امروز، تهیونگ حس می‌کرد مغزش از شدت تمرین‌های پیانو سنگین شده است. او به چیزی نیاز داشت که از آن دنیای بی‌صدای نوت‌ها بیرونش بکشد. او به سمت کافه‌ی کوچک و دنجِ گوشه‌ی دانشگاه رفت؛ جایی که همیشه بوی قهوه و دارچین در آن پیچیده بود و نور ملایم و گرمی داشت.

تهیونگ، با یک هودیِ کرم‌رنگِ گشاد و گوشواره‌های نقره‌ایِ ظریفش، گوشه‌ای دنج در انتهای کافه را انتخاب کرد. او می‌خواست فقط بنشیند، یک نوشیدنی گرم بخورد و در دفترچه‌ی یادداشت‌های موسیقی‌اش، چند نت جدید را بنویسد.

اما انگار تقدیر، با همان شیطنتِ پارت اول، داشت بازی می‌کرد.

در حالی که تهیونگ داشت با خودکاری روی کاغذ می‌کشید، صدای خنده‌ی بلندی از سمت درِ ورودی کافه شنیده شد. او حتی نیاز نداشت سرش را بلند کند تا بفهمد کی است. آن انرژیِ پرجنب‌وجوش، آن فرکانسِ صدایِ بالا و شاد… مشخص بود.

جونگکوک وارد کافه شد. او با دوستش، جیسون، در حال بحث درباره‌ی یک عکاسی بود و به نظر می‌رسید خیلی سرحال است. جونگکوک یک کلاه بافتنی سیاه به سر داشت و دوربینش مثل همیشه، بخشی از بدن او بود.

تهیونگ سعی کرد خودش را در سایه‌ی کتاب‌ها پنهان کند، اما درست همان لحظه، جیسون با شیطنت به جونگکوک گفت: «هی، اونجا رو ببین! فکر کنم اون همون “مدلِ مرموز” رو پیدا کردیم که دو روز پیش تو سالن موسیقی می‌گفتی!»

قلب تهیونگ برای یک لحظه ایستاد. او از زیر چشمانش نگاه کرد و دید که جونگکوک، با همان نگاهِ کنجکاو و نافذی که داشت، به سمت او می‌چرخید.

جونگکوک از جیسون جدا شد و به سمت میز تهیونگ قدم برداشت. این بار، برخلاف دفعه قبل که در تاریکی بود، نور گرم کافه روی صورت تهیونگ می‌تابید و او را حتی زیباتر نشان می‌داد.

«باز هم که اتفاقی هم‌مسیر شدیم،» جونگکوک با لحنی که ترکیبی از شوخی و احترام بود، گفت و بدون اینکه منتظر اجازه بگیرد، صندلیِ مقابل تهیونگ را عقب کشید و نشست.

تهیونگ دفترچه‌اش را محکم‌تر گرفت و با همان نگاهِ سردِ همیشگی‌اش گفت: «این دفعه هم “اتفاقی” بود یا باز هم دنبال یه عکسِ مفهومی هستی؟»

جونگکوک خندید. یک خنده‌ی واقعی که چشم‌هایش را به هلال‌های کوچکی تبدیل کرد. «راستش رو بخوای، الان دنبال عکس نیستم. الان فقط دنبال یه قهوه‌ی خوب و یه دلیل می‌گردم که با کسی حرف بزنم که از بقیه متفاوت به نظر می‌رسه.»

او کمی به جلو خم شد، طوری که فاصله‌ی بین آن‌ها کم شد. «من می‌دونم که تو از آدم‌های اجتماعی نیستی، تهیونگ. اما می‌دونم که اون موسیقی‌ای که می‌زنی، یه نفر رو به دنبال کردن وا می‌داره. و اون آدم… منم.»

تهیونگ سکوت کرد. او می‌خواست اعتراض کند، می‌خواست بگوید که این رفتارِ جونگکوک بیش از حد بی‌ادبانه است، اما چیزی در چشمانِ پر از هیجانِ جونگکوک وجود داشت که او را نمی‌توانست به راحتی پس بزند. او در آن چشم‌ها، یک “علاقه” می‌دید، نه فقط یک کنجکاویِ ساده.

«اسم من کیم تهیونگ هست،» تهیونگ با صدایی که کمی لرزش داشت، گفت. انگار داشت برای اولین بار، اجازه می‌داد کسی وارد حریمِ خصوصی‌اش بشود.

جونگکوک لبخندی پهن زد. «منم جونگکوک هستم. خوشبختم، تهیونگ.»

در آن لحظه، میانِ بخارِ قهوه و بوی شیرِ گرم، چیزی در فضای بین آن دو تغییر کرد. دیگر فقط یک عکاس و یک نوازنده نبودند؛ دو روحِ تنها، که در دنیای شلوغِ دانشگاه، یک نقطه اشتراکِ ناپیدا پیدا کرده بودند...

ادامه دارد...

شرایط:
برای هر سه پارت باید برسه

10 𝓬𝓸𝓶𝓮𝓷𝓽
17 𝓵𝓲𝓴𝓮
3 𝓻𝓮𝓹𝓸𝓼𝓽
دیدگاه ها (۹)

پارت پنجم تهیونگ منتظر تا نامجون واسش اصلاعات بفرستم چند مین...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

### 🖤 پارت ۱: سایه‌های قدرتسئول، شهری که هر شب با صدای گلوله...

تک‌پارتییی جدید از تهیونگگگگگ شیییی؟؟:) به قلم لینا شی:)نور ...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط