دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم

دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم
با چراغی ز دور دیداری
در درون نگاه پنهانش
راه گم کرده بود
و به تاریکی نهان ش بود
وز ره چشم دلکش بیدار
در همه ره سفید می‌گردید
بانگ مرغ سپیده دم آن را
بود در گوش او به راهی دور
که به دل می‌رسیدش از ناگاه
بر سر راه خسته‌ای رنجور
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۶انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو ...

پارت نوزدهم «چیزی که از خانه با خود برد»ساعت جیبی در دست کو...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

شب سردی است و من افسردهراه دوری است و پایی خستهتیرگی هست و چ...

"پاییزی تلخ"🍂🍂شب سردی است ، و من افسردهراه دوری است ، و پایی...

#تفال_حضرت_حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز ...

مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بماندهرفته تا آنسوی این بیدادخان...

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرسآنچه رفت از عشق او بر ما مپرسزیر و ...

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرسآنچ رفت از عشق او بر ما مپرسزیر و ب...

‌دیده‌ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط