{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم

دل بر آن جمله‌ی آرزوها گم
با چراغی ز دور دیداری
در درون نگاه پنهانش
راه گم کرده بود
و به تاریکی نهان ش بود
وز ره چشم دلکش بیدار
در همه ره سفید می‌گردید
بانگ مرغ سپیده دم آن را
بود در گوش او به راهی دور
که به دل می‌رسیدش از ناگاه
بر سر راه خسته‌ای رنجور
دیدگاه ها (۰)

دیده بگشا تا لقایت بنگرماین چنین حیران و سرگردان مباشتا ترا ...

هر که دارد دو چشم جانانش می‌نماید جمال جانانشهر که چشم خدا ب...

در گلستان جمالش همچو ما بلبل خوش است وز گلستان جمالش همچو ما...

ای که در آغوش تو جان و جهان زنده به توست هم ز تو روشن زمین ه...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌꩜ @ارغوانم ꩜⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسم...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط