{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد


می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
دیدگاه ها (۱)

اول تو بوده ای یا خدا؟من کار دستی کدامتانم؟اگر خدا،پس چرا هر...

میدانم برای من نیستی...امادلی که تنگ باشد این حرف هارا نمیفه...

مثل بارانمبی نیاز از آواز آدمی،همین سایه برای من کافی استهمی...

فکرش را بکن !انگشتانم را بشمارمیکدوسه چهارپنجو تو بیاییفکرش ...

مꥇ𐇽حف᳤ل چَکآوك‌‌        🐇::مرگ مں روزي فرا خوأهد رسید دڔ بہا...

عشق در نزدیکی قصر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط