{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ²⁷(اخر)

ویو لارا ____



‌نفس‌ها آرام شد..
سکوتی نرم بینشان نشست. بیرون از پنجره، پرتو کمرنگ غروب روی دیوار بیمارستان افتاده بود؛ دنیایی که حالا، برای لحظه‌ای کوتاه، امن به نظر می‌رسید....

لارا سرش را روی شانه‌ی یونگی گذاشت و چشمانش را بست. بعد از تمام ترس‌ها، دردها و فرارها، حالا فقط آرامش مانده بود...

یونگی دستی به موهایش کشید و لبخندی آرام روی لبش نشست.
در دلشان می‌دانستند:
شاید هنوز مسیر دشواری پیش رو باشد،
اما از این لحظه به بعد، دیگر هیچ‌کدام تنها نخواهند بود.


پایان......



ادامه دارد....

حمایت کنید و نظرررررر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀


امید وارم از رمان #بادیگارد_سرد_من خوشتون اومده باشه
دیدگاه ها (۹)

همون 1٪...💵💰

#بادیگارد_سرد_منپارت ²⁶ویو لارا ____یونگی با شنیدن حرف‌هایش،...

#بادیگارد_سرد_منپارت ²⁵ویو لارا ____یونگی لحظه‌ای نگاهی اندا...

#بادیگارد_سرد_منپارت ²⁴ویو لارا ____یونگی با سرعت عمل و دقت،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط